منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۳ آبان ۱۳۹۱ در بزرگان و مشاهیر, علامه طباطبایی, فصل اول | ۲ دیدگاه

استاد دینانی و علامه طباطبایی

با عرض سلام و درود بر همه دوستان و عزیزان و همچنین گرامی داشت سالگرد ارتحال علامه طباطبایی (ره) و روز کتاب و کتابخوانی خدمت همه معرفت دوستان و اندیشمندان. برنامه معرفت اولین بار در سال 1387 و در چنین روزی (در روز جمعه، 24 آبان) بر روی آنتن شبکه چهار تلویزیون رفت. قسمت اول و دوم این برنامه به مناسبت سالروز ارتحال علامه طباطبایی با دعوت از دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، یکی از برجسته ترین شاگردان علامه طباطبایی، تهیه و در آن به بررسی ابعاد مختلف شخصیت علمی حضرت علامه و نقش فلسفی ایشان در حکمت اسلامی پرداخته شد. اگر چه در این دو قسمت ابتدایی برنامه معرفت به موضوعاتی حول محور اندیشه های علامه طباطبایی (ره) توجه شده است اما می توان گفت که این دو قسمت، عصاره و چکیده کل حکمت اسلامی است که در طی چهار سال در برنامه معرفت مطرح می شود. طرح موضوعاتی همچون عرفان و رابطه آن با تشیع، نسبت فلسفه و دین و عرفان، طرح مسئله بنیادی عقل و عشق، و بیان اصل انسان کامل و ولایت در کنار اشاره به خاطراتی از برخی بزرگان همچون خود مرحوم علامه و همچنین مرحوم هانری کربن در این دو قسمت سبب شده است تا بتوان آن را خلاصه همه بحث های مطرح شده در برنامه معرفت در طول این چند سال دانست. بنابراین توجه دقیق به مطالب طرح شده در این برنامه می تواند چراغ راهی برای درک بهتر مطالب آینده در برنامه معرفت باشد. امیدوارم بتوانیم حداکثر استفاده را از این بیانات داشته باشیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت بینندگان عزیز

در آستانه ارتحال حضرت علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی الیه) گفتگوی ویژه ای داریم در برنامه معرفت با یکی از شاگردان برجسته در خلوت و جلوت استاد؛ که امروز خود، استاد برجسته کرسی عرفان و فلسفه در کشور ما هستند؛ جناب آقای دکتر ابراهیمی دینانی.

ضمن عرض خوش آمد گویی و تشکر از استاد عزیز، اگر اجازه بفرمایید ابتدا حضرتعالی یک مقدمه ای در مورد آشنایی خودتان با حضرت استاد بفرمایید تا انشاءالله من سؤالات را مطرح کنم.

–       بسم الله الرحمن الرحیم.

البته مسئله آشنایی من با حضرت علامه طباطبایی، آشنایی یک شاگرد است با یک استاد. طبیعتاً من در زمانی که طلبه حوزه بودم و ایشان هم استاد معروف حوزه، از روی حس کنجکاوی ایشان را کشف کردیم و به جلسات روزانه درس ایشان راه یافتیم. ولی به تدریج که ما نزدیک و نزدیکتر شدیم و بیشتر در درس ها شرکت کردیم، ایشان درس های شبانه ای داشتند که تعداد شرکت کنندگان در آن جلسات از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کرد و پنهانی هم بود، البته همه کس هم به آن جلسات راه نداشت. بعداً خود ایشان اشارتی فرمودند که من در آن جلسات شرکت کنم. طی سالهایی که بنده در قم بودم (ده الی دوازده سال) در جلسات روزانه که درس معمولی ایشان بود شرکت می کردم و همچنین در کلاس های شبانه که در منزل دوستان، به نوبت می گشت شرکت داشتم. البته آن جلسات هفته ای دو شب بود. ایشان اندیشه های واقعی خودشان را (یعنی آنچه را که در دل داشتند) در آن جلسه اظهار می کردند، ایشان در جلسات شبانه راحت بودند اگرچه شاید در روز چیزهای زیادی داشتند که نمی گفتند و نمی خواستند که بگویند. در روز کتاب را درس می دادند، اما اندیشه هایی که داشتند و ویژه ایشان بود و می خواستند که در جایی آنها را اظهار کنند …

یعنی اسرار هویدا می کردند؟

–       … (خنده استاد) حالا اسراری نبود و بیشتر اندیشه بود ولی اندیشه های عمیقی که شاید در خیلی از جاها صلاح نمی دیدند که آنها را مطرح بکنند که آنها را آنجا و در آن جلسات مطرح می کردند و به بحث گذاشته می شد، چرا که تعدادی که در آن جلسات بودند از شاگردان خصوصی ایشان به شمار می رفتند.

جنابعالی و دیگر چه افرادی در آن جلسات حضور داشتند؟

–       آقای جوادی آملی بودند، آقای حسن زاده آملی بودند، آقای آسید عباس ابوترابی بودند، آقای اویسی قزوینی بودند، آقای صائنی زنجانی بودند، آقای آشیخ عباس نجف آبادی بودند، بنده بودم، آقای آسید محمد خامنه ای بودند، آقای دکتر احمد احمدی بودند و … . البته این جلسات در طول مدت عمر ایشان از آغاز ادامه داشت ولی ما در دوره اول آن نبودیم، دوره اول مرحوم آقای مطهری و اینها بودند. دوره هایی که ما بودیم همین افرادی که عرض کردم بودند. تا وقتی که بنده در قم بودم توفیق شرکت در این جلسات را داشتم، علاوه بر این بنده تنها کسی بودم که به همراه ایشان در جلسات تهران که با هانری کُربَن گفتگو داشتند از قم به تهران می آمدم و در جلسه شرکت داشتم، در واقع من علاوه بر درس روزانه در هر دو جلسه قم و تهران شرکت داشتم.

  • هانری کربن و علامه طباطبایی

اسمی از هانری کربن بردید، هانری کربن خیلی شیفته معارف اسلامی و عرفان اسلامی مخصوصاً …

–       مخصوصاً تشیع.

بله، ایشان در آثار خود، عرفان تشیع را خیلی برجسته کردند. دلیل این امر چه بوده است؟

–       عرض کنم حضور شما که این یک ماجرای خیلی مفصلی دارد. مرحوم هانری کربن که به تحقیق یکی از فلاسفه بزرگ عصر ما بودند، و شاید از نظر احاطه و آشنایی به مکتب های گوناگون فلسفی و تعداد استادهایی که دیده بودند (هر استاد برجسته ای که در غرب بود ایشان دیده بودند که یا شاگردی آنها را کرده بودند یا با آنها مصاحبت داشتند) کم نظیر بود. اما ضمن احاطه عجیبی که به فلسفه غرب و تاریخ فلسفه غرب داشت و خودش نیز فیلسوف بزرگی بود، انسانی بود معنوی، از تبار انسان های معنوی بود، بالذات. به منزله همین حالتی که در او بود، از طریق ماسینیون که یکی از استادان او بوده است با آثار سهروردی آشنا شده و مجذوب او می شود، به خصوص با عالم مثال سهروردی.

سهروردی به عالم خیال منفصل باور دارد که کمتر فیلسوفی به عالم خیال منفصل تکیه کرده است، ملاصدرا هم عالم خیال را عالم متصل می داند. سهروردی تنها فیلسوفی است که اصرار دارد عالم خیال منفصل است و در واقع عالم مثال و هُوَرقَلیا است (البته نه به آن صورتی که شیخ احمد احسائی می گوید بلکه به معنای مثال اکبر و خیال منفصل).

این مسئله خیلی کربن را مجذوب کرده بود که بعدها در آثار کربن این فکر سهروردی به عنوان «ارض ملکوت» مطرح شد. همچنین هانری کربن کتابی هم تحت این عنوان دارد، ارض ملکوت یعنی زمین ملکوت. این زمینی که ما در آن زندگی می کنیم زمین طبیعی و جغرافیایی است در حالی که یک زمین ملکوتی هم هست که آنجا هم زمین و سرزمین است، سرزمین ملکوت است. این ایده سهروردی هانری کربن را بسیار تحت تاثیر قرار داده بود به طوری که مجذوب آن شد و خیلی از آثار سهروردی را مطالعه و چاپ کرد و بعد کم کم با سایر فلاسفه و عرفای اسلامی آشنا شد، به خصوص سید حیدر آملی و صدرالمتالهین و تا آخر عمرش مجذوب این جریان فکری بود و از همین راه به عالم تشیع وارد شد. او معتقد است که تشیع تنها آیینی ست که زنده است و برای روزگار ما حرف دارد. اگر بخواهید من باید در یک فرصت دیگر به طور مفصل بحث کنم که ایده ایشان چه بوده است.

در هر حال گروهی از انسان ها بودند که در غرب پیدا شده بودند و آنها معتقد بودند که جهان امروز نیازمند یک معنویت است که آن، معنویت فراموش شده است. یکی از این انسان ها آقای کربن بود، و از جمله دیگران هم «هرمان هسه» و همچنین «میرچا الیاده» که مورخ تاریخ ادیان بوده است. این ها چند فیلسوف و متفکر بودند که افکارشان به هم نزدیک بود و گاهی هم جلساتی در یکی از شهرهای سوئیس داشتند، سالی یکی دو بار در آنجا جمع می شدند و تبادل افکار می کردند. هانری کربن هم یکی از این رجال بزرگ بود که به ایران آمد و سالهایی از عمرش را (هر سال پنج یا شش ماه) در ایران به طور دائم زندگی می کرد. و به همین مناسبت کم کم با مرحوم علامه ارتباط پیدا کرد و با هم تبادل فکری داشتند و من هم خوشبختانه در آن جلسات شرکت داشتم.

مباحث مهمی که در این جلسات مطرح می شد چه بود؟

–       مباحث مهم همه حول محور معنویت بود که جهان نیازمند آن معنویت است. خوب هر دو نفر هم انسان معنوی بودند، مرحوم علامه طباطبایی یک فیلسوف و عارف واقعاً معنوی بود و هانری کربن هم یک انسان معنوی بود. البته کربن مسیحی بود و ظاهراً هم نیامد که تبدیل دین بدهید ولی شاید از هر شیعه ای شیعه تر بود یا لااقل کمتر از هیچ شیعه ای نبود و در واقع یک شیعه تمام عیار بود اما اظهار نکرد. مباحث بیشتر حول مسائل معنوی بود و مسائلی که امروز می تواند در جهان منشاء اثر باشد و بشر به آن نیازمند است و خوب ایشان از مسیحیت چیزهایی را می گفت و مرحوم علامه طباطبایی از اسلام.

مثلا از باب نمونه عرض می کنم، (چون شما می فرمایید و الّا بحث های مفصلی است) یکی از بحث ها این بود که خطای اولیه آدم، آنچه که ما آن را گناه آدم ابوالبشر می خوانیم [چگونه بوده است]. در مسیحیت این خطا را ذاتی تلقی می کنند و معتقد اند که بشر بالذات خطاکار است و این خطا ذاتی بوده که حضرت مسیح با به صلیب کشیده شدن و به دار آویخته شدن می خواسته است شفاعتی برای این گناه ذاتی بشر باشد. همانطور که می دانید تلقی اسلام غیر از این است. اسلام، انسان را بالذات و بالفطره پاک می داند و گناه را عارضی می داند. خود همین موضوع خیلی مسئله است که آیا گناه، ذاتی بشر است یا عارضی بشر است؟ خوب بحث هایی به دنبال دارد که اگر گناه، عارضی باشد چه پیامدهایی دارد و اگر ذاتی باشد چه پیامدهایی؟ برای مثال این یک مبحثی بود که خیلی روی آن بحث می شد و خوب آثار اینکه این گناه، ذاتی باشد چیست و عرضی باشد چیست نیز مسئله است. این را از باب نمونه عرض کردم ولی مسائلی از این قبیل در طول این سنوات، همیشه مطرح بود و سرانجام محور این مباحث، معنویت و نیاز بشر به آن معنویت بود.

  • هانری کربن: عرفان بدون تشیع وجود ندارد.

بحث های هانری کربن، آن قدر جذاب و شیرین است که نمی توان از آن عبور کرد. ایشان در تصحیح و تدوین آثار علامه سید حیدر آملی مقدمه ای در کتاب جامع الاسرار دارد که روح شیفتگی و دلباختگی ایشان را به معارف شیعه نشان می دهد. بزرگترین هنر علامه سید حیدر این بوده که اندیشه محی الدین را در شیعه ادغام کرد. همچنین مجمع البحرین که گمشده هر عارفی است و گنجینه معنویت است را نیز زیبا بیان می کند. به نظر من اگر از آن منظر نگاه کنیم مسئله معنویت گرایی و حتی فلسفه ظهور آقا امام زمان (عج) خیلی زیبا می شود.

–       مرحوم کربن، همان طور که فرمودید مجذوب شده بود از جمله به سید حیدر آملی که یک عارف شیعی است و خیلی روی سید حیدر آملی کار کرد و آثار را که داشته منعکس کرده است، ایشان علی الاصول معتقد بود (که من هم با عقیده ایشان هماهنگ هستم و این فکر ایشان را خیلی دوست دارم) که اصلاً عرفان، بدون تشیع ممکن نیست. ایشان همه عرفا را شیعه می دانست ولو به ظاهر سنی باشند. این هیچ مانعی ندارد که یک عارفی بیاید و از خلفا تمجید بکند یا شعر بگوید حتی مانند اشعار مولوی یا عطار و یا دیگران. اینها برای کربن مهم نبود اما ایشان معتقد بود که عرفان بدون اتصال به «ولایت کلیه» امکان پذیر نیست و ولایت کلیه مخصوص ائمه شیعه است. بنابراین و بر اساس این اصل معتقد بود که هیچ عارفی نمی تواند شیعه نباشد. به همین جهت او که به همه عرفا اعتقاد داشت و خیلی مجذوب عرفا بود و آنها را شیعه می دانست، ولی چون سید حیدر آملی از عرفایی بود که از لحاظ ظاهر هم خیلی شیعی بود، از محی الدین یک نقبی به سید حیدر آملی زده بود و خیلی مجذوب وی شد.

  • علامه طباطبایی یک مرد جامع الاطراف بود.

کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسمپس نتیجه می گیریم: هر که را از عشق، خلعت داده اند / باده از جام ولایت داده اند. خیلی ممنونم استاد اما برگردیم به بحث حضرت علامه. یکی از کتاب های بسیار ارزشمند حضرت علامه، «اصول فلسفه و روش رئالیسم» است. همان طور که مستحضرید این بزرگوار در شرایطی این کتاب را نگارش کرد که کشور ما، مخصوصاً فرهنگ مکتوب کشور ما، در هجوم نحله های فلسفی غرب و ماتریالیسم دیالکتیک بوده است. به نظر حضرتعالی آثار این بزرگوار در مقابله و رویارویی با این اندیشه ها تا چه میزان تاثیرگذار بوده است؟

–       طرح سؤال خوبی کردید. مرحوم علامه طباطبایی که اکنون درباره او صحبت می کنیم، مردی بود خیلی کم نظیر. علامه طباطبایی امروز خیلی مطرح است و همه هم ایشان را می شناسند و کمتر کسی است که ایشان را نشناسد. شاگردان فراوانی هم به انواع مختلف داشته است چه شاگردان تفسیری و چه شاگردان فلسفی. الحمدالله هم الان این شاگردان هستند و در کشور فراوانند. مرحوم علامه طباطبایی، یک مرد جامع بود؛ فیلسوف بود، متکلم بود، مفسر بزرگ بود، فقیه بزرگ بود، اصولی بزرگ بود و ادیب بزرگ بود (ادبیات عربی او خیلی کم نظیر بود).  آثاری که ایشان در فقه و اصول داشتند و ما دست نوشته های ایشان را می دیدم (که نمی دانم اکنون به چاپ رسیده است یا نه، شاید بعضی از آنها به چاپ رسیده باشد.) آن موقع در چهل سال پیش که ما اصرار می کردیم که اجازه بدهید روی اینها کار کرده و آماده چاپ بکنیم، یک جمله ای مکرر می فرمودند که خیلی برای من جالب است و هنوز در ذهنم باقیست؛ هرچه که اصرار می کردیم که اینها آثار فقهی و اصولی مهمی است (کمتر از فقهای دیگر نبودند، اگر بالاتر نبودند مسلماً کمتر هم نبودند.) ایشان در جواب می فرمودند: “که من به الکفایه هست.” تو گویی که چون حالا در فقه و اصول، کتاب زیاد نوشته می شود، اگر کتاب های ما هم چاپ نشود زیاد مهم نیست. این حرف و همچنین زندگی و رفتار ایشان نشان می داد که به روح زمانه آگاهی داشتند و زمان را خوب می شناخت و می دانست که حالا چه چیزی بیشتر لازم است. مثلاً تفسیر معمولاً در بین علما و فقهای حوزه ها کمتر مطرح بود و کمتر کسی درس تفسیر می داد. ایشان در آن زمان حس کرد که تفسیر برای طلاب لازم است، بنابراین آمد و درس تفسیر داد و کتاب بزرگ تفسیر المیزان را نوشت. همچنین احساس کرد که فلسفه در آن زمان لازم است (که البته همین حالا هم لازم است) خوب ایشان آمد و عمرشان را به تدریس فلسفه وقف کرد در حالی که تدریس فلسفه برای زندگی ایشان زیان هایی داشت. خیلی مشکلات وجود داشت که من وارد آن بحث نمی شوم، تدریس فلسفه در حوزه ها با مشکلات عدیده روبرو بود. از نظر زندگی انسان عقب می افتاد و همچنین مورد بی اعتنایی قرار می گرفت. با این حال ایشان فلسفه درس می داد. به همین جهت بود که کلمه من به الکفایه را به کاربرد چرا که می دید آن علوم به قدر کافی هست اما این که نیست را باید به آن برسد. در ارتباط با همین روحیه، آن کتاب را که شما اشاره فرمودید یعنی کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم را نوشت. برای اینکه آن موقع در زمانی بودند که مکتب های ماتریالیستی چون مارکسیسم و کمونیسم بسیار رواج داشت و بسیار مبلغ داشت حتی در همان قم هم مبلغان زیادی داشت. حتی آن روزنامه فروش در مدرسه فیضیه یک مارکسیست عجیب و غریب بود که هر روز هم با طلبه ها درگیری داشت!  آنقدر فراوان بود که بسیاری از کاسب ها هم مارکسیست بودند چرا که دائم نشریه و مجله منتشر می شد. ایشان در آن زمان احساس کرد که باید در این باب چیزی نوشته بشود و در طی همان جلسات شبانه که عرض کردم (البته در آن روزگار که این مباحث مطرح می شد، من نبودم.) این کتاب محصول همان جلسات شبانه است. دوستانی که آن موقع حضور داشتند که مرحوم مطهری هم یکی از آنها بود آمدند بحث کردند که نقاط ضعف فلسفه مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک چیست. این مباحث به مناسبت آن زمان طرح شد و بعد هم مرحوم آقای مطهری شرحی نوشتند و چنانکه شما اشاره کردید در آن روزگار خیلی منشاء اثر واقع شد. البته هم اکنون ممکن است آن کتاب جایگاه چندانی نداشته باشد ولی در آن روزگار خیلی ها آن کتاب را خواندند و خیلی تاثیر گذار بود. در هر حال ایشان عالم به زمان بود و هر زمانی آنچه را که بیشتر وظیفه خود می دانست آن را انجام می داد.

ولی اگر من بخواهم در همین جامعیتی که عرض کردم – که ایشان هم اصولی بود و هم فقیه بود و هم مفسر بود و هم ادیب – صحبت کنم باید بگویم که جنبه فلسفی ایشان خیلی قوی بود، ایشان در درجه اول یک فیلسوف تمام عیار بود و مردی بود آزاد اندیش به تمام معنی کلمه! این آزاد اندیشی که من عرض می کنم، این واژه را شما سرسری نگیرید! این خیلی مهم است. و آن آزاد اندیشی فلسفی ایشان بود که در هر بابی که وارد می شد و هر چیزی که می نوشت عمیق بود و از پایگاه محکم و مستدل برخوردار بود.

شما تفسیر ایشان را ملاحظه بفرمایید که چقدر مستحکم است. هر چیزی که ایشان می نوشت (در مسائل اجتماعی هم که گاهی اظهار نظر می کرد) بسیار محکم بود. برای اینکه یک فیلسوف متعمّق و متأمّل و متفکر بود. و در آن سن و با آن میزان احاطه فلسفی، کنجکاو عجیب و غریبی بود! آنچنان ایشان کنجکاو بود که مثلاً در همین جلساتی که با هانری کربن داشت (آن موقع ایشان پیر مرد بود و من جوان ترین شاگرد ایشان بودم که در این جلسه شرکت می کرد) اوقاتی که کربن در ایران بود هوا خیلی گرم بود (تابستان بود) اما مرحوم علامه، از قم پا می شد و شب های پنجشنبه جمعه به تهران می آمد. من بلیط می گرفتم و در آن هوای گرم مرداد و یا شهریور با اتوبوس شمس العماره می رفتیم. گاهی من با خودم فکر می کردم که چرا ایشان به این جلسه می آید؟ مگر چقدر از این جلسه استفاده دارد؟ اما آن حس کنجکاوی که داشت و احساس مسئولیتی که می دید او را بر این می داشت که بفهمد در دنیای غرب، چه خبر است. و من هم همراه ایشان سوار اتوبوس می شدم و می آمدم و در خیابان بهار در منزل آقای ذوالمجد طباطبایی این جلسات تشکیل می شد. از غروب که شروع می شد بعضاً تا ساعت یک نیمه شب به طول می انجامید.

ایشان واقعاً مردی بود که عمر پر برکتی داشت، شاگردان بزرگی تربیت کرد و آثار بزرگی از خود به جای گذاشت.

  • رابطه فلسفه و دین؛ دغدغه هر فیلسوف مسلمان

استاد، همان طور که فرمودید حضرت علامه، شخصیتی آزاد اندیش و آگاه به زمانه بود و همچنین احساس مسئولیت شدیدی می کرد در قبال سرنوشت جامعه و مخصوصاً اندیشه و فرهنگ حاکم در آن زمان. اما وقتی آثار ایشان را مطالعه می کنیم می بینیم که یکی از دغدغه های مهم ایشان این موضوع بود که اصلاً بین فلسفه و دین، تعارضی نیست. به همین دلیل هم بود که کتاب فلسفه الهی و علی را نوشت و در آن کتاب معتقد اند که منطق قرآن، محض برهان است و رسیدن به حقایق الهی بدون شعور استدلالی انسان ممکن نیست و به همین دلیل فرقی میان دین الهی و فلسفه الهی نیست. اما صفاتی که حضرتعالی فرمودید که باید یک فیلسوف داشته باشد [علامه] فراتر از آن را در مولا امیرالمؤمنین (ع) احصاء می کند؛ آزادگی و صلابت و خویشتن داری و آگاهی به زمان و احساس مسئولیت و … . حتی یک نگاهی به مسائل سیاسی و اجتماعی هم دارد و ایشان در واقع عدالت همه جانبه را تنها در گرو همین موضوع می بیند که ما بتوانیم اندیشه های والایی همچون مولا امیرالمؤمنین را با این رویکرد معرفی کنیم. سؤال من این است که چرا ایشان مشخصه های یک فیلسوف را در مولا امیرالمؤمنین خلاصه کرده است؟

–       سؤال بسیار مهمی را مطرح فرمودید. همانطوری که عرض کردم و شما هم اشاره فرمودید، علامه طباطبایی در درجه اول یک فیلسوف آزاد اندیش بود – البته هر فیلسوفی باید آزاد اندیش باشد، اگر کسی آزاد اندیش نباشد فیلسوف نخواهد بود و یک مقلد، باقی خواهد ماند – و از آنجا که ایشان واقعاً آزاد اندیش بود، یک فیلسوف واقعی بود و در اینجا باید اشاره کنم که به هر حال یک فیلسوف مسلمان بود و این دغدغه ای که شما به آن اشاره کردید (یعنی رابطه فلسفه و دین که شما خیلی راحت تر به یگانگی این دو حکم کردید و من هم با شما موافق هستم و نظر مخالفی ندارم) دغدغه هر فیلسوف مسلمان است. این تنها دغدغه علامه طباطبایی نبود، همه فیلسوفان مسلمان بالاخره هم مسلمان بودند و هم فیلسوف؛ از فارابی گرفته تا ابن سینا تا ملاصدرا، میرداماد، محقق دوانی و صدرالدین دشتکی، این ها فیلسوفان بزرگ مسلمان هستند و این دغدغه در همه این ها هست. فارابی بدون تردید یک فیلسوف بزرگ و بنیانگذار است. ابن سینا یک فیلسوف جامع الاطراف است که حقیقتاً باید آثار او را دایرة المعارف فلسفه دانست (البته به غیر از آن آثاری که متأسفانه به دست دشمنان فلسفه از بین رفته است) و از سوی دیگر، مسلمان هم هست.

اکنون باید دید که آیا یک فیلسوف آزاد اندیش و مسلمان واقعی در خود تعارضی می بیند یا خیر؟ البته خیلی بحث مهمی است. نَه! فیلسوف نمی تواند «دو پرونده ای» باشد (این کلمه دو پرونده ای که من به کار بردم، اصطلاح خودم هست) چرا که بعضی از افراد، مسلمان و مؤمن هستند اما وقتی در مورد مسائل عقلی (استدلال و عقلانیت) با آنها صحبت می کنی، خیلی گوش نمی دهند، دل نمی دهند و می گویند که ما اصلاً کاری به این حرف ها نداریم. به آنها می گوییم که پس شما چه جور مسلمانی هستی و چه باور هایی داری؟ بالاخره اصل دیانت، اعتقاد به توحید و وحدانیت خداوند است؛ این وحدانیت معنای عقلانی دارد، خداوند واحد عددی نیست بلکه واحد حَقّه حقیقیه است. معلوم است که واحد حَقّه حقیقیه را فهمیدن بدون تعقل ممکن نیست. این ها را که به ایشان می گوییم در جواب می گویند که: نَه! من فقط مؤمن هستم و کاری به این حرف ها ندارم. من اسم آن ها را «دو پرونده ای» گذاشته ام؛ در جایی مؤمن هستند و گاهی شاید فلسفه هم بگویند اما خیلی سعی نمی کنند که بین این دو هماهنگی درونی بر قرار بکنند، گویی که وجود آن ها دو تکه است.

اما انسان والا و یک متفکر بزرگ نمی تواند دو تکه باشد، اگر فیلسوف است و اهل استدلال است، اگر اهل تعقل عمیق است، دینش هم عمیق است و سطحی نیست. بله، یک موقع است که یک عامی می گوید «خدا»، مثلا شبان موسی، (من شبان موسی را مثال میزنم که به کسی بر نخورد!) که در قصه مولوی آمده است که:

دید موسی یک شبانی را به راه / کاو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجــایی تا شـوم من چـاکـرت / چارقـت دوزم، کنـم شانه سـرت

شبان موسی با خداوند اخلاص داشته است و عاشقانه مناجات می کرده است، اما خدای او یک شبان بزرگی بوده است که می باید مهمان شود و شیر بُز بخورد و چارقش هم بدوزد و موی سرش را هم شانه کند. این یک نوع ایمان است، من همین را هم ایمان می دانم – چنانکه وقتی حضرت موسی شبان را آنچنان خطاب کرد بعد مورد عتاب الهی قرار گرفت که: بنده ما را چرا کردی جدا؟ تو برای وصل کردن آمدی، نی برای فصل کردن آمدی) بنابراین خدای شبان موسی خدایی است که یک چوپان بزرگ است. خدای سقراط، یک خدای دیگر است و خدای ابن سینا چوپان نیست، خدای فارابی چوپان نیست بلکه خدایی است لایتناهی، واجب الوجود، ازلی، ابدی، واحد به وحدت حَقه حقیقیه و … .

بنابراین فیلسوفی مانند فارابی، ابن سینا، ملاصدرا و علامه طباطبایی که نمی خواهد دو تکه باشد، حالا که مسلمان است خدای او هم باید خدای معقول، خدای عمیق و خدای لایتناهی باشد. پس طبیعتاً تلاش می کند که عقاید دینی خود را معقول نماید، یعنی چی؟ یعنی با استدلال و حتی گاهی فوق استدلال منطقی معتقد شود (شهود هم به نظر من، نوعی استدلال است، بعضی از افراد گمان می کنند که در شهود، عقلانیت نیست. این هم یک بحثی است و در آن سه جلد کتابی که بنده تحت عنوان «دفتر عقل و آیت عشق» نوشته ام کوشش کردیم که بگوییم شهود هم خلاف عقل نیست. شهود هم بالاخره یک نوع دریافت است و دریافت، هرگز نامعقول نیست.)

به هر صورت اگر به این اصل باور داشته باشیم که انسان، یک واحد شخصی است و تکه و پاره نیست (و به اصطلاح امروزی ها، بیماری اسکیزوفرنی ندارد) باید بگوییم که یک فیلسوف مسلمان طبیعتاً سعی می کند تا عقاید ایمانی خود را معقول کند، یعنی معقول ببیند. و این خصلت در همه فیلسوفان مسلمان از جمله علامه طباطبایی بوده است. علامه طباطبایی یک فیلسوف است و یک مسلمان واقعی، یک شیعه واقعی و متعبّد به همه احکام (من نمی خواهم بگویم ترک اولی نکرده است ولی من ترک مستحبی از ایشان ندیدم.) اما در عین حال اهل تأمّل و اهل تعقل بود و ایشان در تک تک مسائل اصولی و اعتقادی و دینی که با او صحبت می کردیم، به نحو عجیبی اینها را معقول ارائه می کرد. یعنی دریافت ایشان معقولانه بود و در بیان هم خیلی معقولانه بیان می کرد، البته شاید در خیلی از جلسات نمی توانست آن ها را بیان کند اما در جلساتی که ما به صورت شبانه داشتیم آنها را مطرح می کرد و ما واقعاً از ایشان استفاده می کردیم.

بنابراین طبیعی است که ایشان تفاوت و تضادی میان فلسفه خودش و دیانت خودش نبیند.

  • عرفا، عقلانی ترین انسان های روزگار

به نکته زیبایی اشاره فرمودید. انسان وقتی که زندگی این افراد را مشاهده می کند متوجه خواهد شد که هر کس عاقل تر است، عارف تر است. ابن سینا سرانجام به کجا رسید، ملاصدرا هم همین طور و حتی خود غزالی.

–       من در این کتاب [دفتر عقل و آیت عشق] که تمام آن، سه جلد است و شاید حدود دو هزار صفحه باشد یک ادعایی کرده ام که شاید خیلی از افراد نمی خواهند قبول کنند. من عقلانی ترین انسان های روزگار را «عرفا» می دانم! آن وقت این ها فکر می کنند که عرفا دشمن عقل اند. عقلانی ترین مردم جهان را عرفا می دانم. مثلاً بعضی ها که مخالف عقل اند از شعر مولانا در مقابل ما جدل می کنند که مولانا گفته است: “پای استدلالیان، چوبین بود”. این یک بیت شعر را می خوانند (که خود آن هم یک استدلال است. همین شعر، شکل اول قیاس است؛ پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود ، پس [پای استدلالیان سخت بی تمکین است] ) ولی اشعار دیگر مولانا که تمجید از عقل است مانند: “این جهان، یک فکرت است از عقل کل” یا درجای دیگر می گوید: “عقل را مفروش یک جو بر دو کُون” این ها را نمی خوانند. همه مولانا عقلانیت است. اگر شما استقرا کنید که تمجید مولانا از عقلانیت و تأمل در اشعارش حتی در دیوان شمس که شور و حال و مستی است، همه اش از عقلانیت برخواسته است. من باید در فرصتی دیگر این موارد را استخراج کنم و نشان دهم که عقلانیت در اشعار مولانا در عطار و در همین باباطاهر که دو بیتی گفته است موج می زند. خوب این ها مطالبی است که به آن توجه نشده است، این است که من همچنان بر حرفم اصرار دارم که عقلانی ترین مردم روزگار، عرفا هستند منتها عقل را از این حصار ها بیرون می برند. چون مردم عقل را محصور می کنند، فکر می کنند عقل اقتصادی، عقل حسابگر و عقل معاش تنها عقل است، البته این ها هم عقل است ولی عقل، محبوس در یک محدوده نمی ماند. عقل ریاضی هم عقل است، عقل معاش هم عقل است، عقل اقتصادی هم عقل است و … اینها عقل است اما عقل از این مراحل بالا می رود، عقل متوقف نمی ماند و عرفا با همان عقل است که سلوک می کنند. اصلاً سلوک، کار عقل است و اگر عقل نباشد سلوک نیست. سلوک عارف یعنی تحولات عقلی و الّا سلوک حرف بی معنی ای است. سلوک یعنی چی؟ با قدم که راه نمی روند. سلوک یعنی سِیر، این سیر، سیر تفکر و تأمل است نه سیر پا. سلوک عارف، سیر عارف، سیر تفکر و تأمل و تعقل است و من اسم این را سلوک عقلی گذاشته ام.

پس شعر علامه که خیلی هم معروف است را شما چگونه تفسیر می کنید:

همی گویم و گفته ام بارها / بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستیست در کیش مهر / برونند زین جرگه هشیارها

–       این تعبیر زیبای شاعرانه مرحوم علامه در این شعر است که “پرستش به مستی است” . من هم در جایی در همین کتاب گفته ام که عقل هم مستی دارد. عقل اگر عاشق نشود متوقف می ماند. اصلاً عشق مال عقل است و تنها عقل است که عاشق می شود. عشق اگر مربوط به نفسانیت و جدای از عقل باشد که خیلی چیز بد و کریهی است. اگر در عشق آدمی (حتی عشق مجازی)، نفسانیت باشد و درایت نباشد بسیار مبتذل و منحط است. بنابراین در عشق متعالی، درایت و تعالی هست و من در جایی گفته ام که این، «مستی عقل» است. عقل هم مست می شود و هیچ عیبی هم ندارد چراکه متوقف نمی ماند و همچنان در سلوک و حرکت است.

  • ولایت، اساس همه ادیان است.

حضرت استاد، بحث به جای زیبایی رسید. عرفای ما هرچه عقلشان به ساحت قدسی نزدیکتر شده است، عارف تر شده اند. همین مطلب را ما در دوران پایانی حیات علامه می بینیم که ایشان به ذکر و مراقبه و مکاشفه رو آوردند که درجایی هم دارند که می گویند: “هر که در روز، مراقبه اش بیشتر باشد در شب، مکاشفه اش بیشتر است.”

–       البته این نکته را هم من اضافه کنم که مرحوم علامه از جوانی مراقبه داشتند و تا آخر عمر ایشان ادامه داشت.

کتاب رسالة الولایةبله. یکی از کتابهای زیبای دیگر ایشان که من آن را در اینجا مطرح می کنم تا امهات بحث های ما باشد، کتاب «رسالة الولایة» ایشان است. در این کتاب، دیده می شود که حضرت علامه بر خلاف غالب متکلمین حتی شیعه، شأن امامت را فراتر از چیزی می بیند که بتوان آن را در زعامت و خلافت امور سیاسی و اجتماعی خلاصه کرد و برای این موضوع به آیات و روایات استناد می کنند. بنابراین می شود که امامت، هم زعامت و رهبری امور اجتماعی سیاسی باشد و هم رهبری و زعامت بر دل ها باشد. این جا است که فضای خوبی را در عرصه ولایت می گشاید.

سؤال من این است که آیا ولایتی که ما در عرفان تعریف می کنیم و آن را جوهر عرفان و اولین تعین می دانیم، از دیدگاه علامه می تواند عین امامت باشد؟

–       مسئله مهمی را مطرح فرمودید. علامه طباطبایی همان طور که عرض کردیم به حکم اینکه هم فیلسوف بود و هم عارف یعنی اهل سلوک عقلی و عملی بود، [نگاه خاصی به مسئله ولایت داشت].

«وَلایت» و «امامت» بر یک اصلی استوار است که آن اصل مهمی است. آن اصل، «انسان کامل» است. ما اگر این تئوری و این اصل انسان کامل را نداشته باشیم، در واقع باید بگوییم که تاریخ بشر، تهی است و حتی ادیان هم صوری خواهند بود. ادیان هم تنها به یک صورت، تبدیل خواهند شد. اساس همه ادیان الهی هم «دعوت به کمال» است. انسان کامل یک فرض غیر متحقق نیست. انسان کامل، تحقق دارد زیرا اگر تحقق نداشت، عالم به وجود نمی آمد و هیچ زمانی هم بدون انسان کامل نمی شود. نوع انسانی، بالاخره اگر یک فرد آن کامل نباشد، ابتر و بیهوده و باطل خواهد بود. بنابراین انسان کامل، به نوعی همیشه بوده است و آن مقام وَلایت که شما اشاره فرمودید همان انسان کامل است. مثلاً در قرآن کریم وقتی مطالعه می کنید یکی از داستان هایی که در قرآن آمده (که به نظر من بسیار شگفت انگیز است) [داستان مواجهه حضرت خضر و حضرت موسی است.] در سه دین ابراهیمی یعنی یهودی و مسلمان و مسیحی (که از حضرت ابراهیم منشعب اند) در دین حضرت موسی یعنی یهودیت، شریعت خیلی سخت و تند است؛ در آیین مسیحیت می بینید که شریعت خیلی نیست و تبدیل به طریقت شده است (مهربانی و شفقت است)؛ اسلام شریف که بعد از این دو دین است در واقع من می خواهم بگویم «سنتز» است. اگر بگویم مسیحیت، آنتی تز یهود است، باید بگوییم که اسلام، سنتز است. یعنی شریعت دارد ولی نه به سختی و تکلف شریعت حضرت موسی، و طریقت محض هم نیست. یک وقتی هم به ذهن من رسید که حضرت موسی که یک پیغمبر اولی العظم است (البته حضرت عیسی و حضرت ختمی مرتبت (ص) هم اولی العظم هستند)، ولی چطور می شود که حضرت موسی با خضر (که در قرآن، تعبیر به عبد صالح شده است که همان حضرت خضر است.) برخورد می کند؟ و در سه مسئله از حضرت خضر سؤال می پرسد و خضر به او می گوید که نباید سؤال کنی که البته بعداً حضرت خضر، جواب او را می دهد ولی پس از آن می گوید که تو نباید سؤال می پرسیدی! «وَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا» تو توان نداری که با من باشی!

حضرت خضر، ولی کامل خداست و انسان کامل است. حضرت موسی هم پیغمبر است و ولایت دارد اما ولایتش به ولایت حضرت خضر نمی رسد. من فکر می کنم این داستان می خواهد بگوید که مقداری از آن خشونت که در شریعت حضرت موسی است باید تعدیل شود. ولی حضرت خضر، با حضرت عیسی ملاقاتی نداشته است، با حضرت ختمی مرتبت نیز به این صورت ملاقاتی نداشته است ولی در قرآن این ملاقات با حضرت موسی رخ داده است چون تمرکز روی شریعت است. به هر صورت می خواهم عرض بکنم که ولایتی که شما به آن اشاره کردید همان انسان کامل است و اصل ادیان آسمانی و الهی رسیدن به آن ولایت کامل است که انسان به آن هدف باید حرکت بکند. انبیاء هم که می آیند دستوراتشان برای زندگی است که با قصد قربت بتوان به آن سو حرکت کرد. پشت [و باطن] نبوت، ولایت کلیه و انسان کامل است.

خیلی ممنونم استاد. اگر اجازه بدهید ادامه بحث را در جلسه بعد پی بگیریم چون وقت جلسه ما تمام شد. از بینندگان عزیز هم تشکر می کنیم و با این شعر از حضرت علامه، بحث را به پایان می بریم.

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد / رخ شطرنج مبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد / از سمک تا به سمایش کشش لیلا بود

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-001-a

شماره قسمت: 001

مدت زمان: 40:19

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=60

۲ دیدگاه

  1. در مورد عقل از کتاب اصول کافی صفحه ۲۳ حدیث ۱۴ از حضرت امام جعفر صادق ( ع )
    خدای عزوجل عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش (آفرید ) و آن مخلوق اول از روحانیین است
    در مورد لطیف موضوع مورد بحث استاد در چند جلسه پیش که ایشان فرمودند لطیف یعنی بدون وزن و بعد فرمودند خداوند وزن ندارد و( کاملا” اورابه صفات مخلوق توصیف فرمودند : در صفحه ۱۵۸ همون کتاب آمده است از همان سند که لطیف است بدون کیفیت
    – کیفیت تنها برای مخلوق است که چگونگی دارد
    با تشکر و قدردانی

    • درود بر شما
      بابت اطلاعات شما تشکر می کنم. اگر سؤال یا مشکلی در صحبت های استاد برای شما وجود دارد، مطرح کنید تا در مورد آن بحث و گفتگو صورت گیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *