منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۴ آبان ۱۳۹۱ در امامت, انسان شناسی, بزرگان و مشاهیر, علامه طباطبایی, فصل اول, نبوت | ۲ دیدگاه

علامه طباطبایی – ولایت و انسان کامل

در ادامه ویژه برنامه معرفت به مناسبت روز بزرگداشت علامه طباطبایی، ادامه این گفتگو با جناب دکتر دینانی حول محور معرفت و خودشناسی در حوزه ولایت انجام می گیرد. در این قسمت موضوعات مهمی همچون هدف آفرینش، تنها راه خودشناسی، علم مرکب و جهل مرکب، اهل بیت و باطن قرآن و یک خاطره بسیار زیبا از جناب استاد دینانی مطرح شده است. بنابراین و با توجه به اهمیت این موضوعات، لازم است تا توجه ویژه ای به مطالب ارائه شده در این قسمت از برنامه معرفت از طرف خوانندگان عزیز مبذول شود.

بسم الله الرحمن الرحیم

  • راز آفرینش و هدف خلقت

با عرض سلام خدمت بینندگان عزیز. ادامه گفتگو پیرامون شخصیت و اندیشه علامه طباطبایی را با حضور حضرت استاد جناب آقای دکتر ابراهیمی دینانی، پی می‌گیریم.

عزیزانی که شاهد بحث ما در جلسه پیش بودید، بحث ما با استاد به بحث «ولایت» رسید؛ کتاب رسالة الولایة.

استاد، همان طور که فرمودید، نگاه علامه طباطبایی به موضوع ولایت، علاوه بر رویکرد اجتماعی و سیاسی – که ولی خدا زعامت امور اجتماعی و سیاسی مردم را بر عهده دارند – بیشتر حول محور معرفت شناسی قرار دارد. ایشان به خصوص در تفسیر المیزان، همان گونه که علم حصولی به نظری و بدیهی تقسیم می‌شود و ما برای جلوگیری و رفع خطا به بدیهیات متوسل می‌شویم؛ در علم حضوری و شهود هم به دو دسته شهود قائل می‌شوند: شهود معصومانه و شهود غیر معصوم.

شهود معصومانه، مشوب به خطا نیست و خیلی زلال است. ایشان استناد می‌کنند به آیه: فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. شیطان هر چقدر هم بخواهد جولان بدهد می‌تواند تا عالم خیال و حتی عقل برود اما به مقام مخلَصین نمی‌رسد. این مقام مربوط به اهل بیت است. در اینجا نتیجه می‌گیرند که ما اگر معرفت را از همین منبع زلال ولایت، دریافت بکنیم در واقع هیچ خطا و شبهه ای در آن وجود ندارد. زیباتر از این، آن است که شرط ورود به این ساحت را عقل متّقی و پاک از شائبه می‌دانند.

می‌خواستم نظر جنابعالی را در این زمینه بدانم.

–        بسم الله الرحمن الرحیم

نکته مهمی را مورد اشاره قرار دادید که جنبه معرفت شناسی ولایت خیلی مهم است. ولایت هم به یک معنی همان معرفت است و اساساً سرّ خلقت شاید معرفت باشد. کم کم ما باید به جایگاه معرفت بیشتر توجه کنیم. اصلاً سرّ آفرینش، معرفت است؛ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.

همه مفسرین – از ابن عباس تا مفسرین حاضر – «الا لیعبدون» را «الا لیعرفون»، تفسیر کردند. به این معنی که خداوند فرموده است که من آسمان و زمین را، جن و انس را، آفرینش را نیافریدم مگر برای حصول معرفت. البته ظاهر آیه، عبادت است ولی چرا مفسرین، یعبدون را یعرفون معنا کرده اند و عبادت را معرفت تفسیر کرده اند؟ برای اینکه عبادت بدون معرفت، عبادت نیست! آیا شما می توانید در ذهن خود چیزی را تصویر کنید که عبادت باشد ولی مسبوق به معرفت نباشد؟ چیزی که قبل از آن و درون آن، معرفت نباشد عبادت نیست. عبادت بدون معرفت، صورتی بیش نیست، حتی صورت آن را هم نمی توان عبادت نامید. مخّ عبادت، معرفت است و اگر عبادت بر اساس معرفت نباشد عبادت نیست. بنابراین وقتی خداوند می گوید «برای اینکه عبادت کنند» یعنی [برای اینکه] معرفت پیدا کنند.

پس اساس آفرینش معرفت است. معرفت به چی؟ معرفت به حق! معرفت به حقیقت. اما راه رسیدن به حق و حقیقت چیست؟ یک راه، بیشتر نیست. از آنجا که شما به مقام عصمت اشاره کردید من می خواهم از قرآن شروع کنم و به مقام عصمت برسم.

همان طور که گفتیم اساس آفرینش، معرفت حق است. خداوند خواست که خودش را بشناسد و ما هم او را بشناسیم. بله! خود خداوند هم می خواست که خود را بشناسد یعنی ظهور خودش را می خواست ببیند و خودش برای خودش آشکار شود …

… شهد الله انه لا اله الا هو

–        چرا دست به آفرینش زد؟ برای اینکه می خواست خود را در آینه خلق ببیند. دوست داشت که جمال زیبای خودش را مشاهده کند. پس دست به آفرینش زد که خود را ببیند.

بنابراین مقصد اقصی و اساس آفرینش، معرفت حق است. راه معرفت حق، یک راه بیشتر نیست و این نکته مهمی است (این مطالب را از این جهت عرض کردم که شما مسئله مهمی را طرح کردید). به حسب آیات قرآن و حتی کلام عرفا که روی این نکته خیلی اصرار می ورزند؛ تنها راه معرفت خداوند، معرفت نفس است. انسان اگر خودش را نشناسد، هرگز به معرفت حق راه ندارد.

اگر شما تمام ذرات عالم را بشکافی و بشناسی ولی خود را نشناسی، به معرفت حق راه نداری. این یک اصل بسیار بنیادی است که در عین حال کمتر به آن توجه می شود؛ « من عرف نفسه فقد عرف ربه ».

بعضی از افراد گفته اند که این کلام به عنوان حدیث نقل می شود اما سند ندارد. اولاً اسناد آن پیدا شده است اما من فرض می کنم که سند نداشته باشد؛ این کلام قدسی است اما حتی اگر سند هم نداشته باشد این یک جمله قرآنی است. چرا قرآنی است؟ برای اینکه این جمله، عکس نقیض یک آیه از آیات قرآن کریم است و همان طور که می دانید بر حسب منطق، اگر یک جمله و گزاره ای صادق باشد، بالضروره عکس نقیض آن هم صادق است. این جمله « من عرف نفسه فقد عرف ربه » عکس نقیض این آیه از آیات قرآن کریم است: « نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ». کسانی که خدا را نشناختند و فراموش کردند، خود را هم فراموش کردند و ما آن‌ها را نسبت به خودشان فراموشی دادیم. کسی که حق را نشناسد خود را هم نمی‌شناسد. اکنون اگر این آیه قرآن را طبق موازین منطقی، عکس نقیض کنید می‌بینید که اگر کسی خود را بشناسد، خدا را هم می‌شناسد. بنابراین حدیث قدسی که به آن اشاره کردم حتی اگر سندی هم نداشته باشد، به اعتبار قرآن، معتبر است. پس تنها راه شناختن حق تعالی، شناختن نفس است. این جمله را اولیا و انبیا نقل کرده و همه کتب آسمانی روی آن تکیه کرده‌اند و حتی حکیم بزرگی مانند سقراط (که انصافاً ابوالفلاسفه است) یک جمله بیشتر نداشت که روی آن تاکید می‌کرد؛ او گفت:« خودت را بشناس! » او نگفت که انسان چیست در حالی که ارسطو انسان را به حیوان ناطق تعریف کرد. اما سقراط انسان را به حیوان ناطق تعریف نکرد چرا که این تعریف می‌تواند مورد اشکال واقع شود بلکه هر تعریفی که برای انسان بکنیم می‌تواند مورد اشکال قرار بگیرد. او گفت خودت را بشناس. «خود»، غیر از مفهوم انسان است و خیلی دقیق‌تر از [آن] مفهوم کلی است که شما از انسان دارید. بنابراین «خود» را باید شناخت.

تمام کتب آسمانی هم بر این مسئله تاکید کرده‌اند که خود را بشناس. حالا سخن اینجاست که خود را چگونه باید شناخت؟ خود را شناختن به این معنی است که خود من، هم باید شناسنده باشم و هم باید شناخته شوم. وقتی می‌گوییم خودم، خودم را بشناسم یعنی هم شناسنده خود من هستم و هم آن چیزی که باید شناخته شود من هستم.

بعضی از افراد فکر می‌کنند که خود را شناختن به این معنی است که من بدانم از چند سلول تشکیل شده‌ام، عجایب آفرینش بدن من چیست و … . اکثر افراد، خودشناسی را این‌گونه تفسیر کرده‌اند، در صورتی که این کاملاً اشتباه است. به دلیل اینکه این موارد مهم نیست. اگر خلقت بدن من شگفت انگیز است، بدن مورچه هم شگفت انگیز است. شاید شگفتی خلقت بدن مورچه از بدن انسان کمتر نباشد! از نظر سلولی و بیولوژیکی هیچ فرقی [میان بدن مورچه و انسان] وجود ندارد. به همان اندازه که آفرینش بدن انسان از نظر سلولی و ترکیبی عجیب است، بدن یک مورچه هم عجیب است. پس معلوم می‌شود اینکه باید خود را شناخت، تنها شناختن بدن نیست یا شناخت بیولوژیکی و پزشکی نیست بلکه شناخت آن خود یا همان نفس است. (کلمه خود در فارسی به معنی نفس در عربی است، نَفسَهُ یعنی خودش) حالا این خود را باید چگونه شناخت؟ آیا این خود را با علم حصولی می‌توان شناخت؟

یک موقع دیدم که یکی از فلاسفه غربی جمله ای گفته است که معلوم می‌شود خوب نفهمیده که معرفت نفس به چه معناست. می گوید این سخن سقراط که تاکید کرده خودت را بشناس، این [کار]، تحصیل حاصل است و [تحصیل حاصل] محال است. چرا؟ برای اینکه انسان، جز خود را نمی شناسد؛ انسان هرچه را که می شناسد خود را می شناسد و غیر خود را نمی شناسد. پس وقتی خود را می شناسد چه اصراری است که خود را بشناسد؟!

آن [فیلسوف غربی] توجه نکرده است که همین موضوع که انسان بتواند بفهمد که خود را از طریق علم حصولی و از طریق صورت، نمی تواند بشناسد، نوعی خود شناسی است. من از خودم صورتی ندارم، و هر صورتی از خودم تصویر کنم آن، صورتِ من است و خودِ من نیست. آیا صورتِ من، [خودِ] من است یا صورتِ من است؟ اگر من خودم را به تصویر درآورم، آن [تصویر]، من است یا تصویرِ من است؟ [واضح است که] تصویر من، غیر از من است. و این همان «من»ی است که باید به آن رسید.

این «من» که دست یافتنی نیست!

–        و در عین حال، دست یافتنی هست. به علم حصولی دست یافتنی نیست. اینجاست که ما از فلسفه به عرفان می رویم؛ اینجاست که از حصول به حضور می رویم؛ اینجاست که از اکتساب به شهود می رویم و اینجاست که از اکتساب به فطرت می رویم. یعنی باید به حضور برویم. آن «منِ» واقعی، منِ مطلق است و این من های دیگر، تعیّنات آن منِ مطلق است. من در هر لحظه یک من هستم، من، «من»ها هستم و در طول عمرم، هزارها من هستم. به قول مولانا جلال الدین بلخی (که من مقید هستم به جای رومی، بلخی بگویم و شما هم بلخی بگویید) که می گوید:

زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم / عربده را گوش بده، دست منه بر دهنم

شناختن آن «من»، شناختن حق تبارک و تعالی است. اگر کسی از طریق حضور، به «من» واقف شد (نه صورت تراشی بلکه وقوف. نه اینکه صورت ها مهم نیستند، صورت ها در جای خودشان مهم هستند ولی باید از حصول به حضور رسید) این راه شناختن حق تبارک و تعالی است و وقتی که این شناخت و حضور، حاصل بشود آن، مقام انسان کامل است و این همان مقام ولایتی است که شما به آن اشاره کردید؛ و همان معرفتی هم هست که خداوند به آن اشاره کرده و فرموده است: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ. پس انسان باید به این معرفت برسد.

  • اناالحق فرعون یا اناالحق حلاج ؟

بحث زیبایی شد. حضرت علامه در ذیل آیه «شهد الله انه لا اله الا هو» نتیجه می گیرند که علم ما به خدا، مقدم بر علم ما به نفس خودمان و هر چیز دیگر است.

–        بله درست است (مسئله مهمی را مطرح کردید) علم ما به خدا مقدم بر علم به خود است اما باز هم این «ما» هستیم که باید به خدا، علم پیدا کنیم. این من هستم که به خدا علم پیدا می کنم. همین نکته است که خیلی عجیب است؛ «من» (کلمه من که همان خود است) هم آینه است و هم حجاب! اگر من، خودی خود را صرف نظر از حق (یعنی انانیت خود را) ببینم، این حجابی غیر قابل عبور است، حجابی است که از کوه ضخیم تر است. دیگر نمی توان [از این حجاب] عبور کرد و این همان «فرعونیت» است. اما اگر این «من»، آینه است، در این آینه جز حق دیده نمی شود. بنابراین من با دیدن حق در آینه خودم، حق را می بینم. اجازه بدهید که من یک قطعه شعر که یکی از خوانندگان خودمان هم آن را خوانده است و همه مردم ایران هم این شعر را بارها شنیده اند (ظاهراً آقای شجریان خوانده است) را در اینجا به مناسبت، معنی کنم.

آینه ای، رنگ تو عکس کسی است / تو ز همه رنگ جدا بوده ای

یعنی آن قدر صاف هستی که مانند یک مرآت و آیینه هستی، اگر از هرچه غیر حق، صاف [و پاکیزه] باشی، فقط حق در تو منعکس می شود.

از این زیباتر هم حافظ گفته است:  مردم دیده ما غیر تو را ناظر نیست…

–        و باز یک شعر دیگر از حافظ بخوانم:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود / رخ تو در نظرم این چنین خوشش آراست

یعنی وقتی «منِ» من، آینه باشد و از غیر حق پاک باشد، حق را نشان می دهد. بنابراین سخن مرحوم علامه هم که بیان کردید به همین معنی است؛ «منِ» آیینه ای، حق را نشان می دهد اما «من»ی که زنگار گرفته و به غیر حق مشغول باشد، حجابی است که غیر قابل عبور است. اجازه بدهید که باز هم در این ارتباط، یک شعر دیگر از مولانا بخوانم (این بزرگان ما چقدر زیبا سخن گفته اند):

با تو دیوار است و با ایشان دَر است / با تو سنگ و با عزیزان گوهر است

یعنی دل آدمی و آن «خودِ» آدمی، برای بعضی از افراد، دیوار فولادین است، اما برای بعضی دیگر، دَر است. شما ببینید این دَری که اینجا هست، اگر قفل باشد مانند دیوار است و فرقی با دیوار ندارد. اما اگر من بتوانم قفل آن را باز کنم، از در عبور می کنم. «خود»، اگر انانیت در آن نباشد، در است و از آن عبور خواهی کرد و به حق می رسی، اما اگر انانیت داشته باشد و اشتغال به غیر حق داشته باشد، دیوار فولادین است.

بنابراین کلمه «من» بسیار ظریف است و مخّ عرفان همین جاست که باید معرفت این خود، درست بشود. و نیز در همین جاست که «منِ» فرعونی و «منِ» حلاجی، تفاوت پیدا می کند. یک انانیت بود که فرعون داشت و گفت انا ربکم. آن، فرعونیت بود و حجاب ضخیم و ابدی داشت. یک انا الحق بود که حلاج داشت و در اینجا اگر شما اجازه بدهید و نترسیم، من این را بخوانم! ترسی ندارد چون انا الحق فرعون با انا الحق حلاج خیلی تفاوت داشت. من دوباره به شعر مولانا تمسک می کنم، به قول مولانا:

گفت منصوری انا الحق و بِرَست / گفت فرعونی انا الحق، گشت پَست

بنابراین انانیت، نکته بسیار ظریفی است که همان گونه که عرض کردم هم می تواند یک حجاب ضخیم باشد و هم می تواند راه عبور [و رسیدن] ما به معرفت باشد.

دکتر دینانی در برنامه معرفت

  •  علم مرکب و جهل مرکب

خیلی زیبا بود. همان طور که شعری هم می گوید:

اتصالی بی تَکَیُف، بی قیاس / هست رب الناس را با جان ناس

تجلی در این آینه هست که نمایانگر حق می شود. بحث حضرت علامه در این جا تبیین جایگاه ولایت و وحی است. ایشان ضرورت وحی را در کامل شدن همین معرفت می بیند. شواهدی هم که به آن اشاره می کنند یکی بیان ابن سینا در نمط نهم اشارات است که ضرورت وحی و نبوت را در مقامات عارفین قرارداده است. از ملاصدرا هم استنادی می کنند که خیلی زیباست. جنابعالی هم در کتاب «شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی» تحت عنوان «خودآگاهی از راه صُوَر ادراکی حاصل نمی شود» نکته زیبایی را مطرح کرده اید.

ایشان [علامه طباطبایی] می فرمایند که ادراک همه انسان ها به وجه بسیط، نسبت به خدا فطری است، اما با آمدن در این دنیا، به همین ادراک خود، ادراک ندارند. نظر شما در موضوع چیست؟

–        شما بحثی را مطرح کردید که دریا صفت است. این مطلبی که صدرالمتألهین (و بسیاری دیگر از عرفا) به آن اشاره کرده اند و مرحوم علامه هم، چنان که شما اشاره کردید می فرمایند که: «معرفت حق، ذوات را فطری است». انسان یک معرفت فطری به ذات حق دارد و یک معرفتی به آن معرفت. اگر آن معرفت فطری خود را بداند (که به آن علم به علم نیز می گوییم) این معرفت، کامل می شود و اگر نداند، این [معرفت فطری] کفایت نمی کند.

صدرالمتألهین این مطلب را «علم بسیط» و «علم مرکب» نامیده است. علم به حق که فطری است از نوع علم بسیط می باشد. این مهم نیست، چرا که نه تنها انسان، بلکه همه موجودات علم فطری دارند. ولی حرف مهمی که ملاصدرا زده (که زهره شیر می خواهد!) این است که می فرماید: مدار تکلیف انسان ها، علم مرکب است. انبیا که آمده اند، انسان را به آن علم فطری دعوت نکرده اند چرا که برای همه هست ولی به علم مرکب دعوت کرده اند به این معنی که بدانی که حق را می دانی.

در ارتباط با همین مسئله که ملاصدرا مطرح کرده است، دیدم که یکی از عرفا (که لازم نیست در اینجا از نام او یاد بکنم) قرائت این آیه شریفه را که: « وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » و به این معناست که همه موجودات، تسبیح حق می کنند را به این صورت خوانده است (که البته این هم یکی از قرائت های هفت گانه است): « وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ یَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » به جای لا تَفقهون، لا یَفقهون خوانده است (که البته طبق هفت قرائت، هر دو این ها می تواند صحیح باشد).

[این آیه] بر حسب آنچه که ما ظاهراً می خوانیم به این معناست که همه موجودات، تسبیح حق می کنند ولی شما نمی دانید. اما آن عارف می گوید که همه موجودات، تسبیح حق می کنند ولی خودشان تسبیح خودشان را نمی دانند، که یعنی علم به علم ندارند. یعنی اکثر موجودات، علم فطری دارند اما علم دوم را که علم مرکب است ندارند.  این علمِ به علم که علم مرکب است، نصیب اولیا و عرفا و حکماست. [انسان ها] باید بدانند که حق را می دانند. در مقابل علم مرکب (که می دانند که می دانند) یک جهل بسیط است که نمی دانند اما می دانند که نمی دانند؛ از این قوی تر آن است که کسی نداند و نداند که نداند [به این نوع از جهل، جهل مرکب می گویند]. همان گونه که علم مرکب داریم، جهل مرکب هم داریم؛ علم مرکب آن است که حق را می دانم و می دانم که می دانم؛ جهل بسیط آن است که [چیزی را] نمی دانند اما می دانند که نمی دانند؛ و جهل مرکب آن است که نمی دانند و نمی دانند که نمی دانند، که از این بلا، شفا ممکن نیست. کسی که به جهل مرکب مبتلا باشد یعنی نمی داند و نمی داند که نمی داند، این بیماری است که شفاپذیر نیست.

هر کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابد الدهر بماند

حضرت مسیح (علی نبینا و آله و علیه سلام) کور مادرزاد را شفا داد، بیمار مجذوم را شفا داد؛ اما از کور باطن یعنی از جاهل مرکب، به صحرا گریخت. [به حضرت] گفتند یا نبی الله، تو که کور مادرزاد را شفا دادی، این کور باطن را هم شفا بده و از این جاهل، رفع جهل بکن. [حضرت] فرمود: آن، بلا بود و این، ابتلا.

این جهل، مخصوصاً جهل مرکب از این جهت قابل معالجه نیست و از این جهت حاصل می شود که انسان، خودخواه است و چون نمی داند، نمی خواهد قبول بکند که نمی داند. منفتح نیست و شرح صدر ندارد. اگر [این فرد] خود را رها کند و انفتاح قلب و شرح صدر داشته باشد، [در این صورت در] ندانستن بسیط هیچ اشکالی نیست چرا که ندانستن بسیط قابل رفع است و می شود دانست. اما خطر آنجاست که انسان نمی داند و نمی خواهد بپذیرد که نمی داند.

  • اهل بیت پیامبر، راه باطن قرآن

پس به این ترتیب، جایگاه اولیا الله و انسان کامل، علم به علم است. همین موضوع را حضرت علامه به شدت در کتاب تفسیر المیزان [مورد توضیح قرار  می دهد]. اگر اجازه بدهید من عبارت ایشان را بخوانم که در ذیل آیه « وَأَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لأسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا » آمده است. در اینجا به حدیث امام هادی اشاره می کند که اگر کسی بر این طریقه (این طریقه را همان طریقه ولایت می گیرد) پا بفشارد و ثابت قدم باشد، ما به او آب حیات می دهیم. البته به طور تلمیح [این موضوع را] بیان می کند، اگرچه بعداً در بیان استاد مطهری، این مطلب باز می شود.

ایشان می گویند که کسی باید تفسیر قرآن بنویسد که بهره ای از منبع ولایت داشته باشد. این نکته مهمی است زیرا این افراد، محالّ معرفت الله هستند؛ مساکن برکت الله هستند؛ معادن حکمت الله هستند؛ حفظة سرّ الله هستند (این تعابیر را که در زیارت جامعه کبیر است می آورند) و در  نتیجه یک نوع شیفتگی عجیبی نسبت به اهل بیت از خود نشان می دهند.

آیا ما می توانیم نتیجه بگیریم که معرفت فلسفی، معرفت عرفانی و هر نوع معرفتی، اگر در این حلقه [ولایت] نباشد ابتر است؟

–        مرحوم علامه طباطبایی همان طور که شما می فرمایید، به اهل بیت تمسک می فرمایند و می گویند که باید به آن حلقه اتصال داشت؛ خوب روایات فراوانی [در این زمینه] هست حتی فقها هم به این روایت خیلی تمسک کرده اند که: « انما یعرفُ القران من خوطب به » یا « اهل البیت ادری بما فی البیت » یعنی چون که آیات قرآن کریم در خاندان نبی اکرم بر پیامبر نازل شده است اهل بیت، تفسیر او را بهتر می دانند.

قرآن یک ظاهری دارد و یک باطنی. ظاهر قرآن را هر کسی که عربی بداند می فهمد. کسی که  صرف و نحو زبان عربی را بداند ظاهر قرآن را می فهمد و کثیر اشکالی نیست. اما قرآن کریم باطنی دارد و حتی باطن آن هم باطنی دارد و آن باطن هم باطن دیگری دارد … که به حسب بعضی از روایات تا هفتاد بطن می باشد. ضمناً این هفتاد هم که گفته می شود، کنایه از کثرت است و شاید باطن های قرآن آن قدر زیاد باشد که حد یقف نداشته باشد و تا مقام ذات و مقام مافوق اسماء و صفات برود.

راه بردن به باطن قرآن کار هر کسی نیست. ظاهر قرآن  را همه کس می فهمد و همه علمای علم اصول هم، ظاهر [قرآن] را حجت می دانند (هر چند برخی، حجت ظاهر را منکر شده اند که من با آن بحث کاری ندارم) اکثر فقها و علما به حجیّت ظواهر باور دارند. همه مردم هم [ظاهر قرآن را] می فهمند و می توانند استدلال و استفاده کنند و هیچ عیبی نیست. اما این چیزی که مرحوم علامه به آن تمسک می کنند، باطن قرآن است. باطن را ولی می فهمد؛ شخص امیرالمؤمنین (ع) و اولیا معصومین (ع) و کسان دیگری که وصل هستند. و به عبارت دیگر (و در یک کلمه جامع تر) کسی که اهل باطن است، باطن را می فهمد، کسی که اهل باطن نیست به باطن، راه ندارد. همه انسان ها می توانند باطن داشته باشند اما باطن در بعضی از افراد بیدار نشده و هنوز خفته است. اگر باطن او و باطنِ باطن او و هر مرتبه ای از باطنش که بیدار شد، به همان اندازه می تواند با باطن قرآن کریم ارتباط پیدا کند. ولایتی هم که شما فرمودید به همین معناست؛ ولایت یعنی باطن.

[بنابراین] هر چه که شما به باطن، نزدیک تر بشوی، به معارف باطنی قرآن نزدیک تر هستی. و اگر کسی اهل باطن نیست (چنانکه علامه و همه عرفا فرمودند) راهی به باطن قرآن ندارد و جز ظاهر، نصیبی از قرآن نمی برد. اگر کافر باشد که هیچ نصیبی ندارد؛ اگر مسلمان ظاهری باشد، نصیب او همین ظاهر است؛ اما هر اندازه که باطن او روشن و روشن تر بشود به معارف لایتناهی قرآن می تواند راه پیدا کند.

  • شفاعت، ریش گرو گذاشتن نیست!

احسنت.

حرف قرآن را مبین که ظاهر است / زیر ظاهر، باطنی هم قاهر است
زیـــر آن بـاطــن بــود بطـنی دگـــر / خـیــره گـردد انــدر او فهم و نظر

خیلی علاقه مند بودیم که بعضی از آیاتی که اشاره به همین معنا دارد را در خدمت شما عرض کنیم. واقعاً ضرورت دارد و جای آن خالی است. و به دنبال آن به نگاه حضرت علامه در این موضوع نیز بپردازیم. انشاءالله در یک فرصت مناسبی این کار خواهد شد.

در بحث ارادت حضرت علامه به اهل بیت، خاطره ای از استاد مطهری هست. معمولاً ایشان [استاد مطهری] در آثار مکتوب و یا در سخنرانی های خود هر بار که اسم حضرت علامه را می آورد می فرمود «روحی فداه». هنگامی که از او سؤال کردند که این ارادت از بهر چیست؟ فرمود که: ارادت من به ایشان نه این است که یک فیلسوف یا یک مفسر بزرگ قرآن است. ارادت من به ایشان از این جهت است که دلباخته اهل بیت است و هر چه که گرفته، از ساحت ولایت گرفته است. سپس نقل می کند که در یک ماه رمضان، ایشان با بوسه بر ضریح حضرت معصومه (س) افطار می کرد و روزهای جمعه در مراسم مرثیه و عزاداری شرکت کرده و تا آخر جلسه گریه می کرد. ارادت حضرت علامه طباطبایی که از لسان شاگردان ایشان مطرح شده است، مثال زدنی است. توسلات ایشان هم عجیب است. این توسل هم توسل یک آدم معمولی نیست. همان طور که شما هم فرمودید ایشان واقعاً جامع الاطراف بودند و در همه علوم، ید طولا داشتند.

از طرح این موضوع می خواهم به بحث شفاعت برسم که امروز مورد شک و شبهه واقع می شود و حتی خودی ها هم به آن خدشه وارد می کنند و می گویند بنا به گفته خداوند که او از رگ گردن به انسان نزدیک تر است، انسان می تواند بدون واسطه به خدا برسد. پس شما چرا انسان ها را شفیع قرار می دهید و این کار شرک است. امروز این نگاه علامه به اهل بیت در بحث شفاعت و توسل، چه کمکی می تواند به ما بکند؟

–        باز این مسئله هم مسئله مهمی است. کسانی که درباره شفاعت، این حرف ها را می زنند به این دلیل است که معنی شفاعت را خوب نفهمیدند. کسانی که اهل ظاهر اند و فکر می کنند که راه به خداوند، راه فکری و حصولی و ذهنی است و یا یک سری تصورات است می گویند که ما خودمان تصور می کنیم و با این وجود شفاعت معنی ندارد. اما با توجه به مطالبی که قبلاً عرض کردم، راه حق تعالی، باطن است و همه کس نمی تواند این راه باطن را برود و اگر هم برود این باطن، مراتب دارد؛ کسانی از اولیاء هستند که این باطن را تا آخر رفته اند، تا جایی که دیگر فوق آن ممکن نبوده و به « قاب قوسین او ادنا» رسیدند.

کلمه «قاب قوسین» کلمه عجیبی در قرآن است. قوسین یعنی دو قوس نزول و صعود که در دو قوس نزول و صعود، دایره هستی کامل می شود. [همان طور که می دانید] مافوق هستی، چیزی نداریم، در حالی آیه شریفه می فرماید: «او ادنا»! این او ادنا کلمه خیلی عجیبی است. «ادنا» یعنی از دو قوس صعود و نزول، نزدیک تر و بالاتر. یعنی تا آنجایی که بشر امکان داشته است تا به عالم باطن برود، رفته است. معراج هم تمثل و ظهور سیر باطنی حضرت ختمی مرتبت است (من نمی خواهم بگویم که در ظاهر نبوده ولی باطن، بیشتر برای ما مهم است.)

خوب این راه را که همه کس نتوانسته است برود. هر انسانی اولاً اگر اهل ظاهر باشد که خدا را جز در تصورات خودش نمی شناسد و او را معبودی می داند که خودش خلق کرده است. حالا اگر بتواند به باطن راه پیدا کند، همه این راه را که نمی تواند برود و تنها می تواند به مرحله ای از آن راه یابد.

کلمه «شفاعت» از ریشه «شفع» است. شفع، یعنی وصل و زوجیت؛ شفع شدن یعنی چیزی به چیز دیگر پیوند بخورد و اتصال پیدا کند. شفیع و شفاعت هم به این معنی است که یک انسان که در حال سلوک به راه باطن است به انسانی که این راه باطن را تا جایی که امکان داشته، رفته است وصل بشود. هنگامی که وصل شد، راه برای او آسان تر می شود و بهتر می تواند برود و اگر وصل نشود نمی تواند که برود.

شفاعت به این معناست نه اینکه با اصطلاح، ریش گرو بگذارد. معلوم است که این حرف ها معنی ندارد و [در این صورت] حرف [منکرین] درست است. این [ناشی از] توجه نکردن به معنی شفاعت است. معنی شفاعت (طبق مباحثی که در گذشته داشتیم) به باطن مربوط است و به این معنی است که ما به ذیل عنایت اولیاء خدا اتصال پیدا کنیم. ما که این راه باطن را می رویم باید به این اولیاء که این راه را رفته اند وصل بشویم، به حضرت ختمی مرتبت (ص) که تا او ادنا رفته است که جبرئیل نتوانست برود. شاید اگر [جبرئیل] وصل بود، باز هم می توانست برود زیرا حضرت امیر که وصل بود، رفت. جبرئیل در جایی واقعاً نتوانست که برود و گفت: رو رو من حریف تو نی ام! گفت اگر یک بند انگشت دیگر جلوتر بیایم، محترق می شوم، می سوزم! درحالی که حضرت ختمی مرتبت تا هر کجا که رفت، نور مولا امیرالمؤمنین هم با او بود تا جایی که حضرت را در آن او ادنا دید!

شفاعت یعنی همین، یعنی وصل شدن و رفتن. نه اینکه ریش گرو گذاشتن و بخشیدن و … این ها باشد. اگر به این شکل ظاهری باشد، حق با آنهاست که ایراد می کنند. اما اگر به این معنی توجه کنند [در می یابند که] این کلمه در نهایت متانت است.

  • و یک خاطره از استاد …

خیلی زیبا بود استاد. با زبانی بسیار رسا و بلیغ، معنی شفاعت را بیان کردید. این همان شعر مولوی است که می گوید:

خــلـق، اطفـــال انـد جـز مسـت خـــدا / نیسـت بالـغ جز رهیـده از هـوا
این جهان لهو است و لعب است و شما / کودک اید و راست فرماید خدا
تــــا از ایــن دنـیــا نـرســتـــی کـودکـی / بی زکـات روح، کی یابی زَکـی

ما آرام آرام به پایان این بحث نزدیک می شویم. انشاءالله به بینندگان عزیز که بسیار از بحث های شیرین شما مشعوف شدند، این قول را می دهیم که در فرصت های دیگر بیشتر از وجود شما استفاده کنیم.

شما بیش از ده سال با حضرت علامه همراه بودید، نه به ظاهر، بلکه در خلوت ها هم با ایشان سر و سرّی داشتید. از شما می خواهم که از آن خاطرات شیرینی که تاکنون در جایی نگفتید یا همگان نشنیده اند را برای ما بفرمایید.

–        خاطرات که خیلی فراوان است. هر لحظه ای که در خدمت ایشان بودیم خاطره داشتیم و هر کلامی که ایشان می فرمودند برای ما خاطره بود. ما همیشه از هر کلامی [از ایشان] در درس های روزانه و شبانه و چه در سفر از قم به تهران که بنده همراه ایشان بودم، خاطره داشتیم. اما یک خاطره ای که به یک معنی سرنوشت زندگی من هم عوض شد را خدمتتان عرض می کنم.

من در جوانی با بعضی از دوستانی که اکنون هم هستند و [در آن زمان] درس دینی (فقه و اصول و درس خارج) می خواندیم، با هم یک انجمن شعری داشتیم. البته یک انجمن شعری مخفیانه! چون در میان طلاب آن روزگار، شعر گفتن خیلی ممدوح و مطلوب نبود. ما سه چهار نفر بودیم که یک انجمن شعری تشکیل داده بودیم و شعر می گفتیم و همدیگر را تصحیح می کردیم. هفته یک بار هم دور هم جمع می شدیم.

شما شعر هم می گفتید؟! چیزی از آن ها را هم به یاد دارید؟

–        چند تا غزل دارم ولی شاید آنها را اینجا نخوانم! (خنده استاد)

و ما این موضوع را پنهان کرده بودیم و کسی هم بجز سه چهار نفر از این دوستان، چیزی نمی دانست. این که می خواهم بگویم از عجایب است. یک روز از همان دوران که من خدمت ایشان اسفار و شفا می خواندم و جلسات شبانه هم که بود و می رفتم، من همراه ایشان می رفتم و طرح سؤال می کردم و اشکال می پرسیدم. ناگهان در کوچه توقف کردند و رو به من فرمودند: شنیده ام شعر می گویی!

من تعجب کردم که از کجا فهمیده اند! همان طور که عرض کردم، [این موضوع] پنهان بود. من هم خدمت ایشان عرض کردم: بله. هفته ای یک بار با دوستان جمع می شویم و شعری می گوییم. حالا [جالب اینجاست که] خود ایشان هم در آن موقع، شعر می گفت (همان طور که شما هم اشعار ایشان را خواندید) و شعرهای خوبی هم می گفت.

سپس ایشان درنگی کردند و فرمودند: حالا نمی خواهد [شعر] بگویی!

عرض کردم: چون شما می فرمایید نمی گویم اما ممکن است سؤال کنم که چرا می فرمایید که شعر نگویم؟

عین جمله ایشان که هنوز در خاطرم هست این است. عین جمله که یک جمله هم بیشتر نفرمودند این بود که فرمودند: تو حالا فلسفه می خوانی، مبادا ذهنت تخیلی تربیت شود.

من هم ترک شعر [گفتن] را ترک کردم و تا حالا هم شعر نگفته ام البته شعر می خوانم اما دیگر شعر نگفته ام. شاید اگر می گفتم حالا حداقل یک شاعر متوسطی بودم. البته نفرمودند برای همیشه شعر نگو. فرمودند: تو حالا فلسفه می خوانی، مبادا ذهنت غرق تخیل بشود. و همین [ماجرا] موجب شد که من شعر را کنار گذاشتم ولی البته شعر می خوانم.

بسیار خوب استاد. هم بنده و هم بینندگان عزیز از محضر شما خیلی استفاده کردیم و امیدواریم که خداوند این توفیق را بدهد که در فرصت های بعدی بیشتر از محضر شما تلمذ کنیم و از آرا و اندیشه های بزرگانی چون ملاصدرا و شیخ سهروردی و حضرت علامه استفاده ببریم.

از بینندگان عزیز هم تشکر می کنم که با ما همراه بودند. انشاءالله از جلسه بهره برده باشید. با درود و سلام و صلوات بر ارواح طیبه همه انبیاء و اولیاء و شهدا مخصوصاً حضرت علامه طباطبایی، همه شما را به خدای بزرگ می سپاریم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-002-a

شماره قسمت: 002

مدت زمان: 39:41

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=67

۲ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *