منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۲ آبان ۱۳۹۲ در تجلی, عرفان, فصل چهارم, هستی شناسی | ۴ دیدگاه

بررسی تفصیلی نسبت حق و خلق

*       استاد! سؤالی که مطرح است این است که خداوند به کُنه خویش غیب الغیوب بوده و دست کُمّل اولیاء هم از آن کوتاه است. به قول شیخ عطار که می فرماید:

جویندگان گوهر دریای کنه تو / در وادی یقین و گمان از تو بی خبر [1]

اما طبق آنچه در بحث های گذشته ما هم مطرح شد، خداوند به وجه خود در اشیاء ظهور دارد. اکنون می خواهیم نسبت موجودات با خدا، مخصوصاً انسان و به ویژه انسان سالکی که در مسیر سلوک خود دچار تحول می شود و مراتب گوناگونی را تحصیل می کند را بررسی کنیم و ببینیم که چنین انسانی چه نسبتی می تواند با وجه الله داشته باشد؟

بسم الله الرحمن الرحیم

خب، همان طور که اشاره کردید، حق تبارک و تعالی در مقام ذات، کُنه است و راهی به ذات نیست. شاید اصلاً بتوان گفت که به هر ذاتی راه نیست! ذات هم چند تا ذات نیست؛ بلکه ذات، یک چیز بیشتر نیست. اینها همه تقسیم بندی هایی است که فلاسفه انجام داده اند، اما ذات – از آن جهت که ذات است – یک چیز بیشتر نبوده و به آن راه نیست.

ذات، همیشه در «وجه» ظاهر می شود و معنای ظهور و بطون نیز از همین مسئله ناشی می گردد. در واقع، حقیقت هستی، هم ظاهر است و هم باطن، ولی ما همیشه با ظاهر ارتباط داریم. شاید بتوانیم بگوییم که در مقام باطن [خود] با باطن هم ارتباط داریم، ولی به مجرد اینکه از این ارتباط صحبت کنیم، مجدداً ظاهر می شویم. ارتباط در مقام ظهور معنی پیدا می کند و تا چیزی ظاهر نباشد ارتباط هم نیست.

وقتی شما از وجه حق تبارک و تعالی صحبت می کنید که در آیات کریمه قرآن و روایات نیز این مطلب آمده است، و همچنین از نسبت آن با موجودات و سالک سؤال کردید، باید گفت که در واقع همه چیز وجه حق است و چیزی جز وجه حق نیست. مسائل عرفانی، همان طور که خودتان هم اشاره کردید، در هر حال با مسائل هستی و وجود سر و کار دارد. اما متأسفانه مقداری حس یا حالت وجودشناسی و هستی شناسی در انسان ها ضعیف است. با اینکه مسئله وجود از ابده بدیهیات است و همه کس با وجود و در وجود زندگی می کند و به وجود می اندیشد – چرا که همه چیز وجود است – اما به همان اندازه که وجود، گسترده و بدیهی و فراوان است، به همان اندازه هم پیچیده و پنهان است.

*       شاید علت تغافل از آن نیز همین فراوانی هستی باشد!

[مسلماً] همین طور است! یعنی دیدار می نماید و پنهان می شود. هم ظاهر است و هم در عین ظهور پنهان می شود. در یک کلمه شاید بتوان این طور گفت، بلکه حتماً این طور خواهیم گفت که علت پنهانی او، شدت ظهورش است. شدت ظهور، گاهی موجب پنهانی است و این نکته ای است که کمتر بدان توجه شده است.

*       «یا من هو اختفی لفرط نوره» [2]

نسبت خدا با موجودات از زبان دکتر دینانی

گاهی پنهانی مربوط به عدم ظهور است؛ یعنی موانع و حجاب هایی هستند که روی چیزی را می پوشانند. این یک نوع پوشیدگی است که در این عالم فراوان وجود دارد. بسیاری از چیزها هستند که الآن برای ما پوشیده هستند، زیرا حجاب هایی جلوی آنها را گرفته و مانعی سر راه آن وجود دارد که ما به آن راه نداریم. اما گاهی شدت ظهور است که موجب پنهانی می شود. و در وجه حق، مسئله بدین گونه است. وجه حق، آنچنان آشکار است و ظاهر خیره کننده ای دارد که در پنهانی می رود و انسان متوجه وجه حق نمی شود. در حالی که به هر چه بنگری، جز وجه حق چیز دیگری نیست.

وقتی شما به هستی وارد شدید، باید با زبان هستی از آن صحبت کنید. نکته ای که من باید در اینجا توضیح دهم تا شاید برای همیشه حل شود این است که اشخاص فکر می کنند درباره هستی صحبت می کنند. شاید خیلی از فیلسوفان هم اینگونه فکر کنند؛ شاید! ما وقتی درباره هستی صحبت می کنیم، این کار ما معنایی دارد. معنای آن این است که هستی در جایی هست و ما در طرف مقابل هستی ایستاده و درباره آن صحبت می کنیم! همیشه درباره چیزی صحبت کردن یا به قول فرنگی ها (Aboutness) به این معناست که چیزی وجود دارد که صحبت کننده از آن جداست و بر آن چیز احاطه دارد، سپس چون نسبت به آن احاطه دارد، درباره آن صحبت می کند. این معنای «درباره چیزی صحبت کردن» است.

اکنون وقتی شما می گویید که ما می خواهیم درباره وجود صحبت کنیم، مفهوم آن همان است که عرض کردم؛ یعنی وجود در مقابل ماست و من یا شمایی که اینجا ایستاده اید می خواهید درباره وجود صحبت کنید. اما سؤال این است که شما کجا ایستاده اید و درباره وجود صحبت می کنید؟! آیا در بیرون از وجود ایستاده اید و درباره آن صحبت می کنید؟ اما وجود که بیرون ندارد! درباره این میز می توان صحبت کرد، چرا که این میز در اینجاست و من بیرون از آن قرار گرفته ام؛ پس چون من بر این میز اشراف دارم می توانم درباره آن صحبت کنم. همچنین است صحبت کردن درباره این دیوار و شجر و حجر. اما کسی که می خواهد درباره وجود حرف بزند، باید در جایی بیرون از وجود قرار داشته باشد و درباره آن صحبت کند. اما آیا بیرونی از وجود هست؟ اصلاً وجود، بیرون ندارد و بیرون از آن نمی توان چیزی را فرض کرد.

پس درباره وجود صحبت کردن با درباره چیزهای دیگر صحبت کردن متفاوت است. لفظ آن یکی است و ما می توانیم درباره هر چیزی صحبت کنیم، چون از آن جدا شده و فاصله می گیریم، آنگاه درباره آن حرف می زنیم. اما وقتی می خواهیم درباره وجود صحبت کنیم باید حواسمان جمع باشد که بیرون از وجود نایستاده ایم. وجود، بیرونی ندارد تا ما بیرون از آن بایستیم. ما هر کجا باشیم از شئون و مظاهر وجودیم و در وجود هستیم: «به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟» [3]

بنابراین شاید درباره وجود صحبت کردن، در تحلیل نهایی و عقلانی به این موضوع برگردد که در واقع، خودِ وجود درباره وجود صحبت می کند. ما وقتی می توانیم درباره وجود صحبت کنیم که از زبان وجود سخن بگوییم. من اگر غیر از وجود هستم، هرگز نمی توانم درباره وجود حرف بزنم و اگر من درباره وجود سخن می گویم، باید به زبان وجود صحبت بکنم.

اکنون می توان این مطلب را توسعه داد و اذعان کرد که درباره حق تعالی هم موضوع از این قرار است. حق، چیزی جدای از شما نیست. اگر بخواهید درباره حق صحبت کنید، حق باید درباره حق سخن بگوید. یعنی زبان شما باید زبان حقّانی شود. تنها با زبان حق می توان درباره حق سخن گفت و به زبان غیر حق، درباره حق سخن گفته نمی شود.

*       حالا سؤالی در اینجا مطرح می شود. در رابطه با همین بیان شما، جناب محیی الدین در فتوحات، از پیچیدگی نسبت خدا با غیر او صحبت می کند. بسیاری از عرفا و حکمای دیگر هم به تبع از ایشان همین حرف را می زنند. ایشان می گوید که: «لا نسبة بینه و بین العباد الی بالعنایة و لا سبب الّی الحکم و لا وقت بغیر الازل». این مطلب نشان از این دارد که نسبتی که میان خدا و غیر او هست، تنها عنایت اوست و سببی که هست تنها حکم او و وقتی که هست تنها ازل است.

خب، همان طور که اشاره کردید، این مطلب دقیقاً به محتوای عرض بنده اشاره دارد. محتوای حرف من هم همین است. اولاً من در اینجا باید توضیحی بدهم و بعد از آن وارد بحث شما بشویم. غالب مردم در مسئله توحید، از اثبات خداوند صحبت می کنند. آنها تلاش می کنند خدا یا مبدأ را بوسیله یک بیان یا یک برهان و دلیل اثبات کنند. البته این خوب است اما خیلی مهم نیست. اثبات مبدأ مشکل چندانی ندارد. شاید هیچ انسان عاقل و باشعوری در عالم پیدا نشود که به یک مبدأ قائل نباشد. مگر می شود که کسی به مبدأ قائل نباشد؟! این اصلاً موضوع کثیر اشکالی و مشکل بزرگی نیست که ما خود را برای آن به زحمت بیندازیم. اگر کسی عناد نداشته باشد و خودش را به کوچه علی چپ نزند و با حقیقت خصومت نورزد، اثبات مبدأ مشکل بزرگی نخواهد بود. یعنی همه کس به فطرت خود، به هویت و عقل خود به مبدأ اعتراف دارد. اما مشکل پیچیده پس از قبول یک مبدأ بزرگ و لایتناهی و ازلی و ابدی و محیط و سرمدی آن است که نسبت آن با سایر موجودات چگونه است؟ نسبت حق با دیگر یا نسبت مبدأ با ذوالمبدأ بسیار پیچیده است. هر اندازه ما در این مسئله درنگ  و تأمل کنیم شایسته خواهد بود. این هم که محیی الدین این مطلب را بیان کرده به نکته دقیقی اشاره کرده است.

مهم این است که ما نسبت مبدأ و ذوالمبدأ را بشناسیم و بدانیم که آن چه نسبتی است. اگر مبدأ، محیط است (دلم می خواهد به این کلمه محیط دقت کنید!) پس به همه چیز احاطه قیومی دارد. یعنی مقوم [پدیده ها] بوده و [مخلوقات] از گسترش او هستند. او مشرف است، محیط است، ازلی است و چون ازلی است، سرمدی است. وقت در سرمد و ازل مندک است. نسبت میان وقت و ازل چه نسبتی است؟ اوقات، قطعات زودگذری است که در ازل و ابد مندک و مضمحل هستند. ازل و ابد چیزی برای غیر باقی نمی گذارند. هر [حقیقت] ازلی، ابدی هم خواهد بود. ما ازلی بدون ابدی و ابدی بدون ازلی نداریم، زیرا این دو متلازم یکدیگرند. همیشه و به طور کلی، هر ابدی ازلی است و هر ازلی هم ابدی است. به قول حافظ: «آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام» [4] . این یک قائده عقلی است؛ چیزی که آغاز ندارد، انجام هم ندارد و چیزی که ابتدا ندارد، انتها نیز نخواهد داشت.

اکنون برگردیم به این پرسش که چیزی که ازلی و ابدی و سرمدی است و مبدأ محیط است، چه نسبتی با ذوالمبدأ دارد؟ هیچ چاره ای نیست جز این که بگوییم این نسبت، نسبت شأن و ذوالشأن است؛ یعنی همه چیز شأن بوده و او ذوالشأن است. یا اینکه بگوییم نسبت میان مبدأ و ذوالمبدأ است؛ به این معنا که او مبدأ است و همه چیز به آن وصل است. و یا اینکه بگوییم این رابطه همچون نسبت میان ضل و ذی ضل است. همچنین نسبت وجه و ذوالوجه هم در این باره درست است. همه اینها می تواند تعبیرات صحیحی بوده باشد، اما من ترجیح می دهم از نسبت ضل و ذی ضل صحبت کنم، اگر چه از شأن و ذوالشأن هم می توان استفاده کرد. پس او حقیقت است و همه چیز سایه های اوست.

اکنون باید بحث را متمرکز کنیم در نسبتی که سایه با صاحب سایه دارد و ببینیم که سایه با صاحب سایه چه نسبتی دارد؟ به نظر می رسد که در یکی از بحث های گذشته به این موضوع اشاره کردیم و گفتیم که نسبت حق تعالی و موجودات این عالم، حتی مانند نسبت نَم و یَم نیست، همچنین مانند نسبت دریا و امواج هم نیست. در این بیان ها تا حدی تسامح وجود دارد، اما بهترین نسبت، همان نسبت ضل و ذی ضل است که در قرآن کریم نیز بدان اشاره شده است.

*       خداوند در قرآن می فرماید: « أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ » [5]

مدّ ظلّ، امتداد ظل است. ظلّ چگونه امتداد پیدا می کند؟ به امتداد صاحب سایه امتداد می یابد. مادامی که صاحب سایه امتداد ندارد، ظل هم امتداد ندارد. امتداد ظل و کشش سایه، وابسته به کشش صاحب سایه است.

خب، همین مطلب را می توانیم به وجه و ذوالوجه هم تعبیر کنیم که شما هم در پرسش خود اشاره به این مسئله داشتید. وجه، در واقع سایه صاحب سایه است. یعنی وجه حق آشکار است. اگر ما به این نسبت توجه کنیم، خیلی از حرف ها را کمتر می زنیم و خیلی از حرف ها را بیشتر می زنیم! یعنی درک ما از هستی عوض می شود و انانیت ها مقداری کمتر می گردد، همچنین خودخواهی ها، خیره سری ها و عناد ها در ما کاهش می یابد.

این در واقع وجهه‌ی هستی شناسی حکما و عرفا و متألّهین بزرگ بوده است. وقتی که آنها از هستی سخن می گویند، در واقع به زبان هستی سخن می گویند. یعنی خودشان در مقابل هستی نمی ایستند و درباره هستی صحبت کنند. به همین جهت وقتی شما کتب عرفا را نگاه کنید [توجه به این موضوع به روشنی قابل مشاهده است]. مثلاً در رأس کتب عرفانی، کتاب «کشف المحجوب» قرار دارد [که نام این کتاب ناشی از همین طرز فکر است]. در واقع کشف هستی به این است که شما غبارها را جارو کنید و نقاب ها و حجاب ها را بردارید، نه اینکه خودتان نوری بر هستی بیفکنید. تو نوری غیر از هستی نداری که می خواهی بر او نور بیفکنی! هر چه نور است از هستی است و من نوری ندارم که به هستی بیفکنم.

این اشتباه بزرگ همیشه از اینجا برای اشخاص بوجود می آید که بین «وجود» و «موجود» اشتباه گرفته اند. ما از وجود صحبت می کنیم، ولی توجه ما به موجود تعلق می گیرد و البته بین وجود و موجود فرق زیادی هست. این اشتباه یا مغالطه، از همینجا ناشی می شود. چون درک وجود سخت است، وقتی ما از وجود هم صحبت می کنیم در واقع به موجود اشاره داریم، در حالی که توجه نداریم که موجود، پرتو وجود است و چون وجود هست، موجود هم هست، نه اینکه چون موجود هست پس وجود هست. همینجا این اشتباه پیش می آید و وقتی اصالت را به موجود می دهیم، آنگاه گمان می کنیم که باید از این موجودات پراکنده و متکثر و لایتناهی، یک معنی عام و انتزاعی به نام وجود را انتزاع کنیم. از همین روست که غالباً اشخاص، وجود را امری اعتباری و انتزاعی می دانند. عموم مردم اینگونه فکر می کنند که وقتی من این موجودات را می بینیم، در ذهنم یک معنی عام از آنها انتزاع می کنم و این مفهوم عام و فراگیر و گسترده را وجود می نامم. در حالی که این حرف کاملاً اشتباه است. این اشتباه از آن رو صورت می گیرد که اشخاص، اصالت را به موجود می دهند؛ یعنی اول موجودات را می بینند و سپس وجود را انتزاع می کنند، در حالی که موجود بدون وجود، موجود نیست. ما باید از این اشخاص این سؤال را بپرسیم که آیا موجود در پرتو وجود موجود است و چون وجود هست، موجودات هم هستند یا اینکه چون موجود هست، وجود هم هست؟! ما نمی توانیم بگوییم که وجود از موجود گرفته می شود، بلکه باید بگوییم موجود در پرتو وجود، موجود است. پس اگر اصل بر وجود است و ما غالباً موجود را دیده و آن را بجای وجود می گذاریم، باید این اشتباه را برطرف کنیم.

*       به قول مولانا: « ای تو گویی از دم هستی بر آن / پرده ای دیگر بر او بستی بدان » [6]

ما چاره ای جز این نداریم که اول موجودات را ببینیم. ما وقتی نگاه می کنیم، در نظره اول موجودات را می بینیم. البته متوجه این موضوع نیستیم که قبل از دیدن موجودات، وجود را دیده ایم. اگر وجود را در فطرت و باطن خود نبینیم، موجود را هم نمی بینیم. اما متوجه این نکته نیستیم. به همین دلیل موجود را بجای وجود گرفته و اصالت را به موجود می دهیم. وجود را هم از جمله اعتباریات و انتزاعیات می شماریم. اما « نخستین نظره بر نور وجود است » [7] باید به این نکته توجه داشت.


[1] عطار، دیوان اشعار، غزلیات، غزل شماره ۳۹۴

[2] حاج ملاهادی سبزواری، شرح منظومه

[3] سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، غزل ۱۹۴. جناب سعدی در آن بیت می فرمایند: عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت / به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

[4] حافظ، غزلیات، غزل شماره 310. جناب حافظ در آن بیت می فرمایند: ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست / هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

[5] قرآن کریم، الفرقان، آیه 45 : « أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاء لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا ؛ آیا ندیده ‏ای که پروردگارت چگونه سایه را گسترده است؟ و اگر می ‏خواست، آن را ساکن قرار می ‏داد، آن گاه خورشید را بر آن دلیل گردانیدیم. »

[6] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۲۶ – با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق

[7] اشاره به بیتی از گلشن راز با این مضمون: محقق را که وحدت در شهود است / نخستین نظره بر نور وجود است (شیخ محمود شبستری، گلشن راز، بخش 4 – جواب)


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-021-a

شماره قسمت: 021

مدت زمان: 17:37

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=2064

۴ دیدگاه

  1. بنده حقیقتا از سخنان استاد جلیل القدر حکیم دینانی لذت میبرم هر چند که تسلط وافی کافی بر مطالب استاد ندارم که البته این را بر خود خسران میبینم

  2. استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی از استادان برجسته عصر امروز هستند که من با این عقل و زبان قاصرم به استاد لقب “ابن سینای ثانی” را می دهم.من از اندیشه فصیح و بلاغت
    استاد بهره و لذت می برم.خداوند محفوظشان بدارد.

  3. سلام، از مدیران سایت جدا تشکر میکنم. کارتون فوق العادست، خدا خیرتون بده.

  4. خیلی بیان خوب و اعلایی بود! استفاده از آیات شریف قرآن هم خوب بود .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *