منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۲ تیر ۱۳۹۲ در تجلی, عرفان, فصل چهارم, هستی شناسی | ۰ دیدگاه

تجلی؛ زکات یا پاسخ به تقاضای موجودات؟!

*       از این پس بحث جدیدی مطرح می شود و آن، «تجلی» است. در مورد تجلی، نظرها مختلف است اما دو نظر عمده در این باره وجود دارد؛ عده ای معتقدند که تجلی در واقع زکات زیبایی خداوند است. به قول حافظ که می گوید:

نصاب حسن در حدّ کمال است / زکاتم ده که مسکین و فقیرم [1]

سعدی هم می گوید:

آخر نگهی به سوی ما کن / کاین دولت حسن را زکات است [2]

این یک نظریه است و نظریه دیگر آن که تجلی، پاسخ به استدعای موجودات است: « يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ » [3] آنچه که در آسمان ها و زمین است در پاسخ به تقاضای آنها تجلی می رسد. به قول مولوی که می فرماید:

چون تقاضا بر تقاضا می رسد / موج آن دریا بدین جا می رسد [4]

این هم یک نظریه است. اما اگر اجازه بفرمایید بحث را با تعریف تجلی از سوی حضرتعالی شروع کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

بله، خوب است. همان طور که فرمودید، «تجلی» یک اصطلاح و یک واژه قرآنی است که فلاسفه کمتر از آن صحبت می کنند. شاید اگر این واژه در قرآن کریم بکار نرفته بود، ما نمی توانستیم به این زودی آن را کشف کنیم؛ خود کشف این واژه، کار عظیمی است.

تجلی، طبیعتاً بدون متجلی نیست و همیشه تجلی از یک متجلی [به ظهور رسیده] است. به تعبیر ساده تر، اثر همیشه از یک مؤثر [نشأت گرفته] است. اما همیشه رابطه میان اثر و مؤثر، یا فعل و فاعل، یا معلول و علت، یا شعاع و نور، به گونه ای بیان می شود که مفهوم تجلی را نمی رساند. خود همین مسئله که فعل با فاعل چه ارتباطی دارد، اثر با مؤثر چه ارتباطی دارد و یا نقش با نقاش چه ارتباطی دارد [مسئله قابل توجهی است]. در ذهن عامه مردم غالباً این است که نقش از نقاش جداست، فعل از فاعل صادر می شود و از آن منفصل و جدا می گردد؛ این ذهنیتی است که عامه مردم دارند. حتی فلاسفه هم که دقیق تر از مردم عادی هستند، وقتی از علت و معلول صحبت می کنند در واقع [در نظر آنها] معلول غیر از علت بوده و غیریتی در اینجا حاکم است. معلول هرگز علت نیست و علت هم هرگز معلول نیست. ضمن این که این دو اتصال وثیقی با هم دارند و «تخلف معلول از علت تامه ممکن نیست»، اما دوئیت آنها محرز است.

اما به نظر می رسد که درباره فعل خداوند، [به گونه دیگری باید صحبت کرد]. البته افعال خداوند به عنوان فعل و خلق هم مطرح شده و از رابطه مخلوق و خالق هم صحبت به میان آمده است، اما غالباً مخلوق را از خالق جدا می دانند. این واژه [= خلق] هم قرآنی است، اما بحث بر سر این است که فعل خداوند – که هستی و این عالم، فعل او محسوب می شود – [با فاعل چه ارتباطی دارد] و این رابطه چگونه است؟ این رابطه در این مفاهیمی که بنده عرض کردم محدود نمی شود؛ یعنی ظریف تر از آنهاست. رابطه ای بین فعل خداوند و خود خداوند هست که تصور آن خیلی سخت است و شاید ما نتوانیم مفهوماً آن را خیلی خوب تحلیل کنیم. یعنی [در این رابطه] جدایی نیست. تمام مسئله این است که در اینجا جدایی نیست. اینجاست که واژه تجلی در قرآن کریم، معنای عجیبی پیدا می کند و واقعاً باید گفت که برای ما یک کشف محسوب می شود. اگر این واژه در قرآن کریم بکار برده نشده بود، شاید کمتر فیلسوفی می توانست به معنای تجلی راه پیدا کند.

شکی نیست که تجلی، اثر است. حق تعالی «متجلی» است و تجلی می کند. تجلی خداوند نیز فعل و اثر خداوند است. ولی آیا تجلی از متجلی جداست؟ هرگز! آیا دوگانگی است؟ هرگز. اگر بگوییم [در رابطه خدا با مخلوقات] دوگانگی است، آنگاه محذورات عقلانی فراوانی بوجود می آید؛ ثنویت پیش می آید. هر چند این مخلوق است و آن خالق، هر چند این ممکن است و آن واجب، ولی باز هم ثنویت در میان است. ردّ پای ثنویت خیلی ظریف است.

*       مثل حرکت مورچه [در شب تاریک] است.

بله! دقیقاً مثل حرکت مورچه است. کلمه تجلی را خود خداوند این گونه در قرآن کریم بکار برده است: « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا » [5] ؛ کلمه جعله دکّا خیلی رسا است و این را می رساند که دوئیت از میان برداشته می شود. به عبارت دیگر، اگر من خواسته باشم تا آنجایی که می توانم مقداری بیشتر توضیح بدهم، باید [به رابطه میان] «ظهور» و «ظاهر» [اشاره کنم]. ظهور غیر از ظاهر است، اما ظهور از ظاهر جدا نیست. بهتر است برگردیم به آن واژه ای که شما در آغاز سخن خود آن را بکار بردید؛ کلمه «وجه». وجه با تجلی بسیار سازگار است. عرفا در این باره جمله ای بکار برده اند که بسیار عمیق است: « وجهُ الشیء ، هو الشیء مِن وجه » یعنی وجه هر چیزی همان چیز است اما نه به طور مطلق، بلکه مِن وجهٍ. یعنی ثنویت در کار نیست؛ یعنی جدایی نیست؛ یعنی متجلی در تجلی ظاهر است و من متجلی را در تجلی می بینم. من متجلی را در تجلی می دانم و می فهمم و اگر تجلی نبود، راهی برای درک متجلی نبود. این مسئله آنقدر ظریف است به طوری که از علت و معلول، خالق و مخلوق، اثر و مؤثر، نقش و نقاش و … هم ظریفتر است.

برخی از عرفا گاهی نسبت حق تعالی با مخلوقات را با یک تشبیه بکار برده اند، زیرا آنها ناچار بوده اند که گاهی به تمثیل متوسّل شوند. گاهی مطالب آنچنان سنگین و دقیق است که جز با تمثیل قابل بیان نیست. به همین جهت عرفا گاهی به تمثیل متوسل شده اند و این مسئله [= نسبت خدا و خلق] را با موج و دریا حل کرده اند. طبق این بیان، آثار و افعال خداوند نسبت به [ذات] خودش مانند نسبت موج و دریاست. شما وقتی موجی را می بینید، موج موج است و دریا دریا؛ چنان که اسم آنها هم از هم جداست. موج، موج است و دریا، دریا؛ اما موج از دریا جدا نیست. زیرا موج بدون دریا بی معنی است، چنان که دریا هم بدون موج بی معنی خواهد بود. چگونه ممکن است که دریایی وجود داشته باشد اما موجی نداشته باشد؟! و نیز چگونه ممکن است موجی باشد در جایی که دریایی نیست؟! اما من می خواهم عرض کنم که کلمه تجلی، حتی از نسبت میان موج و دریا هم ظریف تر است.

*       از امام راحل است که می فرماید:

ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست / موج دریاست عجب آنکه نباشد دریا

بنابراین بهتر است که کلمه تجلی را [در این مورد بکار ببریم] و این با کلمه وجه هم که شما مطرح کردید سازگارتر است. یعنی جهان به یک صورت، وجه الله است و به صورت دیگر، تجلی خدا هم هست؛ هم تجلی خداوند است و هم وجه خداوند.

تجلی از زبان دکتر دینانی

در مورد کلمه وجه، ظاهراً قبلاً هم صحبت کردم. هر چیزی در وجه آن آشکار است. حتی انسان نیز با وجهش شناخته می شود. شما انسان ها را چگونه می شناسید؟ با صورت آنها. الآن هم برای شناسایی انسان ها به عکس صورت آنها نگاه می کنند. ممکن است از اندام و بدن فردی بجز صورت او عکس برداری شود اما در آن صورت این شخص قابل شناسایی نخواهد بود. اما به مجرد اینکه از صورت او عکس گرفتند، شما می شناسید که این همان شخص است. وجه، در واقع نشان دهنده ذوالوجه است و تجلی، نشان دهنده متجلی است، اما من وجه. تجلی، متجلی را نشان می دهد اما به اندازه [وسعت خود آن] تجلی. در واقع وقتی مطلق، مقیّد شد تجلی معنا پیدا می کند.

من شاید مناسب بدانم که برای بیان نسبت تجلی و متجلی، شعری از یک عارف بزرگ بخوانم و او ابوسعید ابوالخیر است. اگر ان شاء الله حافظه من یاری کند و قرائت آن را صحیح بجا آورم، قرائت این شعر را در اینجا لازم می دانم. او می گوید:

در شکل بتان، رهزن عشاق، حق است / لا! بلکه عیان در همه آفاق، حق است
چیزی که بود ز روی تقیید، جهان / والله که همان به وجه اطلاق، حق است [6]

اول می گوید در شکل بت – یعنی معشوقه ها – حق تعالی عشاق را رهزنی می کند. اما بعد می گوید نه! بلکه عیان در همه آفاق حق است؛ حق همه جا ظاهر و متجلی است. شما ببینید که در این رباعی، چه مطلب عمیقی را او به زیباترین وجه بیان کرده است. آن چیزی که از روی تقیید، جهان است [همان حق تبارک و تعالی است]. یعنی شما به قیود و ماهیت و تعیّنات که نگاه کنید، جهان را می بینید؛ این جهان است. اما اگر قید را بردارید و تعینات برداشته شود، در این صورت به وجه اطلاق، جز حق – تبارک و تعالی – چیزی نیست. چیزی که بود ز روی تقیید جهان، والله که همان به وجه اطلاق حق است. این رباعی از این عارف بزرگ، تقریباً بیان معنای تجلی است. یعنی تجلی، همان متجلی است، منتها در تجلی، قید و محدودیتی وجود دارد.

*       یعنی همان طور که عرفا فرموده اند، قائده عطای فیض الهی به قدر قابلیات، برقرار است.

جمله زیبایی که عرفا در این باره فرموده اند عبارت است از این که: «العطیّات بقدر قابلیات».

*       چیزی که جناب مولوی هم آن را اظهار می دارد. ایشان می گوید:

تا نگرید ابر، کی خندد چمن؟ / تا نگرید طفل، کی جوشد لبن؟ [7]

لذا ایشان در اینجا تفکیکی را قائل می شود و می گوید:

غیب را ابری و آبی دیگر است / آسمان و آفتابی دیگر است
ناید آن الّا که بر خاصان پدید / باقیان فی لبس من خلق جدید [8]

به نکته ظریفی اشاره می کند و می گوید آن کسانی که بدون انقطاع بر آنها فیض می بارد، خاصان حق هستند. شاید مراد ایشان خاص الخاص هم باشد.

هم خاص و هم خاص الخاص.

*       اما باقیان فی لبس من خلق جدید. یعنی در واقع خداوند در خلع و لبس است؛ یعنی از یک طرف خودش این استعداد را در موجودات ایجاد می کند و از طرف دیگر بر آنها تجلی می کند.

شما چند تا شعر از مولانا بیان کردید که بسیار زیبا بود. خب، عرفای بزرگ خیلی روی این مسئله اندیشیده اند و [به حقیقت آن] رسیده اند و به طرق مختلف نیز از این راز پرده برداشته و سخن گفته اند. در یک بیت دیگر که آن هم این معنی را به خوبی می رساند، شاعر می گوید:

برد آب زین بحر فیروزه ای / به گنجایش خویش، هر کوزه ای

شما کوزه ای را در درون دریایی که مواج است بیندازید؛ این کوزه به اندازه ظرفیتش آب خواهد گرفت. هر چه ظرفیت این ظرفی که در دریا افکنده می شود بیشتر باشد، به اندازه گنجایشش از آب دریا بهره مند می شود.

اکنون می خواهم از این سخنان نتیجه بگیرم و به پرسش نخستین شما پاسخ دهم که فرمودید در این موضوع دو نظریه وجود دارد؛ یکی اینکه تجلی، زکات است و دیگر اینکه تجلی به مقتضای تقاضاست. من آن نظریه زکات را نمی پسندم؛ ضمن اینکه حرف بدی نیست و کمی هم شاعرانه است، اما آن نظر دیگر معقول تر است.

*       نظریه شما هم خیلی معقول بود استاد!

خواهش می کنم. تشبیه به زکات، تشبیه زیاد خوبی نیست، برای اینکه وقتی شما زکات مال خود را می پردازید، آن را از مال خود جدا می کنید. درست است که آن را [به عنوان] زکات می دهید، ولی آن مقداری که به فقیر مستحق می بخشید، آن را از مال خود جدا می کنید و در این صورت انفصال حاصل می شود. در زکات، انفصال است اما نظریه دوم که [بر اساس] اقتضاست، بسیار معقول تر است. هر عطیه ای به اندازه قابلیت است. در جایی که قابلیات نیست، فیوضات هم نیست و در جایی که نیاز نیست، بخشش هم نیست. بخشش بر اساس نیاز است و اساساً بخشش، بدون نیاز نیست. کجا بخششی است که نیازی آنجا نباشد؟ و اگر نیاز نباشد، بخشش هم معنی خود را از دست خواهد دارد.

*       آیا در اینجا جود، محتاج گدایان نمی شود؟!

سؤال بسیار خوبی کردید، بسیار خوب! خوب بود این شبهه در اینجا طرح شود که آیا در این صورت، جود نیازمندِ نیازمند است؟ یعنی [برای وجود جود] نیازمندی باید؟ در واقع جود نیازمند می جوید، اما این نیاز محسوب نمی شود. جود، نیازمند می جوید نه اینکه به نیازمند، نیازمند است. بخشش، نیازمند می جوید ولی هیچگاه نیازمندِ نیازمند نیست. و نیز شاید و بلکه حتماً، ما همان نیازها و قابلیت ها را هم از طریق اعیان ثابته به حق – تبارک و تعالی – باز می گردانیم. این همان تقاضای اعیان ثابته است و عرفای عالی مقام، اعیان ثابته را صور علمی و شئون حق در حضرت علم می دانند. بنابراین این شبهه هم برطرف می شود.


[1] حافظ، غزلیات، غزل شماره ۳۳۲

[2] سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، غزل ۵۳

[3] قرآن کریم، سوره الرحمن، آیه 29 : « يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ ؛ هر کس که در آسمانها و زمین است سائل درگاه اوست، و او هر روز در کاری است. »

[4] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱۰۸ – گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق.

[5] قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه 143 : « وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ؛ و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا، خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود، آن را ریز ریز ساخت، و موسی بیهوش بر زمین افتاد، و چون به خود آمد، گفت: تو منزهی! به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم. »

[6] ابوسعید ابوالخیر، رباعیت، رباعی شماره 94

[7] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۵ – سبب رجوع کردن آن مهمان به خانه مصطفی (علیه‌السلام) در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحه او بر خود و بر سعادت خود.

[8] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱۰۰ – تفسیر بیت حکم رضی‌الله عنه: آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان / در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-017-a

شماره قسمت: 017

مدت زمان: 16:30

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1467

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *