منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ در تجلی, عرفان, فصل چهارم, هستی شناسی | ۱ دیدگاه

تقابل صوفی و سوفسطایی در تعریف حقیقت

*       استاد! جناب مولوی می فرمایند:

کل شیء هالکٌ جز وجه او / چون نه‌ای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا / کل شیء هالکٌ نبود سزا [1]

از اینجا می خواهیم نتیجه بگیریم که در واقع فناء فی الله در اینجا بدان معنی [= نابودی] نیست.

با توجه به مطلبی که قبلاً اشاره کردیم، فنا به این معنی نیست که چیزی «هست» و می رود و فانی می شود. این اشتباه را باید از اذهان بیرون آوریم. همان طور که عرض کردم، این [تعریف از فنا] بوی کفر می دهد؛ اینکه چیزی برود و در چیزی فانی شود. و اصلاً فانی شدن [بدین معنا] معنی مطلوبی هم ندارد و شدنی هم نیست. اصلاً چیزی فانی نمی شود و هر چیزی که موجود است، همیشه موجود است. اصلاً موجود، معدوم نمی شود. این یک قانون عقلی است که هیچ موجودی از آن جهت که موجود است معدوم نمی شود و هیچ معدومی هم از آن جهت که معدوم است موجود نمی شود.

پس مقام فنا یعنی آنچه که ما خیال می کردیم موجود است، می فهمیم که موجود نبوده است. فنا، دفع توهم است و همان طور که قبلاً عرض کردیم فنا، رفع تعیّن است. همچنین عرض کردیم: «تعیّن بود کز هستی جدا شد …» نه اینکه در فنا، چیزی ذوب می شود! حتی فرض کنید که چیزی ذوب شود؛ در این صورت مگر فانی می شود؟! تنها تغییر شکل می دهد. اگر چه این مطلب را قبلاً فلاسفه هم گفته بودند، اما امروزه ارباب علوم نیز این مطلب را می گویند که هر چیزی که فانی می شود، بدان معنی است که تغییر شکل می دهد. شکل آن عوض می شود و شکل دیگری به خود می گیرد. مثلاً فرض کنید که آب بخار می شود، یا اینکه هوا به چیز دیگری تبدیل می شود. تغییر شکل، آری! ولی موجود از آن جهت که موجود است عدم نمی پذیرد، و الّا تناقض لازم می آید. معدوم هم موجود نمی شود و عدم برای همیشه عدم است.

صوفی و سوفسطایی

بنابراین [وجود ما و اشیاء جهان یک] تجلی است، منتها ما چیزی را که اصیل نبوده است اصیل پنداشته ایم. یعنی «قلب» را «قلابی» در نظر گرفته بودیم. چیزی که واقعیت نداشت، ما آن را موجود می پنداشتیم. البته وجود داشت، اما وجود از آن خودش نبود. من در اینجا نمی خواهم سوفسطایی شوم و نفی موجودات بکنم! اینجا نباید توهم شود؛ بنده نمی گویم که موجودات عالم نیستند. من چنین حرفی نمی زنم. این عالم هست. باز لازم شد که شعر عارف بزرگ، عبدالرحمن جامی را در اینجا بخوانم که بسیار زیبا این مسئله را بیان کرده است. [توضیح آنکه] عرفا می گویند هر چه هست حق است و چیزی غیر حق نیست. سوفسطاییان هم می گویند اصلاً عالمی وجود ندارد و ما توهم می کنیم که عالم موجود است. پس آیا حرف عرفا شبیه حرف سوفسطاییان نیست؟! ابداً !! وقتی عرفا می گویند همه چیز حق است، نمی خواهند بگویند که عالم موجود نیست. اما سوفسطاییان پیش از سقراط می گفتند که عالم چیزی نیست و ما توهم می کنیم که عالم وجود دارد؛ چیزی وجود ندارد و این تنها توهم ماست. جامی این مسئله را زیبا بیان کرده است. چون شعر او زیباتر از بیان خودم هست اول شعر او را می خوانم و بعداً توضیح می دهم. او می گوید:

سوفسطایی که از خرد بی خبر است / گوید عالم، خیالی اندر نظر است
آری، عالم همه خیال است ولی / پیوسته در آن حقیقتی جلوه گر است [2]

تفاوت عارف با سوفسطایی در این است که سوفسطایی می گوید [جهان بیرونی] خیال و وهم است و چیزی نیست، اما عارف می گوید أنانیّت وهم است، اما آنچه که تو می بینی حقیقتی از حق در آن جلوه گر بوده و واقعیت است. [به عبارت دیگر] آن جلوه حق است اما تو آن را جلوه حق نمی بینی. دید تو اشتباه است. اگر تو آن را جلوه حق ببینی، در این صورت یک واقعیت مسلّم انکارناپذیر خواهد بود، ولی اگر آن را به غیر حق ببینی، آن خیالی بیش نیست. ببینید که چقدر زیبا این عارف بزرگ در این رباعی زیبا بین سوفسطاییان – که منکر واقعیت اند – و عرفا – که واقعیت را وجه حق می دانند – جمع آوری کرده است.

و سخن همین است. وجه حق همیشه بوده و یک واقعیت مسلّم و انکارناپذیر است. ولی ما وجه حق را نمی بینیم. ما او را به خود می بینیم و نه به حق. اگر ما همه چیز را به حق ببینیم، همه چیز عین واقعیت خواهد بود، اما اگر همه چیز را منصرف و جدای از حق ببینیم آنگاه نه دوام و اعتبار داشته و نه در واقعیت وجود دارد.


[1] مولوی، مثنوی، دفتر اول، بخش ۱۴۳ – امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما

[2] این رباعی با ترکیب زیر به ابوسعید ابوالخیر منسوب شده است:
سوفسطایی که از خرد بی‌خبرست / گوید عالم خیالی اندر گذرست
آری عالم همه خیالیست ولی / پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست (ابوسعید ابوالخیر، رباعیات، رباعی شماره 81)


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-020-c

شماره قسمت: 020

مدت زمان: 4:49

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1935

۱ دیدگاه

  1. سلام

    ((وجه حق همیشه بوده و یک واقعیت مسلّم و انکارناپذیر است. ولی ما وجه حق را نمی بینیم. ما او را به خود می بینیم و نه به حق. اگر ما همه چیز را به حق ببینیم، همه چیز عین واقعیت خواهد بود، اما اگر همه چیز را منصرف و جدای از حق ببینیم آنگاه نه دوام و اعتبار داشته و نه در واقعیت وجود دارد.))

    اگر امکانش هست در خصوص این عبارت کمی توضیح دهید

    با تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *