منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ در عرفان, فصل چهارم | ۱ دیدگاه

لزوم رسیدن به خودآگاهی و داشتن پیر طریق

*       سؤالی در اینجا مطرح است که سختی کار، خودش را در آن نشان می دهد. و آن اینکه درست است که انسان به خود نزدیک است و حقیقتی به نام عقل را در خودش احساس می کند، اما رفتن به سوی این عالم [باطنی] کار بسیار مشکلی است. جناب حافظ می فرماید:

آخر به چه گویم هست، از خود خبرم چون نیست / وز بهر چه گویم نیست، با وی نظرم چون هست [1]

همان طور که می بینیم، چندین نکته عمیق در این بیت هست. همچنین اقبال لاهوری نیز می فرماید:

اگر زیری ز خود خواهی زبَر شو / خدا خواهی به خود نزدیک تر شو
به تسخیر خود ار افتاده ای طاق / تو را آسان شود تسخیر آفاق [2]

جناب سهروردی هم همین نکته را مطرح کرده و می گوید کسی که اهل ذکر نباشد، درون پیمایی برای او میسر نیست. در اینجاست که سیر و سلوک باطنی ما تنها به هدایت اهل ذکر و پیر ممکن خواهد شد. من می خواستم بیشتر بر روی آیه ای که ملاصدرا به آن اشاره می کند بحث کنیم: « يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ » [3] جناب سهروردی در آیه اهل الذکر گفت پیر کسی است که اهل ذکر باشد. جناب ملاصدرا هم در اینجا صفت یک پیر را خشیّت می داند و می گوید راه [برای سیر الی الله] باز است، اگر با این توشه حرکت کنید؛ یعنی اهل ذکر باشید، اهل خشیت باشید و مشفع باشید. هر کسی که این صفات را دارا باشد پیر خواهد بود و در بین هزاران نفر، شاید یک نفر هم پیدا نشود که این صفت در او وجود داشته باشد. آیا این بیانات، جایگاه پیر و پیرگرایی به عنوان یکی از ارکان سیر و سلوک را نشان نمی دهد؟

یقیناً همین طور است. همان طور که عرض کردم، پیر همان انسان کامل است. پیر، یعنی انسانی که این راه را رفته، سختی های آن را به خود دیده، خطرها را به جان خریده و از راه و رسم منزل ها بی خبر نیست؛ «که سالک بی خبر نبوَد ز راه و رسم منزل ها» [4] . خود پیغمبران پیران طریق اند، همچنین اولیاء خداوند نیز پیران طریق محسوب می شوند. البته اینکه چگونه می توان اولیاء خدا را شناخت بحث دیگری است و ما در اینجا فقط آنها را توصیف می کنیم. انبیاء خداوند [در طول تاریخ] بوده اند و کتب آسمانی این را نشان داده است. آثارشان نیز همچنان در دست ما هست. اولیاء و بزرگان طریقت نیز بوده اند و آثارشان خوشبختانه در دست ماست. این افراد راه و رسم منزل ها را می دانسته و این راه را طی کرده اند. اگر ما نیز با کلمات آنها آشنا شویم و به آنها اتصال پیدا کنیم، می توانیم این راه را برویم. ولی همان طور که قبلاً عرض کردم، شرط اول آن است که خودآگاهی پیدا کنیم. مادامی که ما خود را نشناسیم و ندانیم که راه باطن، راه درون خودمان است [طی طریق ممکن نخواهد شد]. قبلاً عرض کردم که ما معمولاً راه باطن را در بیرون جستجو می کنیم، در حالی که راه باطن در بیرون نیست. شما شعری از حافظ خواندید، اجازه دهید من بیت دیگری نیز از او بخوانم. حافظ که مرد عجیبی بوده است و خداوند او را رحمت کند می فرماید:

حضوری گر همی خواهی ز خود غافل مشو حافظ / متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها [5]

شناخت حق با خودآگاهی و انتخاب پیر - دکتر دینانی

اگر حضور می خواهی به سراغ خودت برو! حضور را باید در خودت پیدا کنی و این بسیار مهم است. سهروردی نیز همین را می گوید. به نظر من حافظ همه سهروردی را خوانده بوده و این حرف را هم از او گرفته است. چون تمام پیام سهروردی – که شما هم به آن اشاره کردید – [توجه به] مقام حضور انسان است. و حضور، همان باطن انسان است، چیزی که دنیای امروز نمی خواهد به آن گوش دهد. امروز وقتی از باطن صحبت می کنیم، اهل ظاهر – که تا گلو در امور ظاهری مستغرق اند – اصلاً به آن توجه نمی کنند. وقتی از باطن با آنها صحبت می کنیم، گمان می کنند که منظور از باطن همان اعضای باطنی [و داخل بدن] خودشان است. اما اعضا که باطن نیستند! بارها گفته ایم که باطن، سرّ سویدای آدمی است. به نظر من حتی عقل هم از مراحل باطن است. ما باید به سرّ سویدا و ادراکات درونی خودمان توجه کرده تا راه باطن را پیدا کنیم. وقتی به باطن خودمان توجه کردیم، باطن کلمات بزرگان را نیز خواهیم فهمید. شعر مولانا را ممکن است همه کس بخواند، ولی هر کس محتوای آن را به خوبی نمی فهمد. بعضی از تفسیرهایی که برای اشعار مولانا گفته می شود، بر اساس ظاهر آن بوده است. چون [شخص مفسر] اهل ظاهر است، [از شعر مولانا نیز] بیش از ظاهر نمی فهمد. برای شعر حافظ هم همین طور است. در شعر حافظ هم بستگی دارد چه کسی این شعر را می خواند. وقتی من می گویم «حضوری گر همی خواهی، ز خود غافل مشو حافظ» یک فرد اهل ظاهر، «حضور» را چگونه معنی خواهد کرد؟ [حتماً] فکر می کند حضور به این معناست که در جمعی بنشیند و بگوید و بخندد! اما این [معنای] حضور نیست.

گوش دنیای امروز به باطن کم بدهکار است؛ یعنی کمتر به باطن توجه می کند. شاید هم همیشه این طور بوده است. البته همان طور که عرض کردم منظور این نیست که فقط به باطن توجه کنیم. ما باید دو چشم داشته باشیم؛ هم چشم باطنی و هم چشم ظاهری. اگر با این دو چشم کار نکنیم، گرفتار خواهیم بود. به باطن محض رفتن و غفلت از ظاهر، خطر است؛ غرق ظاهر شدن و غفلت از باطن نیز خطر است.


[1] حافظ، غزلیات، غزل شماره 27

[2] اقبال لاهوری، زبور عجم، تمهید. اصل شعر چنین بیان شده است:
اگر زیری ز خود گیری زبر شو / خدا خواهی به خود نزدیک تر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق / تو را آسان شود تسخیر آفاق

[3] قرآن کریم، سوره الانبیاء، آیه 28 « يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ؛ آنچه فرا روی آنان و آنچه پشت سرشان است می داند و جز برای کسی که [خدا] رضایت دهد شفاعت نمی کنند و خود از بیم او هراسانند. »

[4] اشاره به بیتی از غزل شماره 1 دیوان حافظ، آنجا که می گوید:
به مِی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید / که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

[5] حافظ، غزلیات، غزل شماره 1


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-024-c

شماره قسمت: 024

مدت زمان: 6:16

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=2726

۱ دیدگاه

  1. سلام و عرض ادب.
    مهمترین قسمت بحث یا همون زندگی،همین جمله اخرتونه : تعادل در باطن و ظاهر…
    که ادم چگونه می تونه به این تعادل برسه،..؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *