منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در 28 تیر 1392 در تجلی, عرفان, فصل چهارم, قرآن | 3 دیدگاه

دیدن خدا در گرو ندیدن خود

*       همان طور که استحضار دارید، یکی دو جلسه است که پیرامون مباحث تجلی و کیفیت تجلی خداوند بحث می کنیم. محور بحث ما هم آیه شریفه تجلی است: « وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ » [1] خداوند با حضرت موسی تکلم کرد و آنجا بود که حضرت موسی اشتیاق پیدا کرد که خداوند را رؤیت هم بکند.

استاد! بحث ما به اینجا رسید که همان طور که حُسن خداوند قابل شنیدن است، قابل دیدن و رؤیت هم هست؛ کما اینکه قابل بوییدن هم هست. همه مجاری برای [جاری شدن] تجلی حسن خداوند وجود دارد. اما نکته ای که در این آیه شریفه به آن اشاره شده و حضرتعالی هم در دو جلسه قبل بسیار زیبا و به نحو مبسوط به آن پرداختید، عبارت است از اینکه چرا حضرت موسی پس از [درک] حُسن سمع، اشتیاق پیدا کرد که خداوند را رؤیت کند؟ و خداوند هم به او پاسخ می دهد: « قَالَ لَن تَرَانِي » [2] تو نمی توانی مرا ببینی. آنگاه می فرماید: « وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي » [3] . در اینجا نکات لطیفی وجود دارد، از جمله اینکه ما در اصطلاح و زبان عرب، واژه «لَن» را به معنای نفی ابَد می دانیم. اما چگونه است که خداوند بلافاصله بعد از این کلمه، واژه «ولکن» را اضافه می کند؟! نکته بعد اینکه در اینجا مراد از «جَبَل» چیست؟ عرفا و حکمای ما از این کلمه چه تعبیری داشته اند؟

بسم الله الرحمن الرحیم

همانطور که اشاره کردید نکات بسیار ظریفی در این آیه هست، حتی هر لفظ و هر کلمه ای در این آیه ظاهراً نکته های فراوانی دارد. یکی کلمه «میقات»، یکی کلمه «تجلی»، یکی کلمه «اُنظر»، یکی کلمه «جبل»، و بالاخره یکی هم کلمه «لن ترانی» است که بعد از آن «انظر الی الجبل» آمده است.

*       خود واژه «کلّمهُ» هم جزو این کلمات محسوب می شود.

اساساً همه کلماتی که ذکر شد، در «کلمه» هست. «کلمه» یک چیز عجیب و غریبی است! اینکه در کتب مقدس آمده: «اول کلمه بود و کلمه خدا بود» حرف غریبی است. اصلاً همه چیز از کلمه آغاز می شود: حرف نخستین که سخن درگرفت. هستی با کلمه آغاز شده است و همه چیز در کلمه آشکار می شود. و در این آیه شریفه هم خداوند با حضرت موسی سخن گفته و تکلّم کرده است: « وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا » [4] . اما در این کلام و گفتگو و در این دیالوگ، ظرایف زیادی وجود دارد که شما هم به برخی از آنها اشاره کردید.

همان طور که قبلاً عرض کردیم [در داستان حضرت موسی] اول شنیدن است. و شاید گوش بیش از چشم چیزهایی را درک بکند. البته این جا محل بحث است که آیا واقعاً دایره ادراکات بصری بیشتر است یا دایره ادراکات سمعی؟ به عبارت دیگر، آیا در دریافت آدمی از حقایق عالم، گوش بیشتر نقش دارد یا چشم؟ البته هر دو مهم بوده و اصل هستند. اما عقیده بعضی بر آن است که چشم مهم تر است. چنانکه ضرب المثل معروفی هم در این باب هست که می گوید: «شنیدن کی بود مانند دیدن». این ضرب المثل می خواهد نشان دهد که اهمیت دیدن بیشتر است.

اما بعضی از بزرگان هم بر این عقیده اند که دایره ادراکات سمعی بیشتر است؛ یعنی نقش گوش [در امر ادراک] بیشتر است. امثال مولانا، بسیاری دیگر از عرفا و حتی در میان فیلسوفان معاصر، شخصی مثل مارتین هایدگر [5] خیلی به گوش اهمیت می دهند. و مولانا در آن شعر معروف خود می گوید: « آدمی فربه شود از راه گوش … » [6] فربه شدن آدمی در اینجا به معنای توسعه وجودی انسان است. فربه، فربه جسمی نیست بلکه به معنای توسعه وجودی و گسترش هستی انسان از راه گوش است. انسان هر چه بیشتر بشنود، هستی او گسترش پیدا می کند و معارف او بیشتر می شود. هر چقدر هم دایره معارف انسان و معرفت او نسبت به حقایق بیشتر شود، حیثیت هستی اش نیز گسترده تر خواهد شد. [بنابراین] گوش بسیار مهم است. مولانا هم روی گوش خیلی تکیه کرده است. همان طور که این مصرع را عرض کردم که می گوید آدمی فربه شود از راه گوش، باید بگویم که اصلاً خود مثنوی با گوش [و شنیدن] آغاز می شود: بشنو! یعنی در واقع به نظر مولوی، همه چیز در شنیدن است و انسان اگر هیچ چیز نشنود، هیچ چیز هم نمی فهمد. اگر گوش بسته باشد، در واقع انسان چیزی نمی داند.

پس این بحث مهمی است – ولی نمی خواهیم بیشتر وارد آن شویم – که آیا حوزه ادراکات سمعی و وسعت دایره مسموعات بیشتر است یا مبصرات. البته همان طور که می دانید [انسان در] مبصرات به ظواهر نگاه می کند اما گوش، معانی را هم می گیرد. آن چیزهایی که انسان می شنود بیشتر به عالم معانی می رود. البته از راه چشم هم می تواند [به معانی] برود اما چشم بیشتر به محسوسات توجه دارد.

استاد دینانی در برنامه معرفت

[برای] حضرت موسی در مقام کلیمی [دریافت حقایق] از طریق گوش بود، به طوری که صدای خدا را می شنید. این سخن خدا بود که حضرت موسی از طریق گوش گرفت و صدای حق – تبارک و تعالی – را شنید؛ هم در اینجا و هم در جایی که ندای توحید را از شجر شنید. اما چنانکه شما خوب اشاره کردید؛ موسی پس از آن خواست که حق تعالی را ببیند: « رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ » خدایا! خودت را به من بنمایان. البته اینجا جمله قشنگی است؛ حضرت موسی در عین حال نمی گوید من تو را دیدم، بلکه می گوید تو خودت را بنمایان تا من ببینم. « أَرِنِي » یعنی تو خودت را نشان بده تا من بتوانم تو را ببینم.

در اینجا بعضی از مفسران گفته اند که قوم یهود از موسی تقاضا می کردند که برو خداوند را ببین و ما تا خدا را نبینیم ایمان نمی آوریم.[7] و از این حرف ها که در تفاسیر گفته شده است! اما من باور دیگری دارم. حضرت موسی که نباید تحت تأثیر مردم نادان باشد! اگر یک آدم نادانی تقاضای امر محالی کرد [نباید مورد توجه افراد عاقل قرار گیرد]. به قول حافظ نباید زنجیر اقبال ناممکن را جنبانید! [8] اگر چنین است که رؤیت حق تعالی با چشم ظاهر محال است، [تقاضای این رؤیت] حرکت دادن زنجیر اقبال ناممکن بوده و محال است. شخص عاقل هم نباید این کار را بکند. حتی اگر مردم نادان تقاضا کنند، شخص عاقل نباید تسلیم شود و بگوید « رَبِّ أَرِنِي ».

پس مسئله چه بوده است که حضرت موسی تقاضای رؤیت کرده است؟ ظرافت در همینجاست! اگر این کار عقلاً محال و ممتنع باشد، تقاضای امر محال مقتضای خِرد نیست. فرض کنید انسانی امری که محال و ممتنع شناخته می شود را تقاضا کند، مثلاً تقاضا کند که اجتماع نقیضین رخ دهد! این محال است و شخص عاقل نیز چنین تقاضایی نمی کند. پس این چه بود که حضرت موسی در خواست کرد؟ اینجاست که ظرافتی وجود دارد. [رؤیت حق] به یک معنی محال است؛ یعنی مادامی که انسان در قید انانیت بوده و خودبین باشد، محال است که حق تعالی را با این چشم ظاهر ببیند، چون هر چه ببیند خود را دیده است [و یقیناً خود با خدا متفاوت شناخته می شود]. البته مادامی که انسان در قید انانیت باشد نه تنها نمی تواند حق را ببیند، بلکه حتی نمی تواند حق را بشنود. چون [شخص خودبین] آنچه می بیند و آنچه می شنود و آنچه می اندیشد، همگی در قید انانیت و خودی است. او فکر می کند که خدا را دیده، ولی در واقع خود را دیده است. اینجاست که [مشاهده حق] محال است. بنابراین کلمه «لن ترانی» آمده و همان طور که شما اشاره فرمودید، ناظر به نفی ابد است؛ یعنی هرگز نخواهی دید. مادامی که انسان در قید انانیت است و [تنها] خود را می بیند، خودی او در مقابل حق تعالی قرار می گیرد، به طوری که خطاب به خدا می گوید: تو تویی و من منم. چنین شخصی هرگز نمی تواند خدا را ببیند و تقاضای رؤیت هم برای او محال خواهد بود.

اکنون ببینید که ظرافت آیه در کجاست! در ابتدا می فرماید «لَن تَرَانِي»؛ یعنی مادامی که کسی – حتی حضرت موسی – در قید انانیت است، خدا برای او قابل دیدن نیست؛ به نفی ابد. اما پس از آن و بلافاصله می فرماید: « وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ » ولی حالا به کوه نگاه کن. به کدام کوه؟ به کوه سینا؟! اما کوه سینا که اکنون هم وجود دارد. اگر [کسی بگوید آن] کوه ذوب شد و آب شد و خلاصه مندک شد، خب کوه که الآن هم سر جایش است! ما که نرفتیم، اما اگر کسی گذرش به کوه سینا بیفتد خواهد دید که این همان کوهی است که در زمان حضرت موسی بوده است.

پس آنگاه حضرت موسی نگاه کرد. اما این چه نظری بود؟ نظری بود که [به واسطه آن] کوه مندک شد و اندکاک یعنی نابود شدن و مضمحل شدن. یعنی [در حقیقت] انانیت حضرت موسی تمام شد. در آنجا دیگر در مقابل حق نمی گفت: من و تو. دیگر من و تو در کار نیست، و همه چیز تویی. دیگر [با خدا] نمی گوید تو یکی و من هم یکی. این همان قصه عاشقی است که گفته شده:

آن یکی آمد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتَمَد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست [9]

انسان مادامی خام است که هنوز «من» و «أنا» وجود دارد. مادامی که [در برابر حق] من منم و تو تویی، تو هنوز خام هستی. آن عاشق پس از آن رفت و رفت و در آتش فراق سوخته شد (انانیت او سوخته شد) پس برگشت و در نوبت ثانی درب را زد. یارش گفت کیست؟ عاشق این بار گفت: تویی. گفت اکنون وارد شو؛ «فادخلوها بسلام آمنین».

پس ظرافت در این آیه آنجاست که می گوید: « انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ » یعنی آن هنگام که انانیت تمام می شود. وقتی انانیت تمام شد و از بین رفت، من اینجا این ادعا را می کنم که حق را می توان با همین چشم سَر هم دید! حکیم شاعر ما (شعرای ما در درجه اول حکیم بوده اند) حکیم نظامی گنجوی بیتی دارد که من می خواهم آن را بخوانم. او این بیت را درباره حضرت ختمی مرتبت گفته است نه حضرت موسی، ولی فرقی نمی کند و ملاک آن یکی است. او می گوید حضرت ختمی مرتبت حق را با همین چشم سَر دید:

دید پیمبر نه به چشمی دگر / بلکه بدین چشم سر این چشم سر [10]

تاکید هم می کند که با چشمی دیگر نبود: بلکه بدین چشم سر، این چشم سر. چشم دیگر مادامی هست که غیریت و انانیت باشد، اما اینجا غیریتی در کار نبود. ببینید همین شعر نظامی چقدر ظریف است! چشمی دیگر یعنی آنجایی که انانیت باشد و من منم و تو تویی. اما وقتی که این چشم، دیگر نبود، آنجا چشم حضرت ختمی مرتبت چشم حق است؛ عین الله و اُزون الله بود. بنابراین اندکاکی که شما در داستان حضرت موسی بدان اشاره کردید، اندکاک جبل انّیت بود؛ یعنی نفس، انانیت و خودخواهی [در حضرت موسی از بین رفت]. مقام فنایی هم که عرفا از آن صحبت می کنند ناظر به همین مقام است. آنجا بود که حضرت موسی حق را مشاهده کرد.


[1] قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه 143

[2] همان.

[3] همان.

[4] قرآن کریم، سوره النساء، آیه 164

[5] Martin Heidegger (1889-1976)

[6] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش ۶ – صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند. او در یک بیت می فرماید: آدمی فربه شود از راه گوش / جانور فربه شود از حلق و نوش

[7] برای مثال رجوع شود به تفسیر نمونه ذیل همین آیه. « … جمعی از بنی اسرائیل با اصرار و تاکید از موسی (ع) خواستند که خدا را مشاهده کنند و اگر او را مشاهده نکنند، هرگز ایمان نخواهند آورد، موسی (ع) از میان آن‌ها هفتاد نفر را انتخاب کرد و همراه خود به میعادگاه پروردگار برد، در آنجا تقاضای آن‌ها را به درگاه اله عرضه داشت … »

[8] اشاره به این بیت از غزل حافظ: خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ / نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی (حافظ، غزلیات، غزل شماره 474)

[9] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱۴۴ – قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو.

[10] نظامی، خمسه، مخزن الاسرار، بخش ۵ – در معراج. او در قسمتی از این ابیات می گوید:
آیت نوری که زوالش نبود / دید به چشمی که خیالش نبود
دیدن او بی عرض و جوهرست / کز عرض و جوهر از آنسو ترست
مطلق از آنجا که پسندیدنیست / دید خدا را و خدا دیدنیست
دیدنش از دیده نباید نهفت / کوری آنکس که بدیده نگفت
دید پیمبر نه به چشمی دگر / بلکه بدین چشم سر این چشم سر
دیدن آن پرده مکانی نبود / رفتن آن راه زمانی نبود
هر که در آن پرده نظرگاه یافت / از جهت بی جهتی راه یافت


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-019-a

شماره قسمت: 019

مدت زمان: 13:05

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1583

468 ad

3 دیدگاه

  1. خیلی ساده و بی پیراه این آیه شریفه را معنا کردید و ممنونم .

  2. استاد واقعا تفسیر نغضی ارائه دادند. چون هر انسانی دو بُعد دارد. دو شخصیت دارد. اگر در درون خودش مَنِ الهی رو ببیند، به لذت حق نائل میشود اما اگر در درون خودش مَنِ فرعونی و نمرودی را ببیند، به ذلت باطل مبتلا میگردد.

  3. محققین در ادبیات عرب شهرت لن به تأبید را از باب رب شهرة لا اصل له می دانند
    مثلا:لن یتمنوه ابدا و لن اکلم الیوم انسیا و… که در قران آمده اشاره به همین مطلب دارد
    ر.ک:شرح محقق رضی رحمه الله بر کافیه ج4 ص38
    مغنی اللبیب عن کتب الاعاریب باب اول ذیل کلمه “لن”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>