منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۳ مرداد ۱۳۹۲ در تجلی, عرفان, فصل چهارم, قرآن, ملاصدرا | ۰ دیدگاه

عرفانی به بلندای کوه

*       استاد! راجع به اینکه چرا خداوند به حضرت موسی امر فرمود که به کوه نظر کن، جناب ملاصدرا تعبیر زیبایی دارند. ایشان می فرماید که: کوه، عارف ترین موجود در عالم آفرینش است و خداوند در شأن آن فرمود: « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ » [1] یا در جای دیگر خداوند می فرماید: « يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ » [2] کوه را همدل و هم جان حضرت داوود می کند تا با او نغمه سرایی کند. حتی جناب ملاصدرا در اینجا آیه « وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ » [3] را هم مصداق سخن خویش قرار می دهد. در این آیه هم می بینیم که خداوند زیباترین تجلی خود را به کوه مثال می زند. بنا بر همین شواهد ایشان نتیجه می گیرد که کوه، عارف ترین موجود است.

خداوند در اینجا می خواهد حقیقتی را متولد کند و آن عشق است. لذا این امتزاج و تناکه بین آن حقیقت و کوه صورت می گیرد. اتفاقاً مولوی هم اشاره به همین موضوع دارد:

جسم خاک از عشق در افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد [4]

البته غالب عرفا و بزرگان همان طور که حضرتعالی هم فرمودید، کوه را نشانه از انانیّت گرفته اند و این تعبیر درستی است چرا که در جمله بعدی [در آیه تجلی] همین معنا مستفاد می شود؛ آنجا که خداوند بر کوه تجلی می کند و موسی بیهوش می گردد. اما در اینجا بحث بر سر مفهوم «صَعِق» است؛ آیا این کلمه به معنای بیهوشی است و حضرت موسی واقعاً غش کرد؟ آیا تمنای چیزی کرد که تحمل آن را نداشت؟ یا اینکه این بیهوشی به معنای هشیاری عرفانی است که بعد از خروج از مقام انانیّت بدست می آید؟

در فرمایش حضرتعالی دو پرسش نهفته بود که اجازه بدهید من در مورد هر دو پرسش صحبت کنم. بعداً خواهیم گفت که این بیهوشی و «صعقا» به چه معناست، اما اینکه فرمودید صدرالمتألهین – که مقام شامخ عرفانی و حکمی دارد – به واسطه این چند آیه که شما تلاوت کردید – که هر سه آیه هم انصافاً جالب است و ایشان استفاده لطیفی از آنها کرده است – کوه را موجودی عارف و مظهر عرفان دانسته است، مطلب بسیار درستی است. اما باید ببینیم که چرا کوه، عارف است؟ و چرا در بین همه موجودات عالم، تنها کوه مظهر عرفان است؟ آیا کوه از آن جهت که سنگ است عارف است؟ اما سنگ، جمادی بیش نیست. پس چه خصلتی در کوه هست که صدرالمتألهین کوه را مظهر عرفان می داند؟

*       در واقع قرآن این عنوان را به کوه نسبت داده است.

بله، خب استنباط ایشان از قرآن چنین بوده است. اما چه چیزی در کوه وجود داشته که این چند آیه که شما تلاوت فرمودید راجع به عظمت کوه آمده است؟ خب در هر حال دریا هم عظیم است! البته این بحث هم همیشه مطرح است که آیا ابهت دریا بیشتر است یا ابهت کوه؟ زمانی خود من فکر می کردم که آیا واقعاً کوه بیشتر عظمت دارد و انسان را مبهوت می کند یا دریا؟ من وقتی در مقابل یک دریای کبیر که امواجی خروشان دارد قرار می گیرم و آن را می بینم، مبهوت می شوم و عظمت آن من را فرا می گیرد. و به همین اندازه وقتی در مقابل یک کوه رفیع قرار می گیرم – به خصوص در شب و به تنهایی – عظمت آن کوه من را در بر می گیرد. [به همین دلیل] گاهی فکر می کنم که آیا عظمت کوه بیشتر است یا عظمت دریا؟ هر دو عظیم هستند اما کدام بیشتر؟ به نظر من [شاید] عظمت کوه بیشتر باشد. و سرّ و نکته در همینجاست؛ کوه نه از حیث جماد بودنش و نه از حیث اینکه فضایی را اشغال کرده است عارف است. در آیه دیگری می بینیم که کوه ها، اوتاد زمین خوانده شده اند: « وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا » [5] یعنی کوه ها میخ های زمین هستند و اساس زمین را آنها نگه می دارند. البته این آیه هم آیه عجیبی است که معنای عجیبی هم دارد.

عرفان به زبان دکتر دینانی

من فکر می کنم سرّ اینکه صدرالمتألهین کوه را عارف و حتی مظهر عرفان دانسته است، به همان رفعت کوه باز می گردد. رفعت، بالایی است. به قول مولانا: « ما ز بالاییم و بالا می رویم ». [6] وقتی می گوییم «بالا» منظورمان بالای افقی و جهتی نیست. البته ما در زمانی هم که دعا می کنیم، دست به طرف بالا دراز می کنیم، در حالی که خدا در جهت نیست. خدا به همان اندازه که در جهت بالاست، در جهت زیر و یمین و شمال و امام و خلف هم هست. خداوند اصلاً در جهات ستّه نیست. خداوند فوق جهت است، اما ما به حسب طبیعت و فطرت، به مجرد اینکه بخواهیم رفعتی را نشان دهیم [به بالا اشاره می کنیم]. وقتی ما از خداوند درخواستی داریم و می خواهیم رفعت و عظمت او را نشان دهیم، دست به دعا بلند می کنیم و خود به خود دستمان را به طرف بالا می گیریم. اما رفعتی که در جهات شش گانه هست، سمبل رفعت معنوی است. رفعتی معنوی هم وجود دارد که فوق جهت است. مثلاً رفعت عقلانی بالاتر از رفعت حسی است و رفعت عرفانی بیشتر از رفعت های دنیایی است. این رفعت، بالاست اما بالای معنوی، ولی ما آن را به بالاهای حسی تشبیه می کنیم.

بنابراین کوه از این جهت مظهر عرفان است که بالای حسی است، چون انصافاً هم خیلی ارتفاع دارد. رفیع ترین موجودات در کره زمین کوه ها هستند. اما این رفعت، سمبل یک رفعت معنوی است و رفعت معنوی، صرفاً از آنِ انسان است. هیچ موجودی در عالم، رفعت [معنوی] انسان را ندارد؛ نه جماد، نه نبات (درخت چنار تا حدّی بلند است و از جایی به بعد تمام می شود)، نه حیوان (زرافه هر چقدر هم که گردن بلندی داشته باشد تا حدّ مشخصی بلند است و بیش از آن نیست)، و حتی نه فرشته! فرشته هم تا حدودی رفعت دارد و از یک جا به بعد تمام می شود.

در لیلة الأسراء و در شب معراج، جبرئیل تا حدودی همراه حضرت ختمی مرتبت بود، ولی پس از آن در جای خود ماند و بالاتر نرفت. حضرت گفت: جبرئیلا هین بپر اندر پی ام. گفت: رو رو من حریف تو نی ام. در حدیثی از قول جبرئیل نقل شده است که: « لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتُ » [7] اگر به اندازه یک بند انگشت بالاتر می رفتم، محترق می شدم و فروغ تجلی پر و بالم را می سوزاند. [8] پس این رفعت، رفعت انسانی است. ولی [این رفعت تا کجاست و] انسان تا کجا می رود؟ هیچ نمی توان گفت!

*       رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند …

اتفاقاً علمای علم نحو نکته ای گفته اند که معلوم می شود چقدر نحویین ما خوب می فهمیده اند: «الی» یعنی «تا» و [در زبان عربی یعنی] «حتی». حالا وقتی می گوییم تــا، مثلاً وقتی می گوییم: برو تـــا … ، این تا کجاست؟ هیچ کس نمی تواند در جایی انگشت بگذارد و بگوید که تا، اینجاست. وقتی می گوییم برو تـــا … ، تا کجا؟ [در واقع به سوی] بی نهایت است. انسان به سوی بی نهایت رفعت دارد. علت این هم که صدرالمتألهین این آیات را درباره کوه استخراج کرده و کوه را مظهر عرفان دانسته است – البته وقتی می گوییم کوه عارف است، به نظر من یعنی کوه مظهر عرفان است – منظور او رفعت کوه بوده است. و این رفعت، ویژه انسان است. هیچ موجودی ارفع و بلندبالاتر از انسان از حیث معنویت و سیر ادراکی نیست. یعنی انسان در کشف حقایق و سیر معنویت و سیر درک حقایق، حدّ یقف و ایستگاه معینی ندارد. از این جهت بود که خواستم توضیحی در این باره بدهم.

اما برگردیم به پرسش دوم حضرتعالی که شما «صعقا» را بیهوشی معنا کردید. هم می توان بیهوشی گفت و همی «بی خودی»، البته بیهوشی هم نوعی بی خودی است. اما من فکر می کنم [معنای] بی خودی، بهتر از بیهوشی باشد، چون بیهوش هم بی خود می شود. آدم بیهوش یعنی کسی که خودش خودش نیست. بیهوش شد یعنی بی خود شد. [در آیه هم بیهوشی حضرت موسی اشاره به] مقام بی خودی است و این بی خودی، به خودی نفس باز می گردد.

نفس، همیشه موجودی است که دو جنبه و دو وجهه دارد؛ یلی النفس و یلی الرَّب. انسان یک جنبه یلی الرّب دارد که رو به جانب حق است و یک جنبه یلی النفس دارد که به جانب خود است. یلی النفس همواره انسان را به زیر می کشد و به طرف پایین نگه می دارد: « أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ » [9] این کلمه عجیبی در قرآن است! یلی النفس همیشه انسان را در زمین مخلّد کرده و او را در آنجا نگه می دارد، [و به عبارت دیگر] انسان را «پابند» می کند. اما جنبه یلی الرّب، بندها را می گشاید و همواره انسان را سیر و صعود می دهد. اینکه حضرت کلیم الله در آن لحظه [حالت] صعق پیدا کرد به این معناست که از خود بی خود شد. و این همان نفی انانیّت است. در آن بی خودی بود که حق را دید.

*       جناب مولوی هم می گوید:

محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست [10]

بیهوش یعنی بی خود و بی تعیّن. گوش حرف نمی زند و تسلیم است، اما زبان مدام حرف می زند.

*       در اینجا نمی توان به رفعت شهود زبان بر گوش پی برد؟ چون در هنگام گفتگو، گوش باید گوش کند و زبان است که می گوید.

آقای لاریجانی! اگر گوش گوش نباشد، زبان هم زبان نیست. اگر گوش نیست، زبان هم نیست. زبان وقتی زبان است که قبل از آن گوشی باشد. در عالم انسان آنجا که گوش نیست، زبان هم نیست. انسانی که گوش ندارد، زبان هم ندارد. و عرفا این مطالب را به زبان های مختلف بیان کرده اند.


[1] قرآن کریم، سوره الحشر، آیه 21 : « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ؛ اگر این قرآن را بر کوه نازل می‌کردیم، از خوف خدا آن را ترسیده و شکاف خورده می‌دیدی و این مثال‌هایی است که برای مردم می‌آوریم، شاید به فکر فرو روند. »

[2] قرآن کریم، سوره سبأ، آیه 10 : « وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ ؛ داوود را از سوی خود فضیلتی دادیم که : ای کوه‌ها و ای پرندگان، با او هم آواز شوید و آهن را برایش نرم کردیم. »

[3] قرآن کریم، سوره النمل، آیه 88 : « وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ ؛ و کوه‌ها را بینی، پنداری که جامدند، حال آنکه به سرعت ابر می‌روند. کار خداوند است که هر چیزی را به کمال پدید آورده است هر آینه او به هر چه می‌کنید آگاه است. »

[4] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱ – سر آغاز

[5] قرآن کریم، سوره النبأ، آیه 7 : « وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا ؛ و کوه‌ها را [چون] میخ‌هایی [نگذاشتیم]؟ »

[6] مولوی، دیوان شمس، غزلیات، غزل شماره ۱۶۷۴

[7] بحارالانوار، ج 18، ص 365

[8] اشاره به بیتی از سعدی: اگر یک سر مو فراتر پرم / فروغ تجلی بسوزد پرم (سعدی، بوستان، در نیایش خداوند، فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام)

[9] قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه 176 : « وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ؛ اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم به آسمانش می‌بردیم، ولی او در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت مثل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنی باز هم زبان از دهان بیرون آرد مثل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است قصه را بگوی، شاید به اندیشه فرو روند. »

[10] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱ – سر آغاز


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-019-b

شماره قسمت: 019

مدت زمان: 10:40

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1621

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *