منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۰ مرداد ۱۳۹۲ در تجلی, عرفان, فصل چهارم, قرآن, منطق | ۲ دیدگاه

معانی مختلف وجه و صورت و رابطه آن با خلقت

« كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ » [1] البته که برای حضرت موسی، همه چیز از وجه حق بود. وقتی از «وجه حق» صحبت کنیم، همه چیز وجه حق است. عالم وجه الله است.

کلمه «وجه» هم یکی از واژه های کلیدی قرآن کریم و حتی از کلمات کلیدی در عرفان است. اما اجازه بدهید تا ابتدا از نظر لغوی بحثی بر کلمه وجه داشته باشیم تا ببینیم که وجه الله در این آیه کریمه به چه معناست: « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ » [2] آنچه باقیست، وجه است. اگر بخواهیم کلمه «وجه» را که یک واژه عربی است به فارسی سره ترجمه کنیم، به معنای «صورت» خواهد بود. هر آدم یک بدن دارد که ممکن است کمتر یا بیشتر از صد کیلو وزن داشته باشد. ویژگی های زیادی در بدن یک آدم وجود دارد. همه خصوصیات بدن انسان یک طرف، ولی صورت او که بخش کمی از بدن او را تشکیل می دهد [از اهمیت ویژه ای برخوردار است]. حتی در هنگام عکس برداری هم شما فقط از صورتتان عکس می گیرید. نمی دانم چرا مردم از قسمت های دیگر بدن خود عکس برداری نمی کنند و فقط از صورت خود عکس می گیرند؟! چون که کافیست! یعنی اگر شما وجه کسی را ببینید، در واقع او را شناخته اید.

*       [صورت] تبلور معرفت است.

بله، تبلور معرفت است. شما اشخاص را به صورت آنها می شناسید. اکنون در اسناد هم عکس انسان مورد نیاز است؛ عکسی که روتوش هم نشده و تصرفی در آن وارد نگردیده است. اگر بخواهیم مقایسه کمّی انجام دهیم، صورت انسان در مقایسه با بدنش چیز زیادی محسوب نمی شود. اما [از نظر کیفی] اولاً بیشتر زیبایی های انسان متوجه صورت اوست و هر کاری مانند آرایش هم روی صورت انجام می گیرد. ثانیاً عکس صورتش را بر می دارد و با صورت است که شناسایی می شود. مثلاً اگر شما بخواهید انسان ها را شناسایی کنید ولی صورت آنها را نبینید و تنها خصوصیات بدن آنها (حتی خصوصیات همه سلول ها) را به شما بدهند، شما آن انسان را نخواهید شناخت. اما فقط کافیست عکس صورت آن را به شما نشان دهند، شما او را خواهید شناخت. [عمل] شناسایی با صورت انجام می شود. این درباره معنی لغوی «وجه» بود.

وجه و صورت در بیان دکتر دینانی

وجه الشیء همان صورت شیء است. حتی حکما می گویند شیئیت شیء به «صورت» است. در فلسفه از زمان ارسطو تا کنون، همه چیز را مرکب از ماده و صورت می دانند. در فلسفه می گویند هر موجودی یک ماده دارد و یک صورت. شیئیت شیء به صورت شیء است و ماده آن مهم نیست، زیرا ماده میان همه چیزها مشترک است. ولی هر ماده، صورتی به خود می گیرد که فعلیت آن را تشکیل می دهد. این هم از ماده و صورت فلسفی.

حتی در براهین [هم بحث وجه و صورت مطرح است]. هر کلامی یک وجه دارد. وقتی شما می خواهید یک قیاس برهانی را تشکیل دهید، [آن قیاس] باید وجه داشته باشد. اگر وجه سخن شما معلوم نباشد [سخن شما مبهم بوده و معنای کاملی نخواهد داشت]. یک قضیه هم وجه دارد که در منطق به آن «قضایای موجّهه» می گویند. ما یک سلسله قضایا داریم مانند «هوا سرد است»، «هوا گرم است»، «هوا بارانی است» و … این قضایا چه موجبه باشند و چه سالبه، چه کلیه و چه جزئیه و چه شخصیه، هر کدام موجّه به یک جهت اند. البته در اینجا جهت می گویند ولی جهت هم با وجه هم ریشه است. پس هر قضیه ای جهت دارد و اگر قضیه ای جهت نداشته باشد مبهم خواهد بود که در این صورت به آن «قضیه مهمله» نیز می گویند. قضیه ای که جهت ندارد، قضیه مهمله است.

اما جهت قضیه چیست؟ [جهت قضیه] کیفیت و کمیت آن است؛ یعنی اینکه آیا بالضروره است، بالامکان است یا بالامتناع است. حتی بعضی ها فعلیت را هم جهت دانسته اند و گفته اند «مطلقه عامه» قضیه ای است که جهت نداشته باشد. برخی هم گفته اند در مطلقه عامه هم «اطلاق»، جهت آن محسوب می شود. اصلاً ما به یک معنی قضیه غیر موجهه نداریم. به یک معنی قضایا را به قضایای موجهه و مطلقه تقسیم کرده اند اما به یک معنی دقیق تر می توان گفت که مطلق بودن هم می تواند جهت قضیه باشد.

پس همه چیز جهت دارد؛ جهت کافی. لایب نیتس [3] ، فیلسوف معروف [آلمانی] می گوید هر موجودی «جهت کافی» [4] دارد. جهت کافی، حرف بسیار مهمی است؛ یعنی هر موجودی برای بودنش وجهی می خواهد. حالا یا این وجه را از بیرون دارد مثل اینکه علت و دلیل دارد. وجه بیرونی یا دلیل (مقام اثبات) است و یا علت (مقام ثبوت). فرق میان دلیل و علت آن است که علت، جهت واقعی و ثبوتی است ولی دلیل، جهت اثباتی است؛ اما هر دو وجه هستند. و اگر چنانچه [موجودی وجهش را] از بیرون ندارد، آن را در خودش دارد؛ مانند وجود حضرت حق تبارک و تعالی. جهت وجودی حق تعالی بیرون از او نیست، بلکه خودش جهت وجودی خودش است. بنابراین لایب نیتس فیلسوف معروف اروپایی می گوید هر چیزی جهت کافی دارد؛ یعنی هیچ موجودی بدون جهت نیست. هیچ چیزی در هستی بدون جهت نیست و هیچ پیکر و موجود جسمانی بی وجه و بی صورت هم در عالم وجود ندارد. البته همان طور که عرض کردم، صورت در [بحث] ماده و صورت یک معنی دارد، در قضایا و گزاره ها و قیاس ها و ادله یک معنی دارد و در صورت انسان هم معنای خود را دارد. این مطالب را من به اجمال عرض کردم، ولی هر کدام تفصیل دارد، اما اینجا کلاس درس نیست که بخواهیم آن ها را توضیح دهیم، چون ممکن است شنوندگان ما کمی خسته شوند.

اما برگردیم به اصل هستی، به این عالم و خداوند. نسبت عالم با خداوند چه نسبتی است؟ این واقعاً حرف خیلی مهمی است! به حسب ظاهر کتب آسمانی، عالم مخلوق خداست. [در شریعت] مسئله «خلق» مطرح است. این یک مسئله است و به جای خود درست است. یک مسئله هم مسئله «فیض» است که بر اساس آن، عالم فیض خداوند است و خداوند افاضه می کند. [در این دو نظر] حق تعالی یک بار خلق می کند و یک بار افاضه. هر دوی آنها از جهتی هم معنا هستند و از جهتی دیگر با هم فرق دارند. افاضه کردن قدری با خلق کردن فرق دارد. آنچه از خلق در ذهن آدمی متبادر می شود این است که خداوند چیزی را ایجاد می کند که از او منفصل است. اما در افاضه، [مفاض] چیزی است که ضمن جدا بودن، [از فیاض] جدا نیست. مثلاً خورشید نور خود را افاضه می کند. این به یک معنی خلق محسوب می شود؛ یعنی چیزی را می دهد و آفرینش است. اما به یک معنی هم افاضه است؛ یعنی نور از خورشید جدا و منفصل نیست. یک نجار وقتی میزی را می سازد، میز از او جداست، به طوری که نجار آن طرف نشسته و میز این طرف قرار دارد. شاید [از معنای خلقت] این معنی متبادر به ذهن باشد، اما این هنوز کافی نیست. در مورد حق تعالی چیزی بیش از این وجود دارد و آن افاضه است. افاضه یعنی ضمن اینکه نور خورشید به ما رسیده و محل نشستن ما در اینجا را از آن فاصله زیاد روشن کرده است، اما [هنوز به خورشید] وصل است.

*       اتصالی … [5] [قسمتی از نوار جا افتاده است] … پس با این حساب چیزی از مخلوق باقی نمی ماند!

مخلوق است اما وجه حق است! مخلوق از خالق جدا نبوده و نمی تواند در مقابل او بایستد. اگر مخلوق در برابر خالق ایستاد که دیگر مخلوق نیست! در اینجا شرک لازم می آید. مخلوق نمی تواند با خالق مقابله کند. اگر مخلوق بر خالق فائق آمد که دیگر مخلوق نیست. کفر از همینجا شروع می شود. امروز هم ما دچار چنین مشکلی هستیم. بشر امروز تکنولوژی را خلق کرده است، اما گاهی تکنیک بر اراده بشر قالب می شود.

من در اینجا نکته ای به ذهنم رسید. یکی از عرفا و حکمای بزرگ ما مطلب شگفت انگیزی گفته است. اینکه گاهی مصنوع آدم بر انسان غالب می شود [موضوع سخن این عارف است]. تکنیک، مصنوع بشر است ولی ممکن است گاهی بر فکر بشر غالب شده و حتی او را نابود کند یا او را به اسارت درآورد. در اینجا حکیم سنایی بزرگ، یک بیت گفته که من دریغم آمد به مناسبت این بیت شعر را نخوانم. این مرد چقدر بزرگ بوده [و در سخن خود] ظرافت داشته است! او ابتدا عده ای از نقاشان را تصویر کرده که هنرمندان بزرگی هم بوده اند؛ بزرگ ترین نقاشان آن زمان مثلاً مانند پیکاسو در عصر جدید. آنها کنار هم جمع شده بودند و نقاشی می کردند. چند نفر از این نقاشان شکل دیوی را کشیدند، اما به قدری این دیو مهیب بود (چون تمام هنر خود را به کار برده بودند) که نقاش پس از رسم آن تصویر، خودش ترسید، نعره سر داد و از ترس فرار کرد! آن تصویر را خودش کشیده بود [اما بر او غالب شد و موجب ترس و وحشت او گردید]. در اینجا حکیم سنایی می گوید:

خود به خود شکل دیو می کردند / وز نهیبش غریو می کردند

آن دیو را خودش کشیده و مصنوع او بود اما خودش هم از آن فرار می کرد! این یک نوع صنعت است که البته برای بشر ممکن است، ولی در صنعت الهی این طور نیست. صنع خداوند هیچگاه غالب بر خداوند نیست و هیچ وقت مخلوق بر خالق غالب نمی شود. زیرا خلق خداوند جدای از او نیست. من «خلق» را به «افاضه» برگرداندم و افاضه را به «تجلی» و تجلی را نیز به «وجه». پس وجه حق، اصلاً جدای از حق نیست. این عالم وجه الله است [و از خداوند جدا نیست].

اکنون به تفسیر آیه شریفه می رسیم: « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ». در آیه آمده است: « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ » یعنی هر چه در این عالم «به خود» باشد فانی خواهد شد، و نه فانی خواهد شد بلکه هم اکنون فانی است. بعضی ها در معنی کلمه «فان» می گویند در آینده فانی می شود. در این آیه و در آنجا که نسبت به حق تعالی گفته می شود «کل شیء باطل»، نه اینکه در آینده این طور باشد، بلکه چون نیک بنگری همین حالا هم فانی است. اگر چیزی به خود باشد [در واقع] نیست، اما از آن جهت که به حق بوده و وجه حق به شمار می آید همیشگی [و پایدار] است. وجه حق هرگز نابود نمی شود؛ وجه الله ازلی و ابدی است. ولی وقتی که اشیاء به خود باشند، نیستند.

و باز جمله ای از یکی از عرفا بخوانم که شبه شعر است اما از شعر قوی تر است. او می گوید: «چو ازو گشتی، همه چیز از تو گشت؛ چو ازو گشتی، همه چیز از تو گشت». این جمله به چه معناست؟ در «گشت» اول یعنی اگر از او منصرف شدی و به او پشت کردی، همه چیز به تو پشت خواهد کرد. اما «گشت» جمله دوم یعنی اگر تو مال او گشتی و به وجه حق متصل شدی، همه چیز از آنِ تو خواهد شد. این یک لفظ است در دو معنی؛ چو ازو گشتی، همه چیز از تو گشت؛ چو ازو گشتی، همه چیز از تو گشت. این چه گشتی است؟ یک گشت انصراف است بدان معنی که اگر از حق منصرف شدی همه چیز از تو منصرف خواهد شد. و دیگری گشت اقبالی است به این معنا که اگر به حق اقبال کردی همه چیز هم به تو اقبال خواهد کرد.


[1] قرآن کریم، سوره القصص، آیه 88 : « وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ؛ و با خدا معبودی دیگر مخوان. خدایی جز او نیست. جز ذات او همه چیز نابود شونده است. فرمان از آنِ اوست و به سوی او بازگردانیده می‌شوید. »

[2] قرآن کریم، سوره الرحمن، آیات 26 و 27 : « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ؛ هر چه بر [زمین] است فانی شونده است و ذات پروردگار صاحب جلالت و اکرام توست که باقی می‌ماند. »

[3] Gottfried Wilhelm Leibniz (July 1, 1646 – November 14, 1716)

[4]  Sufficient Reason

[5] اتصالی بی تکیف بی قیاس / هست رب الناس را با جان ناس (مولوی، مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بخش ۳۱ – حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد)


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-020-b

شماره قسمت: 020

مدت زمان: 11:35

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1727

۲ دیدگاه

  1. از زحمات شما بسیار ممنون

  2. سلام
    بسیار استفاده بردیم
    سپاس فراوان از زحمات شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *