منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ در تجلی, سید حیدر آملی, عرفان, فصل سوم, فلسفه, هستی شناسی | ۵ دیدگاه

وجه و ذات حق، همچون سایه و صاحب سایه

همان طور که استحضار دارید، در چند جلسه گذشته به تعابیر مختلف حکما و فلاسفه از حقیقت مطلق و هستی ازلی پرداخته شد و گفته شد که نور سهروردی و وجود ابن سینا و ملاصدرا به چه معنایی هستند. اما تعبیر دیگری که برخی از حکما و بسیاری از فلاسفه از آن برای بیان حقیقت هستی استفاده کرده اند، تعبیر «وَجه» است. سید حیدر آملی از جمله کسانی است که به طور مفصل به تشریح این موضوع پرداخته و اعتقاد خود را مبنی بر وجه خداوند به طور کامل توضیح داده است.

در این قسمت می خواهیم به بیان معنی وجه در نظر سید حیدر آملی و سایر عرفا بپردازیم و تفاوت آن را با نور سهروردی و وجود ملاصدرا بررسی نماییم.

*       واژه نور، واژه بسیار مقدسی است. انسان وقتی همه متون عرفانی و حکمی و ذوقی و ادبی بزرگان را می بیند، [متوجه خواهد شد که] راجع به این واژه، از همه واژه ها بیشتر [صحبت شده است]. البته کلمات دیگری نظیر آینه، آب و … نیز وجود دارد، ولی این واژه لذت و کیف دیگری دارد. و همان طور که حضرتعالی هم فرمودید، خداوند وجود را در قرآن به کار نبرده ولی از نور استفاده کرده است؛ « اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ».

می خواهیم از همین جا بحث را شروع کنیم. در آیه « اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ » با توجه به نگاهی که سهروردی به نور و ظهور دارد، آیا نور وصفی برای الله است یا اینکه خود الله همه نور است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

طبیعتاً خداوند خود همان نور است، اما شما می توانید این را وصف هم بدانید. اصلاً ظهور، وصف است. نور، ظهور است. اگر نور را ظهور معنی کنیم – که در جلسه قبل هم در این باب توضیح دادیم – نور به معنی روشنایی است و روشنایی هم یعنی ظهور.

*       پس نور، ظهور حق تعالی است.

بله. و ظهور، یک صفت است؛ « هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ » [1] . به عبارت اخری، هر چه که ما بتوانیم درباره حق بگوییم صفت است. یعنی ظاهر بودن صفت خداوند است؛ باطن بودن هم صفت خداوند است؛ همچنین اول بودن، آخر بودن و هکذا.

در مقام ذات، اصلاً نمی توان صحبت کرد. مقام ذات، مقام «لا اسم و لا رَسم» است؛ نه می توان برای آن اسمی تعیین کرد، نه رسمی، نه وصفی و نه حدی. مقام ذات، مقام سکوت است. اینکه گاهی در روایات هم هست که: « اِذا بَلَغَ الْكَلامُ إِلَي‌ اللهِ فَأمْسِكُوا و أنْصِتُوا » [2] اشاره به مقام ذات است. در مقام ذات، نمی توان صحبت کرد.

این بحث ضمن اینکه یک بحث عرفانی – الهی است، اما یک بحث فلسفی هم هست. آقای لاریجانی! توجه کنید که وقتی من کلمه ذات را می گویم، [در واقع آن را توصیف کرده ام]. ذات حق – تبارک و تعالی – که همه چیز است [و جای خود دارد]، اما شناختن ذات هر چیزی [غیر از خدا] هم سخت است و شاید ناشناختنی باشد. ذات هر چیزی حتی ذات یک آدم، ذات یک مورچه و … [به سختی قابل شناختن است]. شما از یک مورچه چه می دانید؟ جز اینکه می دانید موجود و حشره ای است که راه می رود، رنگ دارد، وزن دارد، … . شما خصوصیات آن را می دانید؛ اینکه چگونه زندگی می کند، چطور راه می رود، چطور لانه می سازد. شما اینها را می دانید.

پس هر چه که شما درباره هر چیزی می دانید، اوصاف است. شما فقط از اوصاف صحبت می کنید و به ذات راه ندارید. مسئله ذات، مسئله خیلی پیچیده ای است و البته امروز همان طور که می دانید طرفداران علوم، منکر مسئله ذات هستند. مسئله ذات و مسئله جوهر و از این قبیل مسائل، امروزه مورد انکار است. من نمی خواهم فعلاً وارد بحث آنها شوم، ولی [می خواهم بگویم] صحبت کردن درباره ذات خیلی سخت است؛ یعنی نمی توان به ذات چیزی رسید.

اگر شما به یاد داشته باشید، خود ابن سینا هم آنجایی که درباره فصل و جنس منطقی صحبت می کند [به این مسئله اشاره کرده است]. همان طور که می دانید، [بیان] فصل و جنس منطقی، بیان ذاتیات است، چون در واقع جنس، جزء تمام مشترک است و فصل، جزء تمام مختص است. یعنی وقتی که شما جنس قریب و فصل قریب هر شیئی را به کار ببرید، در واقع ذاتیات آن را بیان کرده اید. یعنی جنس قریب و فصل قریب دو [مقوله] ذاتی است که مجموعاً ذات را تشکیل می دهند. بنابراین از نظر علمای علم منطق، وقتی جنس قریب و فصل قریب را در تعریف یک موجود به کار ببرید، به ذات آن رسیده اید و ذاتیات را بیان کرده اید. ابن سینا هم این موضوع را گفته است، ولی در جایی هم می گوید آن چیزی که ما [تحت عنوان فصل و جنس قریب] می گوییم، فصل منطقی است.

*       مانند این گزاره که: «الانسان حیوان ناطق»

بله! اما فصل منطقی یعنی چه؟ یعنی تا جایی که عقل انسان می تواند درک کند، ما می توانیم این ها را دسته بندی کنیم [و بگوییم] که این ذاتی است و آن عرضی، این جنس قریب است و آن فصل قریب. اما [ابن سینا، فصل دیگری را مطرح کرده که] اسم آن را «فصل اشتقاقی» گذاشته است. درک کردن این فصل، سخت بوده و در کمال عسرت است. درک آن یا محال است یا اینکه خیلی سخت است. [ابن سینا] نمی گوید قطعاً محال است، ولی می گوید رسیدن به آن خیلی سخت است.[3] دسترسی به ذات، بسیار سخت است و اینهایی هم که ما می گویم، فصل منطقی آنهاست تا جایی که عقل توانایی [رسیدن به آن را] دارد.

حالا وقتی این سخن در مورد ذات انسان یا ذات هر موجود ممکنی صادق باشد – که همین طور است و به نظر من ابن سینا حرف مهمی زده است – پس ذات حق – تبارک و تعالی – مقام لا اسم و لا رسم و مقام سکوت است. آن روایاتی هم که از تفکر در این مورد نهی کرده است، تفکر فی ذات الله است نه تفکر درباره خداوند. تفکر در ذات حق راه به جایی نمی برد، حالا اگر فکر هم می کنید [اشکالی ندارد ولی بدانید که] راه به جایی نخواهید برد.

وقتی شما می پرسید که نور چیست [آیا ذات است یا صفت؟] باید گفت که خداوند خودش را به نور توصیف می کند. یعنی خود حق تعالی خودش را این طور بیان می کند که من، نور هستم. نور هستم یعنی ظاهرم و همه چیز را ظاهر کرده ام. همه چیز را ظاهر کرده ام یعنی چه؟ یعنی شما اشیاء را می بینی و می فهمی [زیرا که من آنها را ظاهر کرده ام]. دیدن و فهمیدن، یک نوع ظهور است. من از شما می خواهم خواهش کنم یک لحظه تصور کنید که اصلاً در عالم ادراکی نباشد؛ علی الاطلاق درکی در عالم نباشد. در این صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟!

*       اگر درک نباشد چیزی نیست؛ همه چیز عدم می شود.

حتی نمی توان گفت که عدم است! یک ظلمت محض است. بنابراین خود ادراک هم نور حق تعالی است. من هم که ادراک دارم، در پرتو نور حق ادراک می کنم. من وقتی درک می کنم و می فهمم که این کتاب است، آن میز است، اینجا کجاست و … اشیاء در نظر من روشن می شود و عالم در پرتو ادراک من معنی پیدا می کند. چنانچه من درکی نداشتم، عالم برای من چه معنایی داشت؟ خب [البته مردم] فکر می کنند که اگر من نبودم، عالم بود. اما [توجه داشته باشید که در این صورت] باز هم من درک می کنم که عالم بود؛ همین هم یک نوع درک است. توجه نفرمودید! من ممکن است فکر کنم که اگر من و ادراک من نباشد، عالم [سر جای خود] خواهد بود، درحالی که این هم یک نوع درک است. اینکه می فهمم اگر من نباشم، عالم همچنان هست، خودش یک درک است. اگر درک و آگاهی نباشد، هیچ چیز نیست. پس ادراک انسان ها و هر آگاهی در عالم، پرتویی از آگاهی حق است و حق تعالی نور آسمان و زمین و نور همه چیز است.

اما اینکه شما فرمودید که در بعضی از تعبیرات [حکمی و فلسفی، حقیقت هستی به] وجود تعبیر شده است، خب بله. بسیاری از حکما از وجود صحبت کرده اند و حق تعالی را نیز «موجود مطلق» و «واجب الوجود» می دانند. سهروردی هم که با عنوان «نور» وارد این مسئله می شود. تا اینجا درست است ولی نکته مهم آن است که فرمودید امثال سید حیدر آملی و بعضی از عرفای دیگر با کلمه «وَجه» وارد این مسئله شده و از «وجهِ حق» صحبت کرده اند.

اتفاقاً کلمه وجه، ریشه قرآنی دارد. در یک آیه شریفه آمده است که: « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ »  [4] همه چیز فانی می شود. البته شما و دیگران این طور تفسیر می کنید که همه چیز «فانی می شود»، ولی آیه نمی گوید کلّ شیء یَفنی! اگر بنا بود [این سخن خداوند ناظر به] مضارع و مستقبل باشد، [باید از فعل مضارع یا مستقبل استفاده می کرد، در حالی که] فعل مضارع به کار نبرده و نگفته است کلّ شیء یَفنی که یعنی در آینده فانی می شود. خداوند می گوید: « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ». «فان» اسم فاعل است. آیا اسم فاعل مقرون به زمان است؟

*       خیر. در همان آن فان است.

ذات حق، وجه حق

یعنی [همه چیز] هم اکنون فانی است، نه اینکه همه چیز در آینده فانی می شود. اکثر مفسرین این آیه را این طور تفسیر کرده اند که همه چیز در آینده فانی خواهد شد. خیلی خب! آن هم ممکن است باشد، اما آیه نمی گوید کلّ شیء «یَفنی» یا «سَیَفنی»، بلکه می گوید « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ».

دید حقیقت بین و آن دیدی که همه چیز را از حق و از تجلیات حق می بیند، [از نظر او] فقط حق هست. اشیاء فانی هستند یعنی چه؟ یعنی به خود فانی هستند. اما در عین حال ما می بینیم که [اشیاء] هستند. [این از آن جهت است که] به بقای حق هستند: « وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ » آن چیزی که باقیست، وجه است. اشیاء اگر هستند، به وجه حق هستند؛ یعنی وجه الله اند. در صورتی که جنبه وجه اللهی را از عالم بگیرید – به طوری که عالم دیگر وجه حق نباشد – آنگاه جهان سر به جیب عدم در کشد! سعدی – علیه الرحمة – در آن شعر به خوبی فرموده است که:

چو سلطان عزت عَلَم برکشد / جهان سر به جیب عدم درکشد [5]

آن جایی که عَلمِ سلطانِ حق است؛ سیطره حق است؛ وجودَ حق است؛ نورَ حق است، هیچ چیز نیست و همه چیز در جنب اشعه نور لایزال حق منطوی و مندک است. وقتی که ما آن [جنبه اشیاء] را نمی بینیم، خودشان را می بینیم. اشیاء که هستند، وجه حق اند و به جنبه وجه اللهی باقی هستند. اگر وجه [حق] نباشد، چیزی نیست. همه عالم وجه حق و وجه الله است.

بنابراین وقتی شما اشاره کردید که سید حیدر آملی از وجه سخن می گوید، او هم [مانند سهروردی و ملاصدرا] درست می گوید، [با این اختلاف که] سهروردی از نور صحبت می کند و صدرالمتألهین یا ابن سینا از وجود و وجوبِ وجود و امکانِ وجود صحبت می کنند که البته آنها هم به «امکان فقری» می رسند. خود صدرالمتألهین هم که از وجود صحبت می کند، حق تعالی را واجب الوجود می داند و برای عالم، وجود فقری قائل است.

امکان فقری از اصطلاحات صدرالمتألهین است که کمتر حکیمی به آن تفوّه کرده و رسیده است. یعنی غیر از امکان ذاتی، غیر از امکان استعدادی، غیر از آن هفت قسمی که برای امکان هست [6] یک نوع امکان دیگری هست به نام امکان فقری که این قسم از امکان را صدرالمتألهین مصطلح کرده است.

امکان فقری یعنی کل عالم فقیر اند؛ فقیر نه به این معنا که چیزی هستند که فقیر باشند، بلکه عین الفقر اند. به اصطلاح می گویند: «ذات در مشتق مأخوذ نیست.» وقتی می گوییم فقیر، [آنچه به ذهن متبادر می شود عبارت است از] موجودی که فقیر است و احتیاج دارد. اما صدرالمتألهین نسبت موجودات با حق را مانند ذاتی نمی داند که فقر بر او عارض شده باشد، بلکه می گوید [موجودات نسبت به خدا] عین الفقر هستند. حالا ما چگونه از عین الفقر، تصوری داشته باشیم؛ چیزی که خودش [بالذات] فقر باشد! عالم عین فقر است، نه اینکه چیزی است که به حسب تصادف فقیر شده باشد؛ هو الفقر. آیه « يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ » [7] به این معنی نیست که شما هستید و بعداً فقیر شده اید، بلکه اصلاً خود فقر هستید. فقر در اینجا به چه معناست؟ یعنی عین وابستگی هستید؛ پرتو هستید.

سایه شما چگونه به شما وابسته است؟ آیا سایه شما نسبت به شما چیزی هست که به شما نیازمند است، یا اینکه عین وابستگی است؟ سایه، هویتی غیر از وابستگی ندارد. توجه می کنید! مثلاً این میز یک هویت [مستقل] دارد ضمن آن که وابسته است که روی زمین باشد، یا این قلم یک هویت دارد و ضمناً وابسته است به این که در دست شما باشد. اما سایه چه هویتی غیر از وابستگی دارد، به طوری که در یک لحظه وابسته نباشد و بعداً وابسته شود؟ آیا می توان یک لحظه از وابستگی سایه صرف نظر کنیم، به طوری که سایه همچنان سایه باشد؟ به مجرد اینکه از وابستگی سایه صرف نظر شد، آنگاه سایه دیگر سایه نیست. پس کل عالم وجود نسبت به حق – تبارک و تعالی – مانند سایه است؛ یعنی عین وابستگی است نه چیزی که قبلاً وابسته بوده یا بعداً وابسته می شود. اگر تعلّق سایه از آن گرفته شود دیگر نخواهد بود.

از همین رو بعضی از بزرگان اهل معرفت این طور گفته اند که نسبت عالم با حق – تبارک و تعالی – مانند نسبت «یَم و نَم» [8] نیست. نم و یم یعنی چه؟ [مثل این است که] شما سر اقیانوس کبیر بنشینید و سر انگشت خود را تر کنید تا کتاب خود را ورق بزنید. [مادامی که] سر انگشت شما به اقیانوس کبیر می رسد، رطوبت [ناچیزی] در سر انگشت شما حاصل می شود. اما می گویند [نسبت خدا با خلق] مانند این نسبت نیست، چون به اندازه رطوبتی که از دریا به سر انگشت شما آمده، از آب دریا کم شده است. اگر با دقت عقلی حساب کنیم، سر انگشت شما که از دریا تر می شود، به اندازه همان رطوبت دست شما از دریا کم شده است. ولی [با خلق] عالم که فیض حق و آفریده حق است، به اندازه رطوبت سر انگشت شما از حق کم نشده است.

[رابطه خالق و مخلوق] مانند رابطه نم و یم نیست. پس مانند چیست؟ اگر بخواهیم این نسبت را تشبیه کنیم، بهتر است که به چه چیزی تشبیه بکنیم؟ به سایه و صاحب سایه. یعنی وقتی سایه شما منعکس می شود، چیزی از شما کم نمی شود، و نیز چنانکه این سایه به شما بازگردد، چیزی هم به شما افزوده نمی شود. به قول آن عارف: فیض حق و عالم نسبت به حق آنچنان فیضی است که وقتی خداوند افاضه می کند، در افاضه چیزی از او نکاهد و در بازگشت چیزی بر او نفزاید. آن هنگامی که خداوند می آفریند و افاضه می کند چیزی از او کم نمی شود و هنگامی هم که موجودات به سوی او باز می گردند چیزی بر او اضافه نمی شود. پس اگر خواسته باشیم نسبت عالم را با حق بسنجیم، بهترین مثالی که می توانیم در این عالم پیدا کنیم این است که بگوییم [رابطه خلق با حق] مانند سایه با صاحب سایه است (حتی نه مانند نم و یم).

این همان چیزی است که مرحوم سید حیدر آملی از آن به «وجه» تعبیر کرده است. یعنی عالم وجه حق و ظل حق است. و البته وجه اکبر خداوند، خود انسان است.


[1] قرآن کریم، سوره الحدید، آیه 3 : « هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ؛ اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست. »

[2] حدیث نبوی. جامع الاسرار و منبع الانوار، ص126

[3] رجوع کنید به: سخن ابن سینا و بیان بهمنیار، فصل اول، غلامحسین ابراهیمی دینانی، انتشارات موسسه حکمت و فلسفه ایران

[4] قرآن کریم، سوره الرحمن، آیه 26 و 27 : « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ؛ هرچه بر روی آن [زمین] است فانی شدنیست. »، « وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ؛ و وجه پروردگار صاحب جلالت و اکرام توست که باقی می ماند. »

[5] سعدی، بوستان، باب سوم، شعر شماره 18

[6] هفت قسم امکان عبارتند از: 1- امکان عام 2- امکان خاص 3- امکان اخص 4- امکان اشرف 5- امکان استقبالی 6- امکان احتمالی 7- امکان استعدادی

[7] قرآن کریم، سوره فاطر، آیه 15 : « يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ؛ ای مردم! شما به خدا نیازمندید، و خداست که بی نیاز ستوده است. »

[8] قطره و دریا


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-016-a

شماره قسمت: 016

مدت زمان: 15:18

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=1122

۵ دیدگاه

  1. سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیز.تشکر و سپاس فراوان به خاطر زحمات شما عزیزان.این وبسایت عالی واقعا جای تشکر داره امیدوارم همچنان ادامه بدید و برنامه ی بی نظیر معرفت رو همچنان در دسترس شیفتگان حضرت استاد دینانی و دوستداران عرفان و معرفت قرار بدید.
    باز هم ممنون و سپازگزار
    به امید موفقیت و شادکامی شما خوبان.

    • درود بر شما

      خیلی از اظهار لطف شما نسبت به این وبسایت و این برنامه ممنونیم

      انشاءالله که بتوانیم خدمتی در زمینه فرهنگ این کشور کرده باشیم.

      موفق باشید

  2. به زیباترین نحو ممکن ذات حق را بیان کردید . ممنونم

  3. بسبسیار ممنون از شما دوستان عزیز.واقعا استفاده کردم.اجرتان با الله…

  4. ممنون از برنامه خوبتون…بسیار پربار و مثمر ثمر بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *