منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۹ دی ۱۳۹۱ در عرفان, فصل دوم, نبوت | ۱۶ دیدگاه

دیدار موسی با خدا

داستان ها و قصه هایی که در قرآن کریم از پیامبران بازگو شده است گذشته از جنبه های تاریخی آن، حاوی نکات و ظرایف الهی و ربوبی هستند تا آنجا که عارف بزرگی چون محیی الدین عربی کتاب مهم خود یعنی فصوص الحکم را که از بزرگترین منابع عرفانی است بر اساس داستان انبیاء تنظیم و تقریر کرده است.

می توان گفت زندگی و داستان هر پیامبر و ویژگی هایی که داشته است به نوعی تجلی گر یکی از صفات خداوند است. حضرت ابراهیم (ع) جلوه مقام خلیلی، حضرت موسی جلوه مقام کلیمی، حضرت عیسی جلوه مقام روح‌اللهی و بالاخره حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) جلوه تمام مقام محبوبی خداوند است. از همین رو داستان هر پیامبری در قرآن حاوی نکات الهی و رمزی است که می تواند کلیدی برای رمز معرفت بشری باشد.

از جمله این داستان ها که در سه قسمت آتی به آن می پردازیم، داستان پر رمز و راز حضرت موسی (ع) است. در این قسمت به مسئله رؤیت و تقاضای آن حضرت برای دیدار با خداوند اشاره شده و علت نفی خداوند از رؤیت و سرانجام تجلی حضرت حق بر کوه طور و رسیدن حضرت موسی به وادی قدس را توضیح و تشریح می کنیم.

می خواهیم این بحث را با یک آیه رمزی از قرآن کریم که نکات بدیع و ظریفی در آن وجود دارد شروع کنیم و آن، داستان حضرت موسی (ع) است. یکی از پیامبرانی که داستان او همه رمزی است و لطایف فراوانی در بر دارد، داستان حضرت موسی (ع) در قرآن است. ما در اینجا به همه فرازهای این داستان نمی پردازیم و فقط به این قسمت بسنده می کنیم که: « وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي » [1]

وقتی حضرت موسی با یاران خود به آن وعده گاه رفت، خدا با او صحبت کرد و شاید علت اصلی طمع او برای دیدن خدا این بود که لذت تکلم با خدا را چشیده بود. سپس به خداوند گفت آیا خودت را به من نشان می دهی تا ببینمت؟ خداوند گفت هرگز مرا نخواهی دید. این یک نکته است که خداوند به او می گوید نمی توانی مرا ببینی. اما پس چرا با او صحبت کرد؟ فرق تکلم با دیدن چیست؟ این دیدن، چه نوع دیدنی است؟ اینها نکات مهمی است که در این آیه مطرح است. اگر مایل باشید تا همین جا را توضیح دهید تا بقیه نکات آیه را بعداً عرض کنم.

–        بله. خوب یکی از اساسی ترین نکات عرفانی که رمز معرفت الهی بشر است در این آیه که شما به آن اشاره کردید آمده است. داستان حضرت کلیم (ع) در قرآن کریم خیلی باشکوه است. اساساً آنچه که در قرآن کریم راجع به حضرت موسی است خیلی باشکوه است. همه قرآن با شکوه است ولی بخش هایی که راجع به حضرت موسی صحبت می شود، شکوه خاصی دارد و بسیار اسرارآمیز است.

باید خدمت شما عرض کنم که مسئله «رؤیت» و «کلام» که در این آیه به آن اشاره کردید، هر دو از مسائل بسیار مهم‌اند. چون در قرآن کریم نیز آمده است، چنانچه در این آیه می خوانیم: « رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ » حضرت موسی تقاضای رؤیت خدا را کرد.

بدون تردید حضرت موسی یک پیغمبر اولوالعظم است و یک پیغمبر اولوالعظم از خداوند تقاضا می کند که خودت را به من نشان بده تا ببینمت! این یک تقاضاست. اما شما می دانید که تقاضای امر محال شایسته فرد عاقل نیست. شخص عاقل اگر تقاضای امر محال بکند، این نشانه عقل نیست؛ در این کار یک نوع سفاهت است و به قول حافظ، زنجیر اقبال ناممکن جنباندن است! حافظ می گوید: زنجیر اقبال ناممکن نجنبانید. [2] چیزی که ممکن نیست را نمی توان تقاضا کرد. پس اگر [رؤیت خدا] ممتنع است و معقول نیست، چگونه یک پیغمبر اولوالعظمی مانند حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) تقاضای رؤیت می کند؟!

پاسخ نیز پاسخ عجیبی است! با صراحت تمام از جانب حق تبارک و تعالی خطاب می شود که: « لَن تَرَانِي ». کلمه «لَن» به اتفاق نظر همه اهل ادب و کسانی که صرف و نحو می دانند، برای « نفی اَبَد » است. در این آیه نیامده که « لاترانی » یا « لم‌ترانی » بلکه گفته است: « لن تراني »؛ یعنی هرگز، هرگز، هرگز نمی توانی ببینی.

خوب، این پاسخ تقاضای حضرت موسی است. تا اینجای آیه، مقداری روشن است؛ حضرت حق با صراحت و با تاکید در پاسخ به تقاضای حضرت موسی می فرماید که: « لن تراني ». ولی رمز آلود بودن آیه در اینجاست که بلافاصله کلمه « وَلَـكِنِ » آمده است. «لکن»، حرف استثنا است، یعنی ما گفتیم که هرگز نمی توانی ببینی ولی یک اما دارد: « وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ » به کوه نگاه کن. رمز آلود بودن آیه این جاست؛ این «لکن» می خواهد امید بدهد و یک استثنا از آن نفی ابد است – در واقع استدراک و استثناست که می خواهد راهی بگشاید – که می گوید: به کوه نگاه کن! اما نگاه به کوه، چه معنایی دارد؟ آنجا کوه سینا بود. آن کوه، هنوز هم هست! شما اگر بروید در فلسطین اشغالی، صحرای سینا و آن کوه وجود دارد.

وقتی حضرت موسی به کوه نگاه کرد: « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا » حضرت حق به کوه تجلی کرد و کوه، مُندک شد! کلمه « دَکّ » و « مُندَک شدن » در واژه عربی یعنی چیزی که گَرد می شود؛ نابود می شود؛ مانند پنبه ای که زده می شود. یعنی نیست می شود و دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند. کوه مندک شد و چیزی از آن باقی نماند.

دیدار موسی با خدا

در اینجا اجازه بدهید که به تأویل متوسل بشویم زیرا راهی به جز تأویل نداریم. تأویل، یکی از راه های ما برای فهم آیات کریمه قرآن است. [در بیان حقیقت این آیه باید گفت در واقع] آن کوهِ سنگ، نابود نشد! آن کوه هنوز هم وجود دارد. ضمناً اگر آن کوه نابود هم می شد مگر چه اتفاقی می افتاد؟ کوه را با یک دینامیت هم می توان منفجر کرد ولی هیچ اتفاقی نمی افتد و در آن، معرفتی نیست. اگر کوه را با یک دینامیت منفجر کنید، معرفتی در این کار نیست. پس این چه اتفاقی بود و به چه معنی است؟ کوه، که علامت استواری و سختی و صلابت است، [استعاره از] انانیّت و فرعونیّت انسان است. انانیّت یعنی مَنی که در مقابل حق گفته می شود. حضرت موسی می خواست من باشد و به حق نگاه کند به همین دلیل گفت: « رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ ». أَنظُر، متکلم وحده است، یعنی من به تو نگاه کنم. اما من، مادامی که منم نمی توانم به حق نگاه کنم.

در شعری هم داریم که می گوید:

آن یکــی آمـــد در یــاری بــزد / گفـت یارش کیسـتی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست [3]
تــا تـویـی تـو هنــوز از تـو نرفت / سوختن بایـد تو را در نار سخت

–        این شعر دقیقاً شرح همین آیه است. آن شخص در را زد، پرسید کیست؟ گفت: منم. گفت: برو هنگام نیست. رفت و مدتی در هجران سوخت. پس از مدتی بازگشت و در را کوبید. این بار گفت: کیستی؟ گفت: تویی، گفت: وارد شو. این «من» که در مقابل حق گفته می شود [و همان انانیّت است] در اینجا مندک شد. اندکاک یعنی نابود شدن، غبار شدن و بر هوا رفتن. منیّت و انانیّت انسان که نابود شد، جز حق باقی نمی ماند. در آنجاست که رؤیت حاصل می شود و در واقع آنجا خودِ حق، حق را به چشم حق می بیند با اینکه آن چشم، همان چشم موسی است.

پس در اینجا «صَعق» به معنای بیهوشی نیست!

–        نه! به معنای بیهوشی ظاهری نیست …

فنای فی الله است.

–        بله! مقام فناست، دقیقاً مقام فناست. وقتی در آنجا انانیّت مندک و نابود شد، چشم حق، حق را می بیند. چشم موسی وقتی [حق را] می بیند که چشم حق است. هیچ چشمی جز چشم حق، حق را نمی بیند و فقط چشم حق می تواند حق را ببیند. اگر انسانی هم حق را می بیند، با چشم حق، حق را می بیند. یعنی چی؟ یعنی دیگر من نیستم و چشم من، چشم حق است. حدیث «کنت سمعه و بصره» هم که ظاهراً در یک جلسه با شما صحبت می کردیم، اشاره به همین مطلب است. [4] یعنی حق تعالی چشم انسان می شود و حق، به چشم حق دیده می شود. آنجایی که چشم انسان، چشم حق شد، حق را می بیند.

و آنجا بود که حضرت موسی در واقع به مقام رؤیت رسید. «رؤیت» در قیامت هم به همین معناست. این اختلافی که میان حکما و عرفا با اشاعره هست از آن روست که اشاعره یک مقدار قشری فکر می کنند و ظاهری هستند. اشاعره به رؤیت قائل اند و می گویند انسان در عالم آخرت، با همین چشم سر خدا را می بیند.

مادامی که انسان در قید زمان و مکان و در قید انانیّت است نمی تواند حق را ببیند. با فرارَوی از انانیّت و رها شدن – که نوعی از مقام فناست – رؤیت حق میسّر می گردد؛ چنانچه برای حضرت موسی (سلام الله علیه) میسّر شد. اما پس از اندکاک جَبَل انیّت!

حافظ هم می گوید:

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم / همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کـوس ناموس تو بر کنـگره عرش زنیم / پرچــم عشق تو بر بـام سمـاوات بریم

–        و همچنین شعر دیگری که یکی از عرفای بزرگ به زیبایی در این باب سروده است [مربوط می شود به این واقعه که] وقتی حضرت موسی به همان کوه طور رفت، آتشی دید و به سراغ آتش رفت. آن آتش، نورِ نار بود و عمده، نور آتش بود؛ در اینجا منظور از کلمه آتش همان نور است – چون هم نورِ نار داریم و هم نار بدون نور؛ نار جهنم، نار بدون نور است – نور معنویت است. در قرآن آمده است که در آن هنگام به حضرت موسی خطاب رسید که: « فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ». حالا که نور را دیدی [کفش هایت را بیرون بیاور].

آن نور حق بود که می دید، این یک مشاهده باطنی است. این نور، نور ظاهری که نیست! نور باطن است که می بیند ولی در ظاهر این طور بیان شده است. چشم قلب حضرت کلیم گشوده می شود و هنگامی که نور را می بیند خطاب می رسد که: « فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى » [5] این وادی مقدس و وادی پاکان است؛ نباید با کفش وارد شوی. اما منظور چه کفشی بود؟ آیا همین کفش پا بود؟! این هم عیبی ندارد و ما در مسجد هم که وارد می شویم باید کفش خود را در بیاوریم؛ شما که با کفش وارد خانه کعبه نمی شوی؟! باید کفش خود را در بیاوری. بله، حرفی نیست ولی تنها این کفش ظاهری کافی نیست. در اینجاست که آن شاعر می گوید:

خلع نعلین تن ای موسی جان تا نکنی / کی توان گام زن وادی ایمن گردی

باید نعلین تن را بکَنی! یعنی انانیّت را از بین ببر. منظور از نعلین در اینجا، تن و مقتضیات تن است، مقتضیات زمان و مکان و حس است. یعنی از این انانیّت و از این تن‌بارگی و تن آسانی [رها شو].

در اینجا بود که خلع نعلین برای حضرت موسی حاصل شد. حضرت رها شد و آزادگی پیدا کرد و از تعلقات وارست و به وادی ایمن رسید. آنجا وادی ایمن هم هست! وادی قدس، وادی ایمن است: « وَمَن دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا » [6] یعنی وقتی وارد وادی قدس شوید ایمنی مطلق است. علی الاطلاق ایمنی است و هیچ گزندی و هیچ خطری نیست. هیچ آسیبی نیست و آنجا جاودانگی است.

به این ترتیب حضرت موسی وارد این وادی شد و این یک سلوک بود. با این سلوک به مقام کلیمی رسید. با رسیدن به این مقام باید به بحث دوم شما بپردازیم؛ در آنجا « وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا » [7] خداوند مستقیم با حضرت موسی سخن گفت. حالا باید وارد این مرحله بشویم که سخن گفتن خداوند به طور مستقیم با حضرت موسی یا با هر شخص کلیمی – با هر کسی که خداوند بخواهد با او سخن بگوید – چگونه است و چه معنایی دارد. به عبارت دیگر خدا چگونه سخن می گوید؟!


[1] قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه 143 : « وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ؛ و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا، خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود، آن را ریز ریز ساخت، و موسی بیهوش بر زمین افتاد، و چون به خود آمد، گفت: تو منزهی! به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم. »

[2] اشاره به این بیت از غزل حافظ: خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ / نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی (حافظ، غزلیات، غزل شماره 474)

[3] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱۴۴ – قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو. در ادامه شعر می گوید:
خام را جز آتش هجر و فراق / کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر / در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت / باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب / تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن / گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ / نیست گنجایی دو من را در سرا

[4] اشاره به حدیث قدسی معروف به قرب نوافل؛ از ابوهریره نقل شده است که پیامبر فرمود: « إِنَّ اللَّهَ قَالَ : مَنْ عَادَى لِى وَلِيًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ ، وَمَا تَقَرَّبَ إِلَىَّ عَبْدِى بِشَىْءٍ أَحَبَّ إِلَىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ ، وَمَا يَزَالُ عَبْدِى يَتَقَرَّبُ إِلَىَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِى يَسْمَعُ بِهِ ، وَبَصَرَهُ الَّذِى يُبْصِرُ بِهِ ، وَيَدَهُ الَّتِى يَبْطُشُ بِهَا وَرِجْلَهُ الَّتِى يَمْشِى بِهَا ، وَإِنْ سَأَلَنِى لأُعْطِيَنَّهُ ، وَلَئِنِ اسْتَعَاذَنِى لأُعِيذَنَّهُ ، وَمَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَىْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ تَرَدُّدِى عَنْ نَفْسِ الْمُؤْمِنِ ، يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَأَنَا أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ ؛ خداوند فرموده است: … و بندهٔ من به سوی من اسباب محبتش را گرد می‌آورد با بجا آوردن کارهای مستحب را تا جایی که من او را دوست دارم، پس چون من او را دوست داشتم من گوش او هستم که با آن می‌شنود و چشم او هستم که با آن می‌بیند و زبان او هستم که با آن سخن می‌گوید و دست او هستم که با آن می‌دهد و می‌گیرد وقتی که مرا بخواند اجابت می‌کنم و وقتی که از من درخواست کند به او می‌دهم … . » (اصول کافی، کتاب الایمان والکفر، باب “من اذی المسلمین و احتقرهم”، ح8؛ محاسن برقی ، ص 291)

[5] قرآن کریم، سوره طه، آیه 12 : « إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ؛ این منم، پروردگار تو. پای پوش خویش بیرون آور که تو در وادی مقدس (طُوی‏) هستی. »

[6] قرآن کریم، سوره آل عمران، آیه 97 : « فِيهِ آيَاتٌ بَيِّـنَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَن دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ ؛ در آنجاست آیات روشن و مقام ابراهیم و هر که بدان داخل شود ایمن است، برای خدا، حج آن خانه بر کسانی که قدرت رفتن به آن را داشته باشند واجب است و هر که راه کفر پیش گیرد، بداند که خدا از جهانیان بی نیاز است. »

[7] قرآن کریم، سوره النساء، آیه 164 : « وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا ؛ و پیامبرانی که پیش از این داستان هایشان را برای تو گفته‌ایم و آنان که داستان هایشان را برای تو نگفته‌ایم و خدا با موسی آشکارا سخن گفت. »


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-009-b

شماره قسمت: 009

مدت زمان: 13:32

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=442

۱۶ دیدگاه

  1. سلام
    از تمامي دست اندرکاران برنامه بخاطر ساخت برنامه پربار و اموزنده اي که ساخته ايد ممنونم.
    انشاالله خداوند به شما جزاي خير در دنيا
    و اخرت عنايت کند.

    • خیلی ممنونم. باید از مسئولین شبکه چهار و آقای مناجاتی که زحمت تهیه این برنامه را بر عهده دارند تشکر کرد. 🙂
      موفق باشید

  2. بهترین برنامه ای که تا حالا دیدم. سپاس فراوان و خسته نباشید.

  3. سلام
    برنامه مفید و جالبی است خواهشمندم به برنامتون ادامه دهید.

  4. بهترین برنامه تو زندگیم را دیدم. ادامه دهید خواهشن

  5. fh sglبا سلام از برنامه خوب و پربار و آروزی طول عمر برای هر دو استاد عزیز

    در بیان و توضیح استاد عزیز در باره شیوه سخن گفتن حضرت حق با نبی مرسل و یا انسان کامل ، نحوه سخن گفتن و مکانیزم آن از طریق درخت و یا هر شی دیگر نیز توضیح دهید. متشکرم
    بلبلل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی
    یعنی بیا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحید بشنوی

  6. با سلام من امیر ارشیا کاظمی هستم . من دانش آموز کلاس ششم دبستان هستم و روزی معلممان به ما تحقیق در مورد همین موضوع داده است و من خوش حال شدم که در سایت به این قشنگی دربارهی روبرو شدن حضرت موسی با خداوند نوشته شده است. واقعا متشکرم ولی می تونم بپرسم که این داستان در کدام سوره قرآن وهقع شده است؟
    خوش حال می شوم که بگید.
    در هر صورت متشکرم از زحمات شما
    مرسی.

    • آقای کاظمی عزیز، ما هم خیلی خوشحال هستیم که میبینیم میزبان شما در فضای مجازی شده ایم. خوشحالی بیشتر ما از آنجاست که می بینیم کاربران سایت در همه طیف های سنی از مطالب موجود استفاده می کنند و برای سؤالاتشان به دنبال پاسخ می گردند. اما در مورد سؤالی که پرسیدید باید بگم همون طور که در پانوشت این مطلب مشاهده می کنید [۱] آیه ای که در آن به داستان حضرت موسی اشاره شده است از قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه ۱۴۳ گرفته شده که متن عربی و ترجمه اون رو هم در پایین مطلب آوردیم. شما دوست عزیز می تونید متن آیه را از همینجا برداشت کنید، همچنین می تونید از صحبت های استاد دینانی که این داستان رو بیشتر توضیح دادند هم در تحقیق خود استفاده نمایید. هر سؤال دیگری هم در این موضوع داشتید در همین صفحه مطرح کنید تا در مورد اون بحث بشه.

      امیدواریم که مطالب سایت برای شما مفید واقع بشه و باز هم بتونیم شما رو در اینجا ببینیم. 🙂

  7. با سلام و با تشکر از سایت و برنامه خوب شما
    در صورت امکان مختصری از بحث نور و نار که چند روز پیش در برنامه شبکه چهار داشتید، در سایت بنویسید.
    ممنون از شما

    • سلام. از لطف و توجه شما ممنونیم. در قسمت ۷۸ از برنامه معرفت با موضوع تفسیر اشعار مولانا، درباره موضوع نور و نار صحبت شده است. می توانید فایل صوتی و تصویری این برنامه را از آرشیو سایت دانلود نمایید:
      http://www.maarefat.com/maarefat-full-archive/season-15

  8. سلام
    بابت مطالب جالبتون مرسی
    در ضمن در تیتر این قسمت علیه السّلام برای کلمه موسی اضافه کنید.

  9. خوبه
    فقط تعجب میکنم…
    غلط املایی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    آدم شک میکنه به سوادت..
    اواوالعظم رو از کجا در آوردی؟؟؟
    اولوالعزم درستشه…

    • سلام.

      دوست عزیز ظاهراً دچار اشتباه شده اید. غلط املایی که بیان فرمودید در متن وجود ندارد.

      سپاس از توجه شما

      • تعجب می کنم از مدیر سایت که به جای اصلاح و پذیرش اشتباه خود، باز هم بر غلط املایی خود پافشاری می کنید…..
        این متنی است که در بالا و در عبارات غلط شما آمده:
        بدون تردید حضرت موسی یک پیغمبر اولوالعظم است و یک پیغمبر اولوالعظم از خداوند تقاضا می کند که خودت را به من نشان بده تا ببینمت! این یک تقاضاست. اما شما می دانید که تقاضای امر محال شایسته فرد عاقل نیست. شخص عاقل اگر تقاضای امر محال بکند، این نشانه عقل نیست؛ در این کار یک نوع سفاهت است و به قول حافظ، زنجیر اقبال ناممکن جنباندن است! حافظ می گوید: زنجیر اقبال ناممکن نجنبانید. [۲] چیزی که ممکن نیست را نمی توان تقاضا کرد. پس اگر [رؤیت خدا] ممتنع است و معقول نیست، چگونه یک پیغمبر اولوالعظمی مانند حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) تقاضای رؤیت می کند؟!

        • احتمالا مشکل از نمایشگر شماست. در متن هم دقیقاً کلمه “اولوالعظم” آورده شده است!

          از اینکه با دقت و وسواس پیگیر مطالب هستید خوشحالیم و از شما کمال تشکر را داریم. اما باید به اطلاع برسانیم که مطالب سایت قبل از انتشار با دقت و توجه فراوان مورد بررسی و ویرایش قرار میگیرد و احتمال وجود خطا در آن بسیار اندک است. با این حال همچنان پذیرای انتقادات شما هستیم. موفق باشید.

  10. با تشکر از کلام شما،
    پیامبران اولولعزم با “ز” نوشته می شود و شما با “ظ” نوشته اید : اولولعظم.

    ایرادی ندارد ولی بنده خدا در کامنت ها خواسته به شما بگوید، شما خوب متوجه نشده اید.

    با تشکر، پیگیر نمایش سخنرانی های بعدی زیبا از شما می باشیم، ممنونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *