منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۶ آبان ۱۳۹۱ در عقل و عشق, فصل دوم | ۱ دیدگاه

آغاز دفتر عقل و آیت عشق

و این آغاز دفتر عقل و آیت عشق در مکتب معرفت است … .

بسم الله الرحمن الرحیم

–        همان طور که حضرتعالی اشاره فرمودید، بحثی درباره عقل و عشق داشتیم که شاید مناسبت این بحث، کتابی بود که بنده تحت عنوان دفتر عقل و آیت عشق نوشته ‌ام، بنا شد که شما این مسئله را مطرح کنید و در تلویزیون هم گفتگویی داشته باشیم.

استاد البته چون این برنامه، ویژه محرم است، بیشتر در این فضا بحث می ‌کنیم و انشاءالله در آینده به آن مباحث می ‌پردازیم.

–        عقل و عشق با همه جا مناسبت دارد! اساس عالم بر عقل و عشق است و طبیعتاً مظهر کامل آن، واقعه کربلا و محرم است. واقعه کربلا اوج زندگی است؛ عصاره است.

مسئله عقل و عشق، انصافاً مسئله ای بنیادی است. برای اینکه انسان از هر دو ویژگی برخوردار است. انسان، هم عاقل است (و شاید تنها موجودی است که در عالم، عاقل است.) و عقل از ویژگی ‌های انسان است. و همچنین عاشق است؛ عشق هم از ویژگی‌ های انسان است.

پس این دو ویژگی، مانعة الجمع نیستند؟

–        حالا باید ببینیم که مانعة الجمع هستند یا نیستند. بحث همین جاست. اگر این دو، مانعة الجمع بودند که انسان نمی ‌توانست هم عاقل باشد و هم عاشق. مگر اینکه گفته شود حالا که عاقل شد، دیگر عاشق نیست یا وقتی که عاشق شد، عاقل نیست. بحث همین است که ببینیم اگر کسی عاشق شد، یعنی عاقل نیست؟ یا اگر کسی عاقل بود، یعنی عاشق نیست؟ در هر حال، آنچه که مسلم است این است که انسان هم دارای عقل است (و بلکه عقل از ویژگی ‌های اوست) و هم دارای عشق است و در خیلی از موارد بر اساس عشق، حرکت می‌ کند. بنابراین بحث این است که آیا انسان، در آنِ واحد، هم می‌ تواند عاقل باشد و در همان حال عاشق هم باشد؟ یا اگر عاشق شد، باید با عقل خداحافظی کند و عقل را به سویی کنار بگذارد؟

بنده فکر می ‌کنم لزومی ندارد هنگامی که انسان عاشق شد، عقل را کنار بگذارد یا اگر خواست که به مقتضای عقل، عمل کند، دیگر عاشق نباشد. بنده چنین عقیده ای ندارم. بحث من این است که انسان در عین عقلانیت، می ‌تواند عاشق باشد و در عین عاشق بودن و شیدایی نیز می ‌تواند عین عقلانیت را داشته باشد. من بین عقل و عشق، تضادی نمی ‌بینم.

عشق، کشش به سوی معشوق در انسان است. طبیعتاً عاشق، معشوق دارد و هیچ عاشقی بدون معشوق نیست. نمی ‌توان گفت که عاشق هست اما معشوق نیست. عشق بدون معشوق نداریم و البته عقل بدون معقول هم نداریم. عاشق، معشوقی دارد و عاقل، معقولی. کسی نمی ‌تواند ادعای عشق بکند ولی وقتی از او بپرسیم که معشوق تو کیست، بگوید نمی‌ دانم! این شعری که می ‌خواهم بخوانم شاید پاسخ بعضی از سؤالات باشد زیرا بعضی از افراد ممکن است بگویند که ما معشوق معینی نداریم وقتی هم می‌ پرسیم پس شما چه جور عاشقی هستید؟ می گوید که من عاشق عشقم! خود عشق هم می تواند معشوق باشد. شاعر فارسی زبانی گفته است: “عاشق عشقم و دیوانه دیوانگی ام”

انسان می تواند عاشق عشق هم باشد و این عیبی ندارد اما در این صورت هم [خودِ] عشق، معشوق است. عشق می تواند هم عشق و هم عاشق و هم معشوق باشد؛ چنانچه عقل می تواند هم عقل و هم عاقل و هم معقول باشد. هیچ عیبی ندارد ولی به هر صورت عشق، معشوق می خواهد و عقل، معقول می خواهد.

حالا اگر عاشق، معشوقی دارد، در جهت معشوق حرکت می کند. یعنی عشق او را به سوی معشوق می کشد. [عشق] کشش است و او را می کشاند. جاذبه بی حسابی هم دارد. جاذبه عشق، خیلی نیرومند است و چیزی در مقابل عشق نمی تواند مقاومت کند.

[در این مسئله] حرفی نیست که چیزی در مقابل عشق مقاومت ندارد. اما سخن این است که وقتی عاشقی به معشوق توجه دارد و به سمت او می رود، به معشوقش (یا عشقش) آگاهی دارد یا ندارد؟ اگر عاشق به معشوق خود، آگاهی ندارد و معشوق خود را نمی شناسد و حتی قدر معشوق را هم نمی شناسد و عشقش جهت ندارد و یک کشش کور است؛ در این صورت من آن را عشق نمی نامم! تنها یک کشش و یک جاذبه است [همانطور که] مغناطیس هم یک جاذبه است. کشش های زیادی در عالم هست ولی [هیچکدام] عشق نیست. عشق هم [نوعی] کشش است و از نیرومند ترین جاذبه های عالم هستی است. اما جاذبه و کششی است که در آن، آگاهی است، درایت هست و خرد هست. و آگاهی و درایت و خرد، از ویژگی های عقل است. یعنی انسان عاقل، عاشق می شود.

استاد دینانی در برنامه معرفت

استاد، صرف نظر از بحث های مفهومی میان عقل و عشق، در میان مصادیق به هر حال عقل، موجودی حسابگر و منفعت گراست. یکی از آیاتی که حضرت علامه همین بحث را در ذیل آن مطرح فرموده است و جانمایه حرف های عرفا و حکما و فلاسفه هم هست، آیه 54 سوره مائده است: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ » حضرت علامه در اینجا می فرماید: آن کسانی که در برابر دین قرار گرفتند و مال و جان و همه چیز آنها در خدمت دین بود، بهره [مادی] زیادی از دین نمی بردند و چون جهات دنیوی دین را در نظر می گرفتند، نهایتاً به پیامبر اعتراض کردند که اگر دین همین است که ما هر روز در جنگ باشیم و از جان و مال هم مایه بگذاریم، این دین [به درد ما نمی خورد]. و تصمیم گرفتند که از دین، خارج بشوند.

خداوند می فرماید ای پیامبر به آنها بگو بروند، ما قومی را می آوریم که هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند. تعبیر علامه در اینجا این است که وقتی عقل بر کرسی محاسبه بنشیند، دین را در خدمت دنیای انسان قرار می دهد. [البته] شاید مراد، عقل معاش یا عقل های جزئی باشد ولی همین باعث می شود که برخی از افراد از این سخن و بحث، در راستای تعارض بین عقل و عشق استفاده بکنند. [و این درحالی است که] یحبهم و یحبونه اشاره به کسانی است که عاشق اند و در راه خدا و دین، سر از پا نمی شناسند و خداوند هم بندگانی اینچنین می خواهد.

ما قبلاً این سؤال را خدمت شما مطرح کردیم و جنابعالی هم فرمودید که عقل و عشق در ساحت انسان کامل با هم جمع می شوند و تعارضی به چشم نمی خورد. نقش ولایت و انسان کامل هم از اینجا کارساز می شود. اگر یکبار دیگر این مطالب را بفرمایید تا این بحث کامل شود خیلی خوب است.

–        بله، شما روح مطلب را فرمودید و به آیه هم تمسک کردید و نظر مرحوم علامه [را هم بیان فرمودید].

مسئله همین است که این تعارضی که احیاناً بین عقل و عشق دیده می شود به صورت یک جنگ است. در کتب هم سابقه دیرینه ای دارد و مرتب گفته می شود که عقل آمد و عشق رفت و عشق آمد و عقل رفت و امثال این حرف ها. مشکل اینجاست که شاید مشکل اشخاص با عقل، بیشتر از مشکل عشق با عقل باشد. [اشخاص] فکر می کنند که عشق یک حالت احساسی دارد و یک کششی است که می آید و اسم این را عشق می گذارند. البته این که عشق چیست هم مسئله عمیقی است.

اما مشکل، بیشتر در تعریفی است که اشخاص از عقل به دست می دهند. همانطور که شما هم گفتید «عقل محاسبه گر». البته عقل در یک مرحله ای محاسبه گر است و اصلاً حساب [کردن]، برای عقل است. کسی که عقل دارد حساب می کند و الّا کسی که عقل نداشته باشد که حساب نمی کند.

اما [سؤال این است که آیا] این ها [یاران پیامبر که به او اعتراض کردند] چون عقل محاسبه گر داشتند به نفع دنیا فکر کردند؟ یا چون دنیوی بودند، عقل آنها هم محاسبه گر بود؟! در اینجا مسئله این است که باید حل بشود.

نه! [این طور نیست] که چون آنها عقل محاسبه گر داشتند، پس مصالح دنیا را در نظر گرفتند [بلکه در واقع] چون اهل دنیا بودند، عقلشان هم دنیوی کار می کرد. این طور نیست که آنها عقل داشتند و آن عقل به نفع دنیا حساب کرد و گفت آن چیزها [امور دینی] را قبول نداشته باشید و به دنیا بچسبید! آنها در مرحله دنیوی باقی مانده بودند و راهی به آسمان و ملکوت نداشتند، یعنی به باطن هستی و باطن دیانت راه نداشتند و [دیانت آنها] لقلقه زبانی بیش نبود و تنها یک سری مفاهیم ظاهری در حدی که به درد دنیای آنها بخورد بود، زیرا آنها اهل دنیا بودند. آن کسی که فقط اهل دنیاست یعنی در مرحله حس است – البته من نمی خواهم از دنیا مذمت کنم – انسانی که در حد حس باقی مانده و جز محسوسات برای او اعتباری ندارد، دینی هم که قبول می کند در حد حس خواهد بود. و بنابراین عقل او هم عقل محاسبه گر و در حد حس خواهد بود. چون عقل او دنیوی است، صرفاً منافع دنیوی را در نظر می گیرد. چون آنها اهل دنیا بودند و در مرحله حس باقی مانده بودند و تعالی نداشتند، عقلشان هم در همین مرحله کار می کرد. بنابراین محاسباتشان، محاسبات دنیوی بود و وقتی دیدند که [دینداری] به نفع دنیایشان نیست، به پیغمبر اعتراض کردند که این چه دینی است؟

عقل هر کسی در همان مرتبه ای است که خود شخص هست و مراتب اشخاص هم متفاوت است. اما اگر آنها به ملکوت راه داشتند و تعالی عقلانی پیدا می کردند، عقل آنها نیز بالاتر کار میکرد و این همان «عقل جزئی» است که شما فرمودید.

عقل محاسبه گری که فقط محاسبات دنیوی می داند، نه اینکه عقل نباشد؛ آن هم عقل است ولی عقلی در مرتبه دنیاست. حکمای ما به این عقل، «عقل جزئی» گفته اند. اتفاقاً کلمه «راسیونالیزم – rationalism» که به معنای کسی است که عقلانی کار می کند، از ریشه « رَتیو -ratio » به معنای «تقطیع» گرفته شده است. عقل، تکه تکه می کند، یعنی محاسبه می کند که اینجا این منفعت را دارد، این قدم را برداری آن منفعت را دارد، … و در حد جزئیات، محاسبه می کند. این هم یک محاسبه است ولی در همین حد ارزش دارد. اما عقل، به همان اندازه که در این مرحله می تواند اندازه گیری و تقطیع و تفریق بکند، جمع هم می کند. عقل، هم اهل جمع است و هم اهل تفریق است و در جایی هم فوق جمع و تفریق می رود. عقل سرانجام بیش از اینکه اهل کثرت باشد، اهل وحدت است. اساساً عقل بیش از آنکه کثرت گرا باشد، وحدت گراست. مناسبت کثرت، با عالم خیال بیشتر است [تا عالم عقل].

مرحوم حاج ملا هادی سبزواری شعری در منظومه دارد. در آن شعر می گوید: وحدت نزد عقل، اَعرف است. یعنی عقل وحدت را بهتر درک می کند و کثرت در نزد خیال، اعلم است. کار خیال و تخیل، کثرت گرایی است، صُوَر است، جدایی هاست. اما عقل، بیشتر به سمت وحدت می رود تا به وحدت حقّه حقیقیه که وحدت کل و فراگیر است [می سد].

بنابراین آن افرادی که به حضرت ختمی مرتبت اعتراض کردند، آنها در همین حد بودند و عقلشان هم از این حد تجاوز نمی کرد. اما کسی که عقلش بالاتر رود و تعالی پیدا کند، ضمن اینکه دنیا را هم محاسبه می کند ولی هرگز از ملکوت و باطن هستی و از آخرت غافل نیست. یعنی وقتی که کل اینها را یک جا محاسبه می کند، تنها به نفع دنیا کار نمی کند. اشکال آن افراد هم همین بوده است.

بنابراین از بیان حضرتعالی نتیجه می گیریم که در اینجا نقش دین، تربیت و تعالی عقل است که از مرتبه دنیوی بالا رود و منافع خود را در ملکوت جستجو کند.

–        یقیناً. از نظر ما دین امری عقلانی است. کسانی که در عالم، دینی را می پذیرد (در همه ادیان فرقی نمی کند) در یک مرتبه و یک درجه نیستند. دین هر کسی هم به اندازه درجه عقل اوست. پس دین همه انسان ها یکسان نیست. البته در ظاهر، همه انسان ها از جمله مؤمنین محترم اند اما مؤمنین در یک درجه نیستند. هرچه تعالی عقل بیشتر باشد، دین او هم متعالی تر و عمیق تر است. اما هرچه یک انسان سطحی تر باشد، دین او هم به اندازه عقلش سطحی است. پس دین هر کسی به اندازه عقل اوست.


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-003-b

شماره قسمت: 003

مدت زمان: 15:14

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=77

۱ دیدگاه

  1. بسیار عالی و روشنگرانه بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *