منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۱۸ آذر ۱۳۹۱ در عقل و عشق, فصل دوم | ۲ دیدگاه

پرتو عشق، ظهور معنی در صورت

عشق، یک کشش و یک جاذبه است، چیزی شبیه به جاذبه عمومی! همه موجودات دارای این کشش اند و هر کدام به تناسب ظرفیت خویش از آن بهره مند می باشند. اما عشق انسان، همانند دیگر ویژگی های او از بقیه موجودات ممتاز و متفاوت است. عشقی که در انسان ظاهر می شود، می تواند او را به اعلی علیین بکشاند و مراتب قرب را طی کند. اما چه عشقی؟ انسان خواسته های رنگارنگی دارد که هرکدام او را به سمتی می کشد. از حب جاه و مقام و ثروت گرفته تا حب زن و فرزند. آیا عشق به معشوق زمینی، همان عشقی است که می تواند بالی برای پرواز انسان به عنقا باشد؟ آیا عشق مجنون به لیلی یا عشق فرهاد به شیرین را می توان عشق حقیقی نامید؟ پاسخ به این سؤال نیازمند شناختن حقیقت عشق و مراتب آن و همچنین رابطه صورت با معنی است که به طور کامل در این قسمت به آن می پردازیم.

معمولاً وقتی صحبت از عشق می شود، می گویند که عشق، تابع هیچ قواعدی نیست و این عقل است که حسابگر و ضابطه مند است. به همین ترتیب عشق را به بی ضابطه بودن و شوریدگی و این قبیل صفات، متهم می کنند. در حالی که ما به دنبال آن عشق متعهد و عشق واقعی هستیم که برای انجام یک مأموریت سنگین، پا به عالم آفرینش گذاشته است. عشق، این طور نیست که صدایی در نِی افکنده شود یا از یک ابزار موسیقی برخیزد یا اینکه آوازی در گلوی یک شخص طنین افکند، همچنین برای گرم کردن محفل ها هم نیست. احساس می شود که مقداری به ساحت عشق، جسارت، و حرمت آن در روزگار ما حفظ نمی شود (البته تنها در روزگار ما نیست، مدت ها است که عشق به این مصیبت گرفتار شده است.)
در این جلسه می خواهیم پیرامون «عشق متعهد»، «عشق دردمند»، «عشق مسئول» و عشقی که برای آن مأموریت ازلی وارد عالم هستی شده و اساساً آفرینش برای نیل به اوست، بحث بکنیم. از حضرتعالی استدعا دارم که اول تعریفی از عشق متعهد را بفرمایید تا ان شاءالله من طرح سؤال بکنم.

–        بسم الله الرحمن الرحیم

اگر اجازه بفرمایید برای وارد شدن در این بحث، ابتدا همین جمله هایی که شما فرمودید – ضمن اینکه فرمایشات شما را تأیید می کنم – یک مقدار آن ها را وارونه کنیم! شما به دنبال عشقی می گردید که متعهد است و مسئول است و … آمده در این عالم. من عشقی که آمده در این عالم تا کاری را انجام دهد نمی شناسم! اصلاً عالم به دنبال عشق آمده است. اول عالم نبوده است تا بعداً عشق بیاید، قضیه وارونه است! طبق بیان حضرتعالی، عالمی هست که عشقی می آید تا در این عالم کاری را انجام دهد.

عالم برای مأموریت عشق آفریده شده است …

–        … اصلاً عالم پرتو عشق است.

ابزار عشق است

–        پرتو عشق است! اول خود عشق است و عالم پرتو عشق است. نه اینکه عالمی هست که عشقی می آید و در این عالم سیر و سفری می کند. اتفاقاً در بیان گذشته [1] همین مطلب را گفتیم که عالم پرتو عشق است. اگر عشق را این طور ببینیم دیگر بی حساب و کتاب نخواهد بود تا همان طور که شما فرمودید گفته شود که میزان ندارد و حساب و کتاب ندارد. بلکه هر حساب و کتابی، هر دقت و ظرافتی و هر زیبایی [و کمالی] از عشق بر می خیزد. اصلاً اگر عشق نباشد، چیزی [در عالم] نیست؛ اگر عشق نباشد، عالمی نیست.

بنابراین و با این بیان، عشق تجلی اول و پرتو اول است، و همانطور که گفتیم، «فاحببت ان اعرف» است. یعنی عالم ظهور و پرتو عشق است. پس عشق، بسیار حساب و کتاب دارد، بسیار متین و قوی و نیرومند است و کشش است. عشق، کشش است؛ پرتو حُسن است. چه حسنی؟ حسن ازل، حسن جاودان، حسن بی حد و حصر، حسن بی پایان و حسنی که در تجلی روز افزون است. عشق، ظهور جمال و تجلی حق تعالی است.

اگر ما [برای تعریف] عشق، از اینجا شروع کنیم، آن موقع همه چیز پرتو عشق خواهد بود. اما این گلایه شما هم که می فرمایید عشق، بد فهمیده می شود، بجا است. بله، عشق یک برقی است که می زند و هر موجودی هم کم و بیش از آن بهره مند است. اصلاً عالم، عالم جذب است.

این روزها که از «جاذبه عمومی» صحبت می شود، طرح این مسائل کمی روشن تر است. شاید در زمان های گذشته، جاذبه عمومی معنی نداشت یا فهمیدن آن خیلی سخت بود. اما امروزه برای کسانی که ارباب علوم هستند، تقریباً یک مسئله پیش پا افتاده است. جاذبه عمومی در این عالم و بلکه در کل عالم، [بیانگر نوعی] جذب و کشش است. جاذبه ای است که در کل کائنات، ساری و جاری است؛ این همان ظهور عشق است.

اما وقتی این جاذبه و عشق، به عالم کثرت می آید، [در واقع] همان [عمل] آفرینش است. این عالم، کثیر است؛ این عالم دارای جماد و نبات و حیوان و فلک و ملک و هیولا و صورت و … الی آخر است. این عالم، عالم کثرت است و این عیبی هم ندارد، بالاخره کثرت هم باید می آمد و [عشق] در این کثرات ظاهر می شد. عشق در هر موجودی به فراخور خودش هست. هر موجودی یک کششی دارد و کمالی را سیر می کند و وقتی به آن کمال رسید، در آنجا متوقف می شود. اما قبلا عرض کردیم که فقط انسان است که در جایی متوقف نمی شود.

پرتو عشق

اما! یک اما در اینجا هست و آن اینکه کشش هر موجودی، حد معینی دارد، کشش او تا جای معینی ادامه دارد و در آنجا تمام می شود؛ به اصطلاح، سِیر او پایان می یابد. اما انسان، سِیری دارد که تمام نمی شود. این تمام نشدن سیر انسان به این دلیل است که انسان، موجودی است که «فهرست» عالم آفرینش است. انسان، یک موجود است اما [در عین حال] همه موجودات نیز هست. به عبارت دیگر انسان، واحد است؛ این فردی که اینجا نشسته و یک فرد انسانی است، یک وحدت ارگانیک دارد و یک انسان است اما این وحدت ارگانیک و این فردی که با حجم اندک خود در اینجا نشسته است، فهرست عالم آفرینش است. اگر شما یک کتاب بزرگ مانند کتاب «شاهنامه» را ببینید، معمولاً دارای فهرستی است که عصاره مطالب این کتاب، در این فهرست دو – سه صفحه ای مندرج است. انسان، فهرست عالم هستی، از مُلک تا ملکوت است؛ نه تنها فقط عالم جماد و نبات و حیوان. انسانی که ما می خواهیم آن را بشناسیم، این انسان است. انسان فقط پوست و گوشت و استخوان نیست، ضمن اینکه پوست و گوشت و استخوان هم هست. این [انسان] فهرست عالم هستی است از ملک تا ملکوت و از عرش تا فرش. همه [حقایق هستی] در انسان نمونه ای دارد و به همین دلیل است که با آنها رابطه دارد و مأنوس است و به همین دلیل است که می تواند آنها را بفهمد. اگر [انسان با موجودات عالم] هیچ سنخیتی نداشت، نمی توانست هیچ کدام از آنها را بفهمد. به همین دلیل است که انسان، عالم را می فهمد؛ جماد را می فهمد، نبات را می فهمد، حیوان را می فهمد، خود انسان را می فهمد، مَلک و فَلک را می فهمد … چون سنخیت دارد و نمونه آن در خودش وجود دارد. اگر انسان این نمونه را در خودش نداشت، نمی توانست [چیزی از عالم را] بفهمد.

خوب، اکنون که انسان، فهرست عالم است و در عالم نیز هزاران موجود و هزاران نیرو و قوه وجود دارد؛ و همچنین این قوای مختلف و تشتتی که در این عالم پراکنده هست [با انسان سنخیت دارد]، بنابراین در خود انسان نیز – ضمن وجود آن کشش اصلی – قوای مختلفی وجود دارد، انسان هم دارای قوای مختلف و انواع شهوات و خواسته های رنگارنگ می باشد. خواسته های انسان، آن قدر رنگارنگ است که در این امور مادی خلاصه نمی شود. آنچه که می بیند و می شوند که خیلی هم زیاد هستند، در واقع کم است. آنچه که از درون می خواهد خیلی بیشتر از اینهاست و همه آنها خواسته های انسان است. ولی در عین حال، کشش به سوی کمال نیز در او وجود دارد.

حالا اگر این آگاهی را پیدا کند که آن طلبی که در او هست، آن جستجویی که در او هست، جستجوی خیلی والایی است، آن وقت دیگر فریب نمی خورد. اما اگر خدای ناکرده، قصوری در آن آگاهی به وجود بیاید – اینجاست که ما ضمن اینکه مرید حلقه به گوش عشق ایم، همیشه روی معرفت تکیه می کنیم – آن وقت در چیزی که دلبسته آن است متوقف خواهد شد.

همه انسان ها به یک چیزی محبت دارند؛ مثلا کسی عاشق مال می شود. کسی هست که فقط عاشق پول است و با بالا رفتن رقم پول، عشق او هم بیشتر می شود. این شخص فقط به دنبال آن است که این رقم را بالا ببرد. کس دیگری عاشق یک جماد است، عاشق یک نبات است، عاشق یک حیوان است و حتی عاشق یک انسان است. [عاشق یک انسان بودن] عیبی ندارد چنانکه عشاق زیادی هم هستند. بالاخره مجنون عاشق لیلی است و این یک واقعیت است. [رابطه بین لیلی و مجنون] عشق است و واقعاً هم عشق است؛ دروغ و مجاز نیست. این که می گویند «عشق مجازی»، به نظر من بیخود می گویند! عشق مجنون به لیلی، حقیقی است، این عشق مجازی نیست. منتها [مجنون] آن مقام والا که لیلی از بر اوست و آن مقصود اصلی را گم کرده است. [مجنون] آن حقیقت والا و غیر متناهی را در او [= لیلی] می بیند و نمی تواند از این حد بالاتر رود و چون نتوانست که از این حد بالاتر رود، در جمال لیلی متوقف می ماند. در این شرایط، همه چیز عالم برای او لیلی می شود اما لیلی خیلی کمتر از آن مقام والا و خواسته ازلی است که باید به آن برسد.

همچنین است عشق فرهاد به شیرین، یا هر عاشقی به معشوق خود. این عشق ها البته بد هم نیست، معلوم می شود که این افراد استعداد عشق دارند، چون واقعاً در عشق خود صادق اند. مجنون در عشق به لیلی صادق بود؛ فرهاد هم در عشق به شیرین صادق بود و فرق خود را شکافت. این عشق صادق است اما خلل آن در کجاست؟ در عشق او خللی نیست. فرهاد عاشقانه به شیرین عشق می ورزد؛ مجنون عاشقانه به لیلی عشق می ورزد؛ و بسیاری از عشاق این عالم، هم امروز و هم دیروز و هم فردا، صادقانه به معشوق خود عشق می ورزند. پس خلل در کجاست؟ خلل در قصور معرفت است. یعنی آن مقصود اصلی و معشوق ازلی، در این [معشوق زمینی] خلاصه شده است. وقتی که [عشق] محدوده پیدا کرد و مرز آن شکسته نشد، در اینجا متوقف خواهد ماند.

اجازه بدهید که من، شعری از مولانا برای شما در اینجا بخوانم که چقدر این عارف بزرگ، مسائل را خوب تصویر می کند. عاشقی را تصور کنید (مثلا مجنون نسبت به لیلی یا فرهاد نسبت به شیرین). این معشوقی که عاشق، عمری سینه چاک او بوده است، آواره بیابان ها بوده تا به او برسد، اکنون به آن می رسد. اولاً وقتی به او می رسد، آتش عشقش نسبت به او تمام نمی شود. شاعر معاصر خودمان شعری مرتبط با این موضوع گفته است که من اول آن را می خوانم و بعداً به شعر مولوی خواهم پرداخت. شاعر معاصر، مرحوم شهریار – که خداوند او را رحمت کند – شعری دارد که آن را برای همان معشوق زمینی اش سروده است. ولی اجازه بدهید که من از آن استفاده کنم و آن را در اینجا بخوانم. شهریار خطاب به معشوق خود می گوید:

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم / عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم [2]

[عاشق در این شعر] می گوید اکنون هم که به تو رسیده ام، گمان نکن که راحت شده ام، اکنون نیز در آتشم.

خوب اکنون که [عاشق به این معشوق] رسید، پس این آتش او از چیست؟ شهریار باید از خودش بپرسد: حالا که واصل شده، حالا که معشوق در آغوش اوست، چرا در آتش است؟ دیگر چه می خواهد؟ [نکته اینجاست که] خودش نمی داند که چه می خواهد. از طرفی هم به قول حکما: «تحصیل حاصل، محال است». چیزی است من ندارم، کوشش می کنم تا آن را بدست بیاورم. وقتی که آن را بدست آوردم، دوباره نمی توانم همان که در دست دارم را تحصیل کنم. پس تحصیل حاصل، محال است. اما [معشوق که نزد عاشق] هم اکنون هست، پس او چه می خواهد؟ در اینجا مولانا جواب می دهد. اینجا من می خواهم آن شعر مولانا را بخوانم. با این تفاوت که مولانا معشوق را در آغوش عاشق تصویر نمی کند، بلکه عاشقی را مثال می زند که معشوق آن مرده است. فرض کنید که معشوق او مُرد. عاشق، این مرده را چکار می کند؟ [مسلماً] آن را در خانه نگهداری نخواهد کرد و آن را دفن می کند. خود عاشق، این معشوق را دفن می کند، ولی دیگر در قبر هم نمی رود تا در کنار او باشد! دیگر آن را آنقدر دوست ندارد تا بخواهد در کنار مرده بخوابد، ضمن اینکه از بابت مرگ او متأسّف است. به چشم و ابروی او هم که نگاه می کند می بیند که به حال سابق نیست. در اینجا مولانا [از عاشق] سؤال می کند:

صورتش بر جاست، این سیری ز چیست؟ / عاشقا وا جو که معشوق تو کیست؟ [3]

ابروهای او که همان ابرو است، چشمهای او هم که همان چشم هاست، بینی او که همان بینی است، همه چیز او همان است و چیزی از آن کم نشده است، پس این سیری ز چیست؟ در اینجا مولوی تنبه می دهد که بفهم! تو اگر او را دوست داشتی عیبی ندارد ولی [بدان] که این یک مظهر از آن خواسته اصلی تو بوده است. اگر آن خواسته را در این مظهر می جُستی، عیبی نداشت، اما اگر همه عشق تو در این معشوق تمام و متوقف بشود، کار اشتباهی کرده ای. تو چیز دیگری می خواستی که در این، جستجو می کردی؛ معنی را با صورت اشتباه کرده بودی. این اشتباه بین معنی و صورت، همیشه ممکن است که برای انسان اتفاق بیفتد. بله که باید معنی را در صورت جست، تا اینجا عیبی ندارد، معنی را می توان در صورت جست اما اگر معنی را فدا کردی و در صورت، متوقف شدی کار تو تمام است!

پس یعنی عاشق در اینجا به دلیل عدم آگاهی، معشوق کاذبی را انتخاب کرده است.

–        با تبدیل معنی به صورت، معنی را از دست می دهد. وقتی که معنی تبدیل به صورت شد، همه چیز از دست می رود. معنی باید معنی باشد و صورت، صورت. اگر در صورت، معنی بجوید، آری [اشکالی نیست] اما اگر معنی، فدای صورت شد و از دست رفت و همه چیز تبدیل به صورت شد، کار تمام است. این شعر مولانا هم به همین معنی است:

عاشقا وا جو که معشوق تو کیست؟ / صورتش بر جاست، این سیری ز چیست؟


[1] منظور، مقاله ای تحت عنوان «فیض اقدس؛ تجلی ذات در صفات» از همین وبسایت است.

[2] شهریار، گزیده غزلیات، غزل شماره ۸۵ – چه میکشم . ابیات ابتدایی این غزل بدین ترتیب است:
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم / عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود / بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز / صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست / عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست / شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

[3] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۱۸ – تتمّه قصه مفلس. ابیاتی از این شعر عبارت است از:
آنچ معشوقست صورت نیست آن / خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای / چون برون شد جان چرایش هشته‌ای
صورتش بر جاست این سیری ز چیست / عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
آنچ محسوسست اگر معشوقه است / عاشقستی هر که او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون می‌کند / کی وفا صورت دگرگون می‌کند
پرتو خورشید بر دیوار تافت / تابش عاریتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم / وا طلب اصلی که تابد او مقیم
ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش / خویش بر صورت ‌پرستان دیده بیش
پرتو عقلست آن بر حس تو / عاریت می‌دان ذهب بر مس تو


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-006-b

شماره قسمت: 006

مدت زمان: 14:00

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=298

۲ دیدگاه

  1. بسیارعالی استفاده کردم وبرای شما عزیزان از خدای متعال خواهان توفیق روزافزون هستم. از نظر بنده بهترین بحث خداشناشی که درتلویزیون پخش می شود برنامه ای جز معرفت نیست که به حق جای سپاس وقدردانی دارد.معرفتتان روز افزون دلتان از عشق حق اتشین.

  2. سلام علکیم

    روزی بنده بی مقداری زخود پرسید کیستم سالها به دنبال خود گشت ده سال گذشت تا ذهنش را شناخت دانست که او ذهنش نیست ذهن متوقف شد آرامشی حاصل شد اما سوال پابرجا بود نفس نمایان شد منه حقیقی نیز، صدایی آمد معشوق پاره ای از جانش را در جان آدمیان به امانت گذاشته انسان خدایی ست که لباسی از جنس خاک بر تن کرده تو مشتی خاک نیستی، بت های درونت را بشکن – ماه ها گذشت – حضوری آمد – چه بگویم چگونه بگویم با کدام واژه بگویم مگر میتوان توصیفش کرد شیرین ترین زیباترین لذیذ ترین قشنگ ترین نازترین — از آن لحظه مرگ مساوی با زندگی بلکه جلوتر افتاد دیگر زمان متوقف شد حضور معشوق چنان شیرین بود که بنده بی سواد تهی مقدار بی اختیار به پای عبادت نشست و بی اختیار فوران وجدش را با اشعار بر کاغذ نگاشت دیگر هیچ نخواست هر صبح میگوید معشوقا جز تو چه خواهم بی تو کجا روم آرزویی ندارم جز وصلت معشوقا تو هستی جز تو هیچ نیست حتی نیست هم نیست هرچه هست تو هستی معشوقا معشوقااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *