منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ در انسان شناسی, فصل سوم, فلسفه | ۰ دیدگاه

عهد ازلی و فطرت الهی انسان

اگر به خاطر داشته باشید، در قسمت قبلی پیرامون موضوع کفایت حق در اثبات حقیقت خویش و نیز تفاوت آن با رسیدن به خدا از طریق ماسوای حق به طور مفصل بحث و گفتگو صورت گرفت. این مطلب که خداوند، خودش برای اثبات خویش کافیست، ارتباط تنگاتنگی با موضوع «فطرت» و جایگاه آن در وجود انسان دارد. چرا که آنچه از آن به فطرت یاد می شود، حقیقتی اصیل و الهی است که از هرگونه پلیدی و ناپاکی به دور بوده و این حقیقت در وجود انسان به ودیعه گذاشته شده است. چنانچه بتوان این حقیقت درون انسان، یعنی همان فطرت را ظهور حق و تجلی خداوند دانست، می توان گفت که رسیدن به این حقیقت، راهی برای رسیدن به حق – تبارک و تعالی – می گشاید. بنابراین با شناخت صحیح این گوهر وجود خویش و راه رسیدن به آن می تواند تا حدّ زیادی به حقیقت وجود دست یافت.

*       استاد! سؤال اینجاست: انسانی که از آن مقام [دیگر] می آید – مقام غیبی که فرمودید به معنای عدم نیست – چرا نام آن «غیب» است و در مقایسه با مقام «شهادت» چه مفهومی پیدا می کند؟ آیا انسان هایی که از آنجا می آیند، همه از «دَم الهی» برخوردار هستند یا اینکه وطن مألوف آنها غیر از مقام «دَم» است؟ خلاصه کلام اینکه آیا انسان ها، واقعاً از لقاء الله جدا می شوند و [به این دنیا] می آیند که باعث می شود احساس فراغ بکنند، یا خیر؟ من می خواهم با پاسخ به این پرسش، سؤال بعدی که پیرامون «عالم ذر» است را مطرح کنم.

نکته ای که شما به آن اشاره کردید، نکته بسیار مهمی است، به خصوص که به یک حدیث هم تمسک کردید. انسان به حسب مقام «فطرت» میزان حق است. اصلاً فطرت انسان، میزان الهی است، ولی وقتی که [به این دنیا] می آید و در شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی و … [قرار می گیرد] و به شواغل این عالم مشغول می شود، گاهی آن فطرت اصلی پوشیده می شود و روی آن را غبار می گیرد.

با توجه به نکته ای هم که شما به آن اشاره کردید، لازم است تا در اینجا تذکر دهم که در واقع انبیا هم حرف تازه ای نیاورده اند، بلکه آمده اند تا انسان را به فطرت خودش آگاه کنند. آن حدیثی که شما خواندید، حدیث مهمی بود…

*       « لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ … » [1]

این حدیث به این معنی است که انبیا انسان ها را آماده می کنند تا فطرتشان را به یاد آورند. یعنی انسان ها فطرت خود را فراموش کرده اند. [در این باره] روایات زیاد دیگری هم هست و آیات هم به این مطلب اشاره دارد که وقتی [انسان ها] خدا را فراموش می کنند، خودشان را نیز فراموش می کنند: « نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ » [2] این آیه خیلی عجیبی است! یعنی همان فطرت الهی خود را فراموش کرده اند. [انسان ها] اگر فطرت خود را فراموش نمی کردند، خدا را فراموش نمی کردند. چرا خداوند را فراموش کردند؟ چون فطرت اصلی خود را فراموش کردند. اکنون که آن را فراموش کرده اند، گرفتار شده اند و خودشان را نیز فراموش کرده اند؛ یعنی دیگر خودِ فطری شان نیستند.

همان طور که عرض کردم، پیغمبران در دعوتشان، انسان را به فطرت خود انسان دعوت می کنند؛ یعنی اگر روی فطرت انسان را غبارهای دنیوی و شهوات پوشانده است، می خواهند تا این غبارها زدوده شود. پس دعوت آنها، دعوت به بازگشت انسان به فطرت خویش است. وقتی که انسان به فطرت خویش بازگشت، آنگاه وزان فطرت انسان در اصل آفرینش، همان وزان حق – تبارک و تعالی – خواهد بود. حق [تعالی]، انسان را بر «وزان» خودش آفریده است.

وقتی کلمه «وِزان» را به کار می برم، می توان بجای آن از «مثال» حق نیز سخن گفت، زیرا خداوند «مِثل» ندارد. پس خداوند انسان را به وزان خویش و مثال خویش آفریده است؛ یعنی انسان به حسب فطرت، الهی است و کار الهی می کند، منتها گاهی روی این فطرت پوشانده می شود. دعوت انبیا برای این است که ما به این فطرت بازگردیم. اینجاست که اگر انسان به آن فطرت پاک نخستین خودش برسد و [به آن] آگاهی پیدا کند، آنگاه می تواند حق را نشان بدهد و همان دَمی که از آن صحبت کردیم، در او دمیده می شود؛ سخنش، سخن الهی و نگاهش، نگاه الهی می شود.

*       در واقع «خمیرمایه ازلی» معرفت، در وجود هر انسانی هست و مأموریت ما در این عالم این است که غبارهای نشسته بر آن را کنار بزنیم تا به نورانیت آن برسیم.

و به همان «خمیره ازلی» برسیم، که این عبارت از اصطلاحات شیخ شهید شهاب الدین سهروردی است. تعبیر خمیره ازلی، تعبیر بسیار زیبایی است.

*       شاعر هم می گوید:

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند / هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند [3]

به نظر شما هم فطرت، همان جام جهان نماست؟

فطرت انسان

دقیقاً! فطرت انسان، جام جهان نماست؛ یعنی انسان در [وجود] خودش همه چیز را می بیند. انسان، آیینه ای است که هستی را نشان می دهد، چرا که وزان او، وزان هستی است. خدمت جام جهان نما کردن هم یعنی زدودن غبارها. وقتی غبارها را زدودی، روشنایی [آشکار] است. همه چیز در تو هست؛ « وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ » [4] همه چیز در شماست! جام جهان نمایید؛ جامی هستید که همه چیز در درون شما هست.

*       شاعر می فرماید:

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم / گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد [5]

«آن روز که این گنبد مینا می کرد» اشاره به ازل است؛ یعنی من از ازل دارای این فطرت بوده ام، اما متأسفانه در این سفر آن را فراموش کرده ام. همه اینها غم بازگشت است. تقریباً از اول تا آخر [آثار] مولوی نیز، ایده اصلی همین است که ما باید به فطرت بازگردیم و دم حق – تبارک و تعالی – در نی وجود ما دمیده شود.

*       پس خداوند، لقمه آماده معرفت را در وجود ما قرار داده است و ما قدر آن را نمی دانیم.

[نه تنها معرفت را در وجود ما قرار داده است، بلکه] اصلاً خود حق تعالی در ما تجلی کرده است و ما تجلی حق – تبارک و تعالی – هستیم.

*       و این تجلی همان نفس رحمانی است. معنی « بسم الله الرحمن الرحیم » اشاره به همین مطلب است و رحمان، همان نفس رحمانی است.

بله! و این ما هستیم که آن را فراموش کرده ایم. گرفتاری ما از فراموشی ماست. یعنی خودِ دیگری را بجای خودِ الهی گذاشته ایم و مشغول آن خود قلابی شده ایم.

*       خداوند چه منظوری داشت که این نفس یا همان دم را با اسم رحمان شروع کرد؟

منظور، خودش بود. خود حق تعالی به خود می اندیشد و خود را دوست دارد، و چون به خود می اندیشد، تجلی می کند، و چون تجلی می کند، انسان آفریده می شود. انسان، ظهور خود حق است. حق تعالی با تجلی، بر خودش ظهور پیدا می کند و آن تجلی الهی است که انسان در آن ظاهر می شود.

*       جنابعالی در کتاب «دفتر عقل و آیت عشق» در رابطه با آیه شریفه « أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى » [6] فرمودید که مأموریت عقل و عشق، در واقع چیزی جز عمل به «قالوا بلی» نیست؛ یعنی عمل به آن میثاق فطری که با خدا بسته اند.

بله! آن بلی از زبان فطرت بود. [منتها باید توجه داشت که] این سؤال و جواب، در یک کلمه و لفظ و صوت نبود، بلکه همان زبان فطرت است. این دیالوگ، ازلی است و شما نمی توانید تاریخی برای [وقوع] این دیالوگ تعیین کنید که در چه زمانی اتفاق افتاد؛ این [واقعه] فوق تاریخ است.

*       پس اینکه در آیه شریفه قرآن فرموده است: « وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ » آیا تاریخ آن محسوب نمی شود؟

نخیر! این فوق تاریخ است. شما نمی توانید برای گفتگوی « أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى » لحظه ای را در تاریخ تعیین کنید. این ماورای تاریخ است و گفتگوی ازلی حق با انسان می باشد. البته مخاطب آن، «اعیان ثابته» بودند. خداوند به چه کسانی گفت «مگر من پروردگار شما نیستم» ؟! هنوز که [مخلوقات] آفریده نشده بودند. مخاطب، اعیان ثابته هستند و این همان مقام فطرت است.

زبان حال حق [تعالی] این بود که: « أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ »؟ بدون تردید و بی درنگ، انسان ها گفتند: « قَالُواْ بَلَى » و در آنجا کسی مخالف نبود. به قول شیخ بهایی:

در روز الست، بلی گفتی / امروز، به بستر لا خفتی [7]

آن روز «بلی» گفتی اما امروز «لا» می گویی! بنابراین، آن همان زبان ازلی انسان، یعنی فطرت اوست. فطرت انسان، ازلی است؛ یعنی در ظرف زمان و مکان نمی گنجد، و این حرف خیلی مهمی است! دریچه به ازلیّت نیز همین جاست. انسان به ازلیّت دریچه دارد؛ انسان به لایتناهی دریچه دارد؛ انسان به حق، دریچه دارد. یک دریچه ما به ازلیّت، به لایتناهی و به حق گشوده است. این همان زبان بلی ما به « أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ » حق است، اما جنبه «یلی الخلق»ی و وجهه این جهانی ما، آن زبان را فراموش کرده است و ما امروز به خطاب « أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ » بلی نمی گوییم و به بستر لا خفته ایم!

*       آخر چرا نمی گوییم؟ (با خنده!)

برای اینکه به امور غیر حق تعالی مشغول شده ایم. اشتغال پیدا کرده ایم؛ یعنی وارونه شده ایم! چنانچه این اشتغالات را از خودمان دور کنیم [آنگاه به ندای فطرت پاسخ خواهیم گفت]. دور کردن هم به این معنا نیست که منزوی شویم. منظور من انزوا نیست؛ این که انسان منزوی شود و این امور را از خود دور کند، بلکه انسان باید زندگی کند. گاهی ممکن است از حرف هایی که ما می زنیم، بدآموزی شود و [مردم] فکر کنند که ما به انزوا و خلوت دعوت می کنیم، در حالی که اصلاً این طور نیست! [منظور ما این است که] باید با تنبّه به این مراتب رسید. معلوم است که شما در این عالم زندگی می کنید و باید از لذّات این عالم هم به نحو معقول متمتّع باشید. این هیچ عیبی ندارد! اما باید تنبّه پیدا کنی که تو کیستی؟ تو چیستی؟ منشأ تو چیست؟ از کجا آمدی؟ این ها خیلی مهم هستند.

اگر به اصل خودت تنبّه پیدا کنی که همان فطرت خود شما است و نوعی ازلیّت دارد و در ازل بلی گفته و عهدی بسته است [اسیر قید و بند این دنیا نخواهی شد]. خود این عهد، خیلی مهم است و [نشان می دهد که] انسان بالذات متعهّد است، منتهی عهد خود را فراموش کرده است. انسان هایی که تعهّد ندارند، عهد [ازلی] خود را فراموش کرده اند. انسان به حسب ذات با حق بیعت بسته است و این عهد، عهد ازلی است. وقتی بلی گفتی، این عهدی بود که با خدا بستی.

*       حافظ هم می فرماید:

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند / منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود [8]

ابروی جانان طاق بود! چقدر شاعر زیبا گفته است؛ چون ابرو، طاق هم هست! خیلی زیباست.

*       سعدی هم می گوید:

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود / با خود آوردم از آنجا، نه به خود بر بستم [9]

بله! یعنی مهر حق و حقیقت [از ازل در دل انسان بوده است]. انسان بالذات حقیقت طلب است. من فکر نمی کنم که هیچ انسانی در کره زمین، صالح و طالح، مؤمن و کافر، شرقی و غربی، سفید و سیاه، پیر و جوان، زن و مرد، کسی باشد که از «حق» خوشش نیاید؛ همه کس می گوید حق. این همان عهد ازلی و تعهد ذاتی انسان است، منتها ممکن است در تفسیر حق اشتباه کند. ممکن است وقتی می خواهد بگوید که حق چیست، در مصادیق اشتباه کند، یا عناد بورزد، یا منافع خود را در نظر بگیرد. اما اصل اینکه با حقیقت، تعهد دارد و حقیقت را دوست دارد، [غیر قابل انکار است و] من فکر نمی کنم که هیچ انسانی بگوید من، دشمن حقیقت هستم. البته ممکن است کسی در ظاهر، چیزی [بر خلاف این اصل] بگوید، ولی آیا انسان در سرّ سویدا خودش و وقتی با خود خلوت می کند، خود را دشمن حقیقت می داند؟ من باورم نیست!

این همان عهدی است که بسته است، یعنی فطرت من با عهد به حقیقت بسته شده است. منتها من گاهی اشتباه می کنم، گاهی عناد دارم، گاهی نفسانیات دارم و به همین دلایل، چیز دیگری را بجای آن [عهد در نظر می گیرم]؛ من با حقیقت عهد دارم ولی گاهی این تعهّد را با چیز دیگری [غیر از حقیقت] می بندم و این اشتباه است.

فردوسی یک قطعه ای دارد، بسیار شگفت انگیز! فردوسی حماسه سراست ولی ما نباید همیشه او را در حماسه ها ببینیم.

*       او یک انسان خردگراست.

بله! خردگرا. او این قطعه را به صورت حماسی بیان کرده است و می گوید:

یکی ابلهی شب چراغی بجست / که با وی بدی عقد پروین درست
چنان شب چراغی که ناید بدست / شنیدم که بر گردن خر ببست
من آن شب چراغ سحرگاهی‌ام / فروزان کن ماه تا ماهی‌ام
ولیکن مرا بخت ابله شعار / ببسته است بر گردن روزگار [10]

[این حکایت] آدمی است که یک گوهر گرانبهایی را یافته ولی نمی داند که آن چیست [و چه ارزشی دارد]. اصلاً نمی شناسد زیرا گوهرشناس نیست. این شخص، یک خر هم دارد. او این شیء زیبا را که نمی داند حقیقت آن چیست و چقدر گرانبها و بی بدیل و بی مثال است، به گردن خر می بندد! یعنی ارزش این گوهر را نمی داند.

هر انسانی، گوهری از فطرت دارد، ولی چون قدر گوهرش را نمی داند، آن گوهر وجودش – گوهر فطرت ضلال و زیبای خودش – را به گردن چیزهای پست می بندد و به آنها دل می دهد. درست همانند آن کسی که گوهر شب چراغ را به گردن خر ببست.

فردوسی در پایان قطعه می گوید: « من آن شب چراغ سحرگاهی‌ام / فروزان کن ماه تا ماهی‌ام » یعنی من همه عالم را روشن می کنم، اما چه کنم که حالا به گردن روزگاری پست بسته شده ام.


[1] نهج البلاغه، خطبه اول

[2] قرآن کریم، سوره الحشر، آیه 19 : « وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ؛ و چون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خود فراموشی کرد آنان همان نافرمانان اند. »

[3] حافظ، غزلیات، غزل شماره 187

[4] قرآن کریم، سوره الذاریات، آیه 21 : « وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ ؛ و در خود شما پس مگر نمی بینید؟ »

[5] حافظ، غزلیات، غزل شماره 143

[6] قرآن کریم، سوره الاعراف، آیه 172 : « وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ ؛ و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریّه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواهی دادیم. تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. »

[7] شیخ بهایی، شیر و شکر، بخش ۱ – بسم الله الرحمن الرحیم

[8] حافظ، غزلیات، غزل شماره 206

[9] سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، غزل شماره 367

[10] بسیاری این ابیات را منتسب به فردوسی می دانند، اما برخی هم بر این باورند که این اشعار از فردوسی حکیم نبوده و حتی با سبک آثار فردوسی نیز سازگار نیست. چنانچه گفته می شود این ابیات در تذکره نصرآبادی و در صفحات 344 و 345 به شاعری به نام ملازمانی که از معاصرین شاه عباس بوده نسبت داده شده است. این قطعه به صورت کامل این گونه است:
یکی ابلهی شب چراغی بجست / که با وی بدی عقد پروین درست
خری داشت آن ابله کور دل / که بُد جانش با جان خر متصل
چنان شب چراغی که ناید بدست / شنیدم که بر گردن خر ببست
من آن شب چراغ سحرگاهی‌ام / فروزان کن ماه تا ماهی‌ام
ولیکن مرا بخت ابله شعار / ببسته است بر گردن روزگار


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-014-c

شماره قسمت: 014

مدت زمان: 14:05

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=966

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *