منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۱۹ فروردین ۱۳۹۳ در دین و شریعت, فارابی, فصل چهارم, فلسفه, نبوت | ۶ دیدگاه

وحی، تنزل عقل است

*       استاد! در اینجا بحث از عقلی است که در مقابل وحی قرار می گیرد. البته درست است که در مسئله ریاضیات، اقتصاد، سیاست و … هم صحبت از عقل است، اما به نظر من اگر اسم چنین عقل هایی را «تدبیر عقلانی» بگذاریم (تدبیر هم از شئون عقل است) مشکل حل خواهد شد. آن چیزی که در اینجا مورد بحث ماست، رابطه عقل با وحی می باشد. آنچه که شما [در قسمت قبل] فرمودید بسیار درست است و جناب محیی الدین هم در «فتوحات» همین عبارات را دارد. ایشان می فرماید عقل از آن جهت که می اندیشد حد یقف دارد، اما از آن جهت که پذیرنده است حد یقف ندارد، تا جایی که حتی از عقل ایمانی هم صحبت به میان آورده است.

سؤال بنده این است که عقل [چه رابطه ای با وحی دارد]؟ مولا امیرالمؤمنین (ع) تعبیر زیبایی در نهج البلاغه دارند که می فرمایند: « فی البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم » [1]. خیلی جالب است، چون که مثلاً نفرمود « … فی ذات قلوبهم». در هر دو مورد از فکر و عقل سخن به میان آورده اند. از اینجا مشخص می شود که بالاخره عقل هم باید راه خود را از منبعی دریافت کند. چیستی عقل خیلی مهم است، همچنین این که مأموریت عقل در جهان هستی چیست؟ درست است که تبعات و شئونات عقل [مانند عقل اقتصادی و …] هم وجود دارد، ولی من فکر می کنم که بشر امروز، مأموریت اصلی عقل را فراموش کرده است! مأموریت اصلی عقل چیست؟ عقلی که واقعاً وقتی جنابعالی آن را وصف می کنید، من می بینم که هنوز برای شما شگفت انگیز است؛ عقلی که سالیان درازی با او مأنوس هستید.

اگرچه راه غیب به ما نزدیک است، ولی نباید آن را آسان گرفت. متأسفانه امروزه عده ای آمده اند و دکان باز کرده اند! این اشخاص مدعی اند که ما راه ورود به غیب را می دانیم. اینکه راه ورود به غیب باید تنها در ساحت عقل حصر شود حرف بجایی است، اما این عقل ما را چگونه و بر اساس چه قواعدی به غیب می برد؟

شما اکنون فرمودید که [برخی] اشخاص، عقل را در مقابل وحی قرار می دهند. اشکال در همینجاست و شما به خوبی به این موضوع اشاره کردید! چه کسی به این اشخاص اجازه داده است که عقل را در مقابل وحی قرار دهند؟ [مشکل ما این است که] تقسیم بندی هایی من عند نفسی می کنیم و گرفتار آن تقسیم بندی ها می شویم! ما چیزهایی را می سازیم و گرفتار مصنوع خود می شویم. به قول مرحوم سنایی که نقل می کند عده ای نقاش بسیار هنرمند بودند که چیزهایی را می ساختند و از ساخته های خود می ترسیدند! آنها شکل دیو را ترسیم می کردند ، اما آن چنان این تصویر – که خودشان ساخته بودند – مهیب بود که از ترس آن فرار می کردند! سنایی در آن شعر می گوید:

خود به خود شکل دیو می کردند / وز نهیبش غریو می کردند

ما هم گاهی تقسیم بندی هایی می کنیم که بر اساس آن تقسیم بندی – که از اول هم غلط بود – راه را تا آخر کج می رویم. [در این موضوع هم] چه کسی گفته که عقل در مقابل وحی است؟ و چه کسانی چنین تعریف هایی از عقل کرده اند؟ شما هم فرمودید که بجای لفظ عقل، کلمه «تدبیر» را بکار ببریم. خیر! خود قرآن کریم از کلمه تعقل استفاده کرده است. البته شاید صورت مفرد کلمه عقل در قرآن نیامده، ولی این ماده به وفور در قرآن بکار رفته است. هم قرآن و هم روایات ما بر روی عقل تکیه کرده اند، بنابراین ما هم ترجیح می دهیم همین کلمه را بکار ببریم. اما باید توجه کنیم که معنی عقل را بدانیم، نه اینکه آن را در مقابل وحی قرار دهیم.

اخیراً کتابی از من منتشر شده است. از آنجا که ما مسلمان ها این بحث را کرده بودیم، خواستم بدانم که فیلسوفان یهودی در این باره چه می گویند. اسم این کتاب «فیلسوفان یهودی و یک مسئله بزرگ» است و من در این کتاب می خواستم بدانم که آنها در مورد رابطه عقل و وحی چه می گویند؟ کتاب مهمی است – البته خود من نباید این را بگویم! – که به تازگی بیرون آمده است.

بین متفکران جهان اسلام نیز از همان ابتدا این مسئله وجود داشت که عقل و وحی چه نسبتی با هم دارند؟ عده ای از همان ابتدا این دو [مقوله] را از هم جدا کردند و سپس در صدد جمع میان آنها بر آمدند. وقتی که این دو از هم جدا شوند یا باید در مقابل هم قرار گیرند و با هم تعارض داشته باشند و یا اینکه باید با یکدیگر جمع شوند. تلاش های فراوانی در این راستا انجام شده است، از جمله ابن رشد که [برای بیان ارتباط عقل و وحی] کلمه «توفیق» را بکار برده است: «التوفیق بین العقل و النقل» یا «التوفیق بین الفلسفة و الدین». کلمه توفیق به معنای وفق دادن است و در واقع معادل فارسی آن به معنای جمع کردن و سازگار کردن می باشد. از آن طرف ابن سینا هم به گونه دیگر [برای حل این مسئله] تلاش کرده است. حتی ملاصدرا [نیز در صدد پاسخ به این مسئله بر آمده و] می توان به یک معنی گفت که همه فلسفه او در واقع نوعی سازگاری میان عقل و وحی محسوب می شود.

اما ابونصر فارابی کلامی گفت که من نمی دانم آن را در اینجا بگویم یا نه؟! علی الله، می گویم! فارابی در هزار سال پیش نترسیده و این کلام را گفته است، پس من چرا باید بترسم که بگویم؟! من می خواهم بگویم سخن فارابی – که قبل از ابن سینا، ابن رشد، ابن طفیل، ابن باجه، خواجه نصیر و حتی ملاصدرا گفته شده است – هنوز سخنی است که اعتبار آن محرز است و جای تأمل دارد.

فارابی که یک فیلسوف مسلمان و یک فیلسوف بزرگ بود، به یک معنی مؤسس فلسفه اسلامی هم شناخته می شود. من معتقدم که فارابی، فیلسوف مؤسس در جهان اسلام است. او که یک مسلمان واقعی هم بود می گوید: «وحی، تنزل عقل است». این کلمه ممکن است برای بعضی از افراد سوء تفاهم ایجاد کند و موجب ناراحتی برخی گردد، در جایی که ابداً نباید ناراحت شوند! وقتی فارابی می گوید که وحی، تنزل عق است باید به این نکته توجه داشت که تنزل به معنای فرود آمدن است. پس بنا بر سخن فارابی، وحی به معنای فرود آمدن عقل است. کدام عقل؟ عقل چه کسی فرود می آید؟ این عقل کل است که فرود می آید.

درست است که همه انسان ها عاقل اند، ولی هر انسانی به اندازه ظرفیت خودش از عقل بهره مند شده است، زیرا عقل، مقول به تشکیک است. به عبارت دیگر، هر انسان سهمی از عقل دارد. از کدام عقل؟ از یک عقل کل. عقل کل کجاست؟ عقل کل، همه هستی را فرا گرفته است! من حتی می توانم با صراحت ادعا کنم (و برهان آن را هم اگر فرصت شود بعداً اقامه کنم) که «هستی، ظهور عقل است». من از این عقل صحبت می کنم.

رابطه عقل و وحی - استاد دینانی

*       این جهان یک فکرت است …

« این جهان یک فکرت است از عقل کل » [2] یعنی کل هستی ظهور عقل است و هر انسانی که عقل داشته باشد، بهره و شمّه ای از عقل کل داشته و شعاعی [از نور آن] محسوب می شود.

عقل کل – که همه هستی پرتو، تجلی و ظهور آن است – تنزل کرده و در نبی فرود آمده است؛ در حضرت موسی، حضرت عیسی و در حضرت ختمی مرتبت (ص). البته متألهان مسیحی در مورد حضرت عیسی به گونه ای دیگر [تفسیر می کنند و] با ما بحث دارند، ولی جای این بحث اینجا نیست و اگر فرصتی شد من در آن باب نیز صحبت خواهم کرد. [متکلمان مسیحی] وحی را به گونه ای دیگر تفسیر می کنند، به طوری که با تفسیری که ما ارائه می کنیم تا اندازه ای متفاوت است.

در هر حال فارابی می گوید وحی، تنزل این عقل یعنی عقل کل است. اما تنزل به چه معناست؟ این تنزل به معنای فرود آمدن است. [عقل] چگونه فرود می آید؟ وقتی عقل فرود می آید، یک فرود جسمانی نیست. کلمه نزول برای [فرود آمدن] قطره باران هم اطلاق شده است. خود قرآن هم می فرماید: « إنا انزلنا … ». این عبارت، هم در مورد وحی گفته شده است و هم در مورد باران. آیا باران از بالا نازل می شود یا خیر؟ شما همیشه می گویید «نزول باران» و «نزولات». باران و وحی هر دو نازل می شوند. پس نزول به معنای فرود آمدن و پایین آمدن است. هواپیما هم فرود می آید و فرودگاه یعنی [محل] فرود آمدن هواپیما به زمین.

… [قسمتی از نوار جا افتاده است] … اگر جسمی مانند یک قطره از آسمان فرود آید، به حکم جسم بودن، در مسافتی که طی می کند «تجافی» دارد. من [در مورد فرود آمدن اجسام] کلمه تجافی را بکار می برم. تجافی یعنی چه؟ یعنی برای مثال اگر ده متر باقی مانده است که [قطره] به زمین برسد، پس از آن که به اندازه یک سانتی متر پایین آمد، موقعیت قبلی خود را خالی می کند. تجافی به معنای جا خالی کردن است. مادام که این قطره به تدریج پایین می آید، جای آن خالی شده و جای دیگری را اشغال می کند و این روند تا رسیدن قطره به زمین ادامه می یابد. هر جسمی که بخواهد فرود بیاید همین گونه است. همین طور هواپیما هم در هنگام فرود، جای قبلی خود را خالی می کند تا به زمین می رسد.

اما وقتی وحی و هر ادراک عقلانی فرود می آید و نزول پیدا می کند، دیگر تجافی ندارد؛ یعنی جای خود را خالی نمی کند. هنگامی که عقل از مَکمن غیب و از عقل کل – که بر کل هستی احاطه دارد – پایین می آید، جای قبلی اش را خالی نمی کند، در حالی که جاهای بعدی را هم پر می کند. [ادراک عقلانی در هنگام نزول خود، پیوسته] پُر و پُر و پُرتر می کند، نه اینکه جای قبلی را خالی نماید! جسم به حکم محدودیتی که دارد، هنگامی که در فضا قرار می گیرد تجافی دارد؛ یعنی هر چقدر پایین می آید، جای قبلی را خالی می کند، ولی علم و آگاهی و وحی که نزول عقل هستند هر چقدر پایین می آیند، بالای آن همچنان پُر است ولی پایین را که پر نبوده است پر می کند.

[وحی به همین ترتیب] پایین می آید تا به باطن حضرت ختمی مرتبت می رسد. توجه کنید که این نزول هم در باطن اتفاق می افتد! یعنی شما چنانچه قوی ترین دستگاه های گیرنده و ماهواره ها را بکار ببرید، نمی توانید این ندا و صدای جبرئیل را ضبط کنید، چون این صدا در هوا [= بیرون از انسان] نیست که بتوان آن را ضبط کرد. اگر این صدای وحی و صدای جبرئیل در فضا بود و همچون یک فرکانس در هوا قرار می گرفت، ممکن بود که شما با یک گیرنده قوی بتوانید آن را ضبط کنید (مانند صوت حضرت داوود که امروز می خواهند آن را کشف کنند) ولی هیچ کس نمی تواند وحی را ضبط کند! این ندا در هیچ دستگاه ضبط کننده ای وارد نمی شود، چرا که مصب فرود آن، نفس ناطقه کامله حضرت ختمی مرتبت است. وحی در باطن فرود آمده و این مراحل را طی می کند تا به خیال می رسد. فارابی می گوید وحی به مرحله خیال می رسد. مرحله خیال، یکی از مراتب آگاهی آدمی [3] است. بنابراین وحی از عقل کل به مرحله خیال پیغمبر می رسد، و من اضافه می کنم (این دیگر سخن فارابی نیست) که در ادامه از خیال هم فرود می آید تا به «حس مشترک» می رسد و از حس مشترک در همین چشم ظاهر فرود می آید! و حضرت ختمی مرتبت، جبرئیل را با همین چشم به صورت «دِحیه کَلبی» [4] می بیند. دحیه کلبی [برای پیامبر، صورت] جبرئیل بود. یعنی دحیه کلبی صورت جبرئیل و تجسمی از او بود، نه اینکه خودش جبرئیل باشد. جبرئیل [برای پیامبر] به صورت دحیه کلبی – که زیباترین شخص در دوران پیامبر بود – تجسم و تجلی پیدا می کرد، ولی از عقل کل و از مکمن غیب تا اینجا آمده بود. وحی در باطن پیغمبر فرود آمده و همه وجود او را پر کرده بود. یعنی همه وجود پیغمبر از – عقل کل تا حس ظاهرش – پر از وحی است! و اگر همه وجود پیغمبر پر از وحی است، یعنی همه عالم پر از وحی است. هیچ موجودی نیست که خالی از وحی باشد، اما این صدا می آید و [تنها] در گوش حضرت ختمی مرتبت طنین افکن می شود و به صورت جملات – که همان آیات کریمه قرآن باشد – ظاهر شده و بر لسان مبارک ایشان قرائت می گردد. سپس حضرت آنها را می خواند و اشخاص دیگر آن را نوشته و یا حفظ می کنند.

به نظر من اگر حکما این حرف فارابی را جدی گرفته بودند، ابن رشد دچار آن [نظریه] توفیق نمی شد! ابن رشد به دو حقیقت قائل شده است که البته جای بحث آن در اینجا نیست. من کتابی درباره ابن رشد [5] نوشته ام که علاقه مندان می توانند به آن کتاب مراجعه کنند.

اما مسئله دیگری وجود دارد که شما هم بدان اشاره کردید. در اینجا بعضی از افراد اشکال گرفتند که چنانچه وحی، نزول عقل در خیال باشد، [پس مرتبه پیامبران از عقل پایین تر است]. مسلماً مرتبه آگاهی خیال از مرتبه آگاهی عقل پایین تر است. از آن طرف فلاسفه هم ادعای عقلانیت می کنند و هیچ گاه نمی گویند که ما از خیال صحبت می کنیم! پس آیا لازمه این حرف، آن نیست که فلسفه بالاتر از وحی باشد؟! برخی این اشکال را [بر سخن فارابی] وارد کرده اند که شما هم بدان اشاره نمودید. من در جواب این اشکال پاسخ خواهم گفت که: نه! وقتی ما می گوییم که عقل به مرتبه خیال می آید، به این معنا نیست که دیگر مرتبه عقل نیست، بلکه بدان معناست که [وحی] با حفظ مرتبه عقلانیت، خیال را هم فرا می گیرد و حتی به حس ظاهری می رسد.

بنابراین آیا آن عقلی که با حفظ مقام عقلانیت از مجرای خیال عبور می کند و حتی به حس ظاهری می رسد بالاتر است یا عقلی که نتوانسته فرود بیاید و در مرتبه عقلانیت مفهومی باقی مانده است؟ معلوم است که عقلی که از مفهوم هم عبور کرده و به شهود خیالی و حتی به شهود حسی رسیده [از مرتبه رفیع تری برخوردار است].

*       البته این هندسه نزول که شما آن را ترسیم نمودید بسیار زیباست! ولی در بیانات ابونصر فارابی اینگونه نیامده است!

فارابی کبریت را زده و رفته! بزرگان سخن او را تفسیر کرده اند و ما هم آن را تفسیر می کنیم. مرحوم فارابی – که خداوند او را رحمت کند – موجز نویس بوده است. نه تنها فارابی این مسئله را به صورت موجز بیان کرده است، بلکه اگر شما همه آثار فلسفی فارابی – به غیر از منطقیات او – را نگاه کنید، خواهید دید که در غایت ایجاز نوشته شده اند. آثار فارابی بیشتر در چهل، پنجاه و یا حداکثر در صد صفحه نوشته شده است. او مردی موجز نویس و موجز گو بوده است؛ یعنی در غایت اختصار سخن می گفت. فارابی [در مورد این مسئله] یک جمله گفته و از آن رد شده است، ولی هزار سال است که این جمله تفسیر می شود! بزرگان ما چنین تفسیر کرده اند و من از پیش خود تفسیر نمی کنم. صدرالمتألهین هم اینگونه کلام فارابی را تفسیر کرده است، همچنین ملاعبدالرزاق کاشانی نیز بدین نحو تفسیر کرده است. بنده هم با این تفسیر موافقم و آن را همین طور تفسیر می کنم. کلمات بزرگان را باید تفسیر کرد. کار ما تفسیر است و تنها نقل قول نیست. ما این سخنان را تفسیر می کنیم، چرا که قابل تفسیر است و منظور فارابی نیز همین بوده است.

بنابراین با ترسیمی که بنده از وحی انجام دادم، شما دیگر نباید تقابل عقل و وحی را جدی بدانید. ما تقابلی میان این دو نمی بینیم، به طوری که وحی با عقل قدسی هماهنگ و بلکه صورتی از آن است. وحی، صورت و تجلی عقل کامل است. در صورتی که عقل انسانی با وحی در تقابل قرار گرفت، باید عقل خود را اصلاح کند! توجه کنید که چه عرض می کنم! عقل چنین انسانی گرفتار اقتصادیات، سیاسیات، تجربیات آزمایشگاهی و … شده است. حتی عقل انسان ها گاهی گرفتار شهوات می شود. در این دنیا هزار بیماری بر سر عقل می آید؛ انسان است و هزار گرفتاری این جهانی. انسان هایی که در قید تعلقات گرفتارند، عقلشان «مشوب» است. توجه داشته باشید که حکما هم کلمه مشوب را به کار برده اند؛ عقل مشوب یعنی عقل قاطی.

چنانچه عقلی خالص باشد [در تعارض با وحی قرار نخواهد گرفت]. خالص بودن به چه معناست؟ یعنی عقلی که از وهم، نفسانیات، شهوات، تعلقات زمینی و هوا و هوس رها باشد و صفت قدسی به خود بگیرد. بنابراین ما باید تقابل عقل و وحی را از ذهن خود بیرون کنیم؛ البته با عقل قدسی. بله! عقل زمینی، عقل شهوانی، عقل نفسانی، عقل فرعونی و عقل ابوجهلی می تواند در مقابل وحی قرار بگیرد! معلوم است که چنین عقلی در مقابل وحی قرار می گیرد و با آن معاندت و مخالفت می کند. ولی باید این عقل را اصلاح کرد، زیرا این عقل مشوب است. تنها عقل مشوب در مقابل وحی است، ولی عقل خالص خالی از شوائب اوهام که به صفت قدسی آراسته می شود هرگز در مقابل وحی نیست و به درستی هم آن را می فهمد.

تنها عقلی که وحی را می فهمد نیز همان عقل است. عقل مشوب، وحی را نمی فهمد. [بنابراین باید گفت] کسی که عقل آشفته و مشوب دارد، حق ندارد وحی و کتب آسمانی را تفسیر کند! بسیاری از مفسرین – چنانچه عقلشان مشوب بوده است – بیخود گفته اند! من نمی خواهم از کسی اسم ببرم، اما کسی که با عقل مشوب به سراغ تفسیر کتب آسمانی می رود، راه را غلط رفته است! اینکه ائمه اطهار (ع) فرموده اند که «قرآن در نزد ماست» یا «تفسیر را از ما بشنوید» منظور همین بوده است. آنها که انحصار طلب نبوده اند! آنها می خواسته اند بفرمایند که با عقل مشوب و آلوده به سراغ تفسیر آیات قرآن نروید! عقل پاک خالی از شوائب می تواند وحی را بفهمد. چرا؟ چون که در مقابل وحی نیست و با آن هماهنگ و بلکه شأنی از شئون وحی است. بنابراین ما باید [عدم] این تقابل را به یک نحوی بفهمیم. این موضوع تحمیلی نیست، بلکه تنها باید آن را بفهمیم! اگر به عرایضی که بنده عرض کردم توجه شود، این مسئله حل خواهد شد.


[1] نهج البلاغه، خطبه 222

[2] مولوی

[3] مراتب آگاهی در انسان عبارتند از: حس (ادراک محسوسات)، خیال (ادراک محسوسات بدون شرط حضور ماده)، وهم (درک معانی جزئی) و عقل (درک معانی کلی)

[4] از خویشان و اصحاب پیامبر اسلام است. عطار در دیوان خود در بیتی درباره پیامبر چنین می گوید: « ز بس کامد به نزدیک تو جبریل / شده چون دحیه الکلب قریشی »

[5] درخشش ابن رشد در حکمت مشاء، انتشارات طرح نو


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-023-b

شماره قسمت: 023

مدت زمان: 19:09

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=2534

۶ دیدگاه

  1. از سایت بسیار مفیدتون ممنون هستم . من ۴۲ قسمت برنامه معرفت را ازتون دانلود کردم خدا خیرتون بده بقیه اش را کی میزارید؟ تصویری ها منظورم هست. از دست اندرکاران برنامه معرفت و گردانندگان این سایت پربار تشکر می کنم

    • سلام. از همراهی گرم شما سپاسگزاریم. آرشیو صوتی برنامه به زودی تا آخرین قسمت کامل خواهد شد. اما تکمیل آرشیو تصویری نیاز به هزینه بیشتری داشته که لازم است با سیاست گذاری های جدید در سایت، هزینه آن تأمین گردد. مطمئناً آرشیوهای تصویری و متنی هم در کوتاه ترین زمان ممکن بر روی سایت قرار خواهد گرفت. منتظر باشید…

  2. سلام
    خدا قوت
    سایت جامع و خوبی دارید
    بسیار ممنون
    خدا توفیق و اجر بسیار بده بهتون

  3. با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عوامل و دست اندرکاران برنامه معرفت!
    واقعا از برنامه عالی شما کمال تشکر را دارم. ببخشید نمیدونم چرا بلد نیستم فایلهای تصویری را دانلود کنم؟ لطفا من را راهنمایی کنید

    • سلام. از لطف شما ممنونیم.

      در صورتی که با کلیک بر روی لینک ها صفحه جدیدی باز شده و ویدیو شروع به پخش می کند، می توانید برای دانلود ویدیو بجای پخش آن بر روی لینک، راست کلیک کرده و گزینه Save link as… را انتخاب کنید تا مرورگر شما شروع به دانلود نماید. در غیر این صورت اگر مشکل دیگری وجود داشت لطفاً با آدرس developer[@]maarefat.com تماس بگیرید.

  4. درودها
    بسیار زیبا و عالی دست مریزاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *