منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۱۲ فروردین ۱۳۹۲ در ابن سینا, فصل سوم, فلسفه, قرآن, ملاصدرا, هستی شناسی | ۱ دیدگاه

کفایت حق و دعوت به تماشای آیات آفاقی و انفسی

همان طور که مطلع هستید، در قسمت پیشین به تبیین برهان صدیقین و اختلاف تقریر آن توسط ملاصدرا و ابن سینا پرداخته شد. اکنون در ادامه بحث قبلی و پرداختن به وجه اختلاف دو تقریر از این برهان توسط این دو شخصیت بزرگ، توجه خود را به آیه ای جلب می کنیم که نقش عمده ای در بیان حقیقت این برهان ایفا می کند و آن آیه: « سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ».

همان طور که در متن این آیه مشاهده می شود، خداوند متعال می فرماید: « نشانه‌های خود را در آفاق و در انفس به آنها خواهیم نمود، تا برایشان روشن گردد که او، خود حقّ است. آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟ ». در این آیه به دو مسئله اشاره شده است؛ یکی اینکه در ابتدا می فرماید نشانه های خود را به آن ها نشان می دهیم تا به حقانیت خداوند پی ببرند. این موضوع در واقع ایده اصلی براهین متکلمین است که تلاش می کنند از وجود معلول به وجود علت و از نشانه به صاحب نشانه پی ببرند. اما در ادامه آیه به گونه دیگری سخن گفته شده است. خداوند در اینجا می فرماید خودش گواه بر هر چیزی است. یعنی حتی رسیدن به معلول و نشانه ها هم باید از طریق رسیدن به علت و ذوالآیه صورت پذیرد. و این همان موضوعی است که در برهان صدیقین مطرح است؛ یعنی اثبات حق با خود حق.

این مسئله در واقع همان موضوعی است که در اصطلاح فلسفه از آن به «برهان لمّی» و «برهان انّی» تعبیر می شود.

*       صدرالمتألهین در [تفسیر] این آیه از قرآن کریم: « سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ » می گوید: یک نمایشگاه آفاقی هست که هر کس دوست دارد می تواند به تماشای آن برود، و نیز یک نمایشگاه انفسی هست که می توان به تماشای آن رفت، اما [در این قسمت از آیه که می فرماید:] « أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ » [منظور این است که] باید «با خداوند» جهان را دید. به قول سعدی که می فرماید:

هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی / ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی [1]

یعنی [مردم] هر چه را که می بینند، از شئون وجود خداوند دیده اند. به نظرم این نکته، نکته ظریف و بدیعی است که جناب ملاصدرا [در تقریر خود از برهان صدیقین]، اضافه بر فرمایشات جناب بوعلی سینا دارد.

من می خواهم عرض کنم که: نه! اضافه نیست. حتی بین این دو آیه که شما تلاوت کردید هم اختلافی نیست! شما فرمودید که [آیه] « سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ » [در واقع بیان می کند که] یک نمایشگاه انفسی است و یک نمایشگاه آفاقی، که برو و در نمایشگاه آفاقی و انفسی تماشا کن، اما [در قسمت] « أَوَلَمْ يَكْفِ … » آنجا [بیانگر] کفایت حق است. ولی اگر شما توجه بفرمایید، در همین آیه « سَنُرِيهِمْ … » [هم، خداوند] می گوید: «ما» نشان می دهیم، نه اینکه تو برو تماشا کن. توجه بفرمایید! اگر خود شما بروید و در نمایشگاه آفاقی یا انفسی تماشا کنید، این خود شما هستید که تماشا می کنید. [در این صورت] با « أَوَلَمْ يَكْفِ … » فرق دارد، زیرا در « أَوَلَمْ يَكْفِ … » حق کافی است؛ یعنی حق، شما را کفایت می کنید. [در این صورت، این دو آیه] البته متفاوت اند. اما اگر « سَنُرِيهِمْ » در اول آیه را هم در نظر بگیریم، در این صورت [با « أَوَلَمْ يَكْفِ … »] فرقی نمی کند، چرا که اینجا هم [آیه می گوید:] ما داریم این نمایشگاه [ها] را به شما نشان می دهیم؛ این ما [= حق تعالی] هستیم که نمایشگاه آفاقی و انفسی را به شما می نمایانیم. شما که تماشا می کنید، به [واسطه] نمایاندن ما می بینید. و این همان [معنای] « أَوَلَمْ يَكْفِ … » است. یعنی دو [قسمت] آیه، یکی می شوند و فرقی میان این دو نیست.

*       [باز هم به نظر متفاوت می رسند، چون] یکی می گوید: ما می بریم و یکی هم کفایت حق است …

شما با دیدن «ما» می بینید؛ یعنی ما به شما می نمایانیم.

*       پس باز هم در اینجا …

باز این خود حق است که کافی است. در آنجا می گوید: « أَوَلَمْ يَكْفِ … » یعنی حق دارد کفایت می کند و این کار [= شهادت بر وجود خدا] را در شما انجام می دهد. در اینجا هم می گوید: ما می نمایانیم؛ یعنی شما با دید «ما» می بینید. بنابراین هیچ فرقی [میان این دو قسمت از آیه] نیست.

اگر چنانچه اول آیه و کلمه « سَنُرِيهِمْ »  را در نظر نگیریم، [میان این دو قسمت از آیه تفاوت ایجاد می شود و حق به جانب شماست]. « سَنُرِيهِمْ » یعنی ما به شما می نمایانیم، نه اینکه شما خودتان می بینید. [درست است که] شما خودتان می بینید، اما به نمایاندن ماست که می بینید؛ ما به تو می نمایانیم که تو می بیینی. در واقع تو خودت نمی بینی، بلکه تو از چشم ما می بینی. این [تعبیر] با « أَوَلَمْ يَكْفِ » چه فرقی دارد؟! در آنجا هم یعنی ما شما را کفایت می کنیم.

*       با این حساب آیا این [= قسمت دوم آیه] فرض اضافی است؟

نه! این تفسیر [و تفصیل] است. بستگی به این دارد که شما چطور به آیه نگاه کنید. اگر روی « نُرِيهِمْ » تکیه کنید، در این صورت با « أَوَلَمْ يَكْفِ » فرقی نمی کند.

« أَوَلَمْ يَكْفِ » یعنی ما داریم کفایت می کنید. « أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ » [یعنی] اوست که می بیند و شما هم که می بینید، به کفایت او می بینید. « سَنُرِيهِمْ » هم یعنی ما به شما می نمایانیم که شما [می توانید] در نمایشگاه آفاق و انفس مشاهده کنید. [در حقیقت] مشاهده شما، نمایاندن ما شما راست. دید شما از ماست و شما از چشم ما می بینید. بنابراین ما از چشم حق می بینیم نه با چشم خودمان. این تو نیستی که می بینی، بلکه با چشم ماست که در نمایشگاه تماشا می کنی. پس این [تعبیر] با « أَوَلَمْ يَكْفِ » یکی می شود.

*       صاحب بیان السعادة در اینجا به زیبایی می فرماید که: قسمت اول این آیه، دعوت به نشانه ها و علائم در نمایشگاه آفاقی و انفسی است، اما در قسمت دوم، این خود خداست که شما را به تماشا می برد!

من دوباره بر این نکته تأکید می کنم؛ همانجایی هم که دعوت به تماشا در تماشاخانه و نمایشگاه آفاقی و انفسی است، اگرچه دعوت است اما [خداوند می فرماید:] من به شما نشان می دهم، و این خود تو نیستی که می بینی. « سَنُرِي » یعنی من به شما نشان می دهم؛ یعنی دیدن شما، دیدن من است.

*       بله. این هم یک نظر است!

پس اگر دیدن شما، دیدن من [= حق تعالی] است، بنابراین با تعبیر « أَوَلَمْ يَكْفِ » تفاوت ندارد! پس باید به این نکته توجه کرد.

کفایت حق

***

*       من اشعار مولوی درباره این آیه را بررسی می کردم. از آنجا که ایشان حدوداً دو هزار و هشتصد (2800) آیه از قرآن را در کتاب مثنوی تفسیر کرده است. ایشان در همه جا از این آیه استفاده کرده، از جمله اینکه «کفایت» خدا در این آیه را به معنای «دَم» گرفته است. می فرماید:

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان / با تو گویم ای تو اسرار جهان [2]

این اشعار، معنای «دَم» را می رساند. یک موقع است که انسان باید به واسطه نشانه ها، خدا را در آینه ببیند، ولی اینجا [= مقام دَم و کفایت حق] خود خداوند، آینه می شود. آیا «دَم» بدون حرف و صوت و گفت، در اینجا معنایی فراتر از عقل و عشق را نمی رساند؟

شما کاملاً درست به شعر مولانا اشاره کردید. وقتی مولانا، کفایت را «دَم» می داند، [پس باید معنای عمیقی برای آن در نظر داشته باشد]. من بارها این نکته را عرض کرده ام که همه اشعار مولوی در کتاب مثنوی – که کتابی عظیم و مشتمل بر چندین هزار بیت است – در هجده بیت اول آن خلاصه می شود. همه اسرار مثنوی، در همان هجده بیت ابتدایی است و همه آن هجده بیت نیز در بیت اول مثنوی خلاصه می شود: «بشنو از نی چون شکایت می کند / از جدایی ها حکایت می کند».

[تعبیر از نی، بیانگر معنای] دمیدن است؛ همان دمی که شما به آن اشاره کردید. نی در او دمیده می شود. اما چه موقع است که «نِی» صدا می دهد؟ وقتی که در آن دمیده شود. اگر در نی دمیده نشود، هرگز صدایی از او در نمی آید. نی، توخالی و اجوف است. نی، چوبی بیش نیست که سوراخ هایی در آن به گونه خاصی تعبیه و ساخته شده است و باید در او دمیده شود. نوازنده در نی می دمد تا آن صدای زیبا از نی در آید. ایشان کفایت را به همان دمی که شما به آن اشاره کرده اید معنی کرده است.

همه مثنوی از «دَم» شروع می شود. اما این دم چیست؟ این همان دم الهی است؛ همان نفس الرحمن است؛ « وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ » [3] ؛ نفس صبح صباست؛ تنفس الهی است. دم، نفس است و بازدم، نفسی است که بیرون می آید؛ یعنی حق، نفس می کشد. اما نفس حق به چه معناست؟ یعنی [حق] می دمد.

بنابراین کفایت حق، دمیدن حق در «نِی» است؛ در نی وجود انسان. «من» از خود صدایی ندارم [و درست] مانند یک نی هستم. نی مولوی، نی وجود انسان و نی نفس ناطقه است. پس وقتی مولانا به آیه « أَوَلَمْ يَكْفِ » اشاره می کند و همان طور که شما فرمودید، آن را به «دم» تفسیر کرده است، در واقع تفسیر همان حرفی است که در بیت اول مثنوی گفته است. در آنجا نیز، این دم الهی است که در انسان کامل دمیده می شود؛ انسانی که به نی تشبیه شده است. یعنی انسان [کامل] از نفسانیات خویش خالی است.

*       پس شما نی را به معنای انسان کامل در نظر گرفتید؟

بله! نی دقیقاً انسان کامل است، و «نایی» آن، حق است.

*       پس وقتی مولانا می گوید: « از نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند » منظور او یک ناله معمولی نیست!

بله! ناله فراق است، و الّا نایی حق، همیشه در من میدمد. وقتی که من فراق پیدا کنم یا خلاء من پر از نفسانیات شود، من [از نیستان حق] بریده می شوم. چه موقع من بریده می شوم؟ وقتی که از نفسانیات پر شوم. اما وقتی که از نفسانیات، شهوات و تمایلات نفسانی خالی شوم، آنگاه وصل هستم. پس آن ناله به این خاطر است که گاهی از سرزمین اصلی خود جدا می شوم، اما وقتی وصل بشوم، آن نایی هماره در من می دمد و در آن موقع – بنابر شعری که شما به آن اشاره کردید – لفظ و صوت و گفت را بر هم زنم / لحظه ای بی این سه با تو دم زنم. وقتی می گوید لفظ و صوت و گفت را بر هم می زنم، منظور، آن صوت و لفظی است که از خود من است و آن جایی است که منیّت من دخالت دارد. اینها را کنار می گذارم و لحظه ای بی این سه – یعنی آنجایی که من دیگر خودم نیستم – با تو دم زنم. در این صورت، آن دم الهی است.

در اینجاست که دوباره به برهان صدیقین باز می گردیم. یعنی در آنجا [= مقام بی خودی و خالی از نفسانیات] رؤیت سالک، رؤیت الهی است؛ سخن سالک، سخن الهی است؛ وجه سالک، وجه الهی است؛ ید سالک، ید الهی است و همه چیز او الهی می شود.

اینجاست که باید گفت همه معارف مولوی، در واقع به شعر نخستین او بر می گردد. درست است که مولانا شعر می گوید، ولی یک شاعر حرفه ای نیست. گاهی می گوید:

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا / پوست بود، پوست بود در خور مغز شعرا ! [4]

یعنی اینها [= نفسانیات] را کنار می گذارد و آماده می شود تا در او دمیده شود، و واقعاً هم دمیده می شود! علت اینکه سخن او تا این اندازه جاذبه و معنویت دارد، این است که از حق در او دمیده می شود.

من به این مناسبت این بحث را مطرح کردم که شما مطلبی را ظاهراً از بیان السعادة نقل کردید که « يَكْفِ » را به معنای دمیدن معنی کرده است. [این بدان جهت است که] وقتی سالک به مقام حضور برسد، آنجا دمیدن و کفایت حق است. به آیه « سَنُرِيهِمْ »  هم که بر گردیم، فرقی نمی کند و آنجا نیز ارائه حق است. «ارائه» مربوط به رؤیت است و «کفایت» مربوط به دمیدن است. پس اسماع و ارائه و [خلاصه] همه چیز از حق ناشی می شود. یعنی شنیدن من، بسته به شنیدن حق است؛ دیدن من، بسته به دیدن حق است؛ گفتن من، بسته به گفتن حق است. بین زبان و چشم و گوش [در نسبت با حق] هیچ فرقی نیست و همان طور که زبان من به زبان حق می گوید، چشم من هم به چشم حق می بیند و گوشم به گوش حق می شنود.


[1] سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، غزل شماره 511

[2] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۹۰ – شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفس و نوحه خواجه بر وی.

[3] قرآن کریم، سوره التکویر، آیه 18 : « وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ ؛ سوگند به صبح چون دمیدن گیرد. »

[4] مولوی، دیوان شمس، غزلیات، غزل شماره 38 :
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل / مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر / پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی / کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان / مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من / تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر / خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-014-b

شماره قسمت: 014

مدت زمان: 11:03

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=859

۱ دیدگاه

  1. بسیار عالی، متشکرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *