منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ در فصل سوم, فلسفه, منطق, هستی شناسی | ۱ دیدگاه

اصل بدیهی در تصورات و تصدیقات

اکنون و در اولین بخش از قسمت اول فصل جدید برنامه معرفت که پیرامون مسائل عمده هستی شناسی در فلسفه صحبت می شود، می پردازیم به این موضوع که اصل بنیادی و زیربنایی هر نظام فکری و فلسفی چه باید باشد؟ حکما و فیلسوفان اسلامی بخصوص صدرالمتألهین چه اصلی را به عنوان زیربنای تفکر فلسفی خود انتخاب کرده اند؟

ضمن پرداختن به این مسائل، به نکات ظریفی هم پیرامون بداهت وجود و نیز بداهت مفهوم آن و همین طور تفاوت ادراکات در حوزه تصورات و تصدیقات، پرداخته خواهد شد. نکاتی که کمتر فیلسوفی در عصر حاضر به آن توجه دارد!

*       سؤال ما از محضر استاد عزیز، از اینجا شروع می شود که: هر نظام فکری و فلسفی، بر یک اصل بدیهی مبتنی است. همه فلاسفه و بزرگان حکمت و عرفان نیز در این مسئله اتفاق نظر دارند. منتها در این که چه اصل بدیهی را مبنای نظام فکری خود قرار دهند، با یکدیگر متفاوت اند. برای مثال جناب ملاصدرا، مفهوم وجود را به عنوان یک اصل بدیهی، مبنای نظام فکری و فلسفی خود قرار داده است؛ همچنین شیخ سهروردی، نور را برای این موضوع انتخاب کرده است. یا به عنوان نمونه دیگر، دکارت، کوجیتو [1] – که مخفف “می اندیشم، پس هستم” است – را اصل بدیهی خود در نظر گرفت. و از طرف دیگر، جناب مولوی، «عشق» را اصل بدیهی خود دانسته است: دور گردون را ز موج عشق دان / گر نبودی عشق، بفسردی جهان [2] .

سؤال اینجاست که ملاک ما برای بدیهی بودن (مخصوصاً در رابطه با وجود) چیست؟ آیا از آنجا که مفهوم وجود، از هر چیزی روشن تر و نورانی تر است، بدیهی است؟ یا اینکه چون فهم بشر از ادراک وجود عاجز است، امری بدیهی بشمار می آید؟ یا رازی در این مسئله نهفته است که در سایه کمال عقل و عشق در انسان قابل کشف است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب! شما یکی از بنیادی ترین مسائل را در اینجا مطرح کردید. البته در فرمایشات شما، دو سؤال مستتر بود که من اول آنها را باز می کنم و سپس درباره هر کدام، صحبت می کنیم. یکی اینکه در نظام ها و نحله های فکری و فلسفی، نظام فلسفی هر فیلسوفی بر یک اصل، مبتنی است که شما آن را اصل بدیهی دانستید (که به یک معنی درست است) و سؤال دیگر اینکه، بدیهی یعنی چه؟

در اینکه هر نظام فلسفی بر یک اصلی مبتنی است، شکی نیست. چون اگر نظام فکری و فلسفی، مبنا و زیربنایی نداشته باشد، دقیقاً مانند یک ساختمانی است که زیربنا نداشته باشد؛ [واضح است که] این ساختمان، سرپا نخواهد بود.

اما اینکه در مثال‌تان، بخصوص فرمودید که ملاصدرا، «مفهوم وجود» را بدیهی دانسته است [جای بحث دارد]. بله! البته که مفهوم وجود، بدیهی است ولی زیربنای نظام فلسفی صدرالمتألّهین، مفهوم وجود نیست بلکه خودِ وجود است. منتها اینجا جای بحث [بیشتری] دارد که چگونه خود وجود، زیربنای یک نظام فلسفی قرار می گیرد؟ و تمام مسئله در همین جاست!

*       یعنی وجود بمعنی الوجود؟

وجود! یعنی نه وجود به قید مفهوم، بلکه خود وجود. آیا وجود، زیربنای فکر صدرالمتألّهین است یا مفهوم وجود؟ طبعاً مفهوم وجود نیست؛ ضمن اینکه چنانچه فرمودید، مفهوم وجود هم بدیهی است. البته که مفهوم وجود، بدیهی است اما زیربنای نظام فکری – فلسفی صدرالمتألّهین، وجود است. البته خود وجود هم بدیهی است. در اینجا بحث قابل ملاحظه ای مطرح است که شاید کمتر هم به آن توجه می شود، [و آن اینکه] هم مفهوم وجود بدیهی است و هم خود وجود بدیهی است.

حالا بر می گردیم به سؤال دوم شما که، معنای بداهت چیست؟ بداهت در مفهوم [وجود] یعنی چه و بداهت خود وجود یعنی چه؟ پرسش بسیار بنیادی بود که شما آن را مطرح کردید. در پاسخ به سؤال شما که بداهت یعنی چه [باید گفت] بدیهی یعنی چیزی که:
– اولاً بسیط است؛ یعنی از چیز دیگری ساخته و ترکیب نشده است و خود آن، اصل است.
– ثانیاً بدون واسطه است و مبتنی بر فهم دیگری نیست؛ یعنی اولاً و بالذات، مفهوم است.

اجازه بدهید برای اینکه این مطلب مقداری روشن تر شود، من چند مثال بیاورم و سپس وارد بحث وجود شویم. البته اینها مثال است که می آورم و به وجود، مربوط نیست. بعداً خواهیم گفت که بداهت در وجود به چه معناست. برای اینکه بتوانیم مفهوم بدیهی را با یک مثال، نشان دهیم، فرض کنید که شما می گویید: «کل از جزء ، بزرگتر است». این یک مفهوم بدیهی است. یعنی چه؟ یعنی برای فهم این مطلب، نیازمند فهم مطلب دیگری نیستیم و فقط کافیست تا معنی کل [و جزء] را تصور کنیم. چون وقتی می گوییم: کل از جزء بزرگتر است، در این جمله و گزاره، یک [مفهوم] کل و یک [مفهوم] جزء و یک حکم به اینکه کل، بزرگتر از جزء است، به کار برده شده است. پس باید تصوری از جزء و تصوری از کل داشته باشید. وقتی که از کل، تصور صحیحی داشته باشید و از جزء نیز تصور صحیحی داشته باشید، بالبداهه حکم می کنید که: کل از جزء بزرگتر است. این یک مفهوم بسیار بدیهی است و واسطه نمی خواهد.

بنابراین، تعریف بداهت مفهوم این است که آن مفهوم، مبتنی بر فهم دیگری نباشد و مفهوم دیگری در این میان، وساطت نکند؛ خود مفهوم باید اولاً و بالذات در ذهن ما روشن باشد. این [مثالی هم که زده شد، بیانگر بداهت] در یک گزاره بود. وقتی گفتیم: کل از جزء بزرگتر است، این یک قضیه و یک گزاره است. اما [معیار بداهت] در تصورات نیز به همین گونه است.

ادراک انسان به طور کلی تقسیم می شود به: تصورات و تصدیقات. خود این [تقسیم بندی] هم در عین ساده بودن، یک مسئله بسیار مهمی است و از عمیق ترین مسائل به شمار می آید. چون امروزه در دنیا مقداری در مورد تصور، حرف وجود دارد و گفته می شود که همه چیز، تصدیق است. منطق دنیای جدید می گوید حتی تصورات انسان هم تصدیق است! خوب این حرف به یک معنی درست است؛ هر تصوری هنگامی که آن را تصور می کنم، چون می دانم که من آن را تصور می کنم، یک تصدیق خواهد بود. ولی به همین معنا نیز می توان گفت که هر تصدیقی، یک تصور است. هر تصور، به یک معنی تصدیق است و هر تصدیق نیز به یک معنی تصور است. این بحث که ادراک، چگونه به تصور و تصدیق تقسیم می شود، در عین ساده بودن، خود یک بحث پیچیده ای است.

تصور یعنی [حالتی از ادراک که] شما در آن، حکم ندارید. تصدیق هم [حالتی از ادراک است] که شما در آنجا، تصور و حکم [هر دو را با هم]دارید. همان طور که مثال آوردم، [در گزاره] کل از جزء بزرگتر است، کلمه «است» بیانگر رابطه است و حکم شما است برای بیان اینکه کل از جزء بزرگتر است. ولی در تصور، حکم نیست؛ فقط تصور ساده و یک تصویر است.

در هر دو قسم [تصور و تصدیق] بدیهی و نظری وجود دارد. تصور بدیهی داریم و تصور نظری؛ همچنین تصدیق بدیهی داریم و تصدیق نظری. نظری در مقابل بدیهی یعنی آن چیزی که باید آن را با تأمل دریابیم. تصدیق بدیهی آن است که نیازی به تأمل و واسطه ندارد؛ برای مثال صرف تصور کل و تصور جزء، کافی است تا شما حکم کنید که کل بزرگتر از جزء است. اما تصدیق نظری آن است که نیازمند تأمل و واسطه است. مثلاً می گوییم: عالم، حادث است. این گزاره یک تصدیق است اما بدیهی نیست. باید روی آن تأمل کرد که چرا عالم حادث است؟ برای اینکه عالم، متغیّر است و هر متغیّری پدید می آید و چون پدید می آید، پس حادث است. [همانطور که ملاحظه کردید، این گزاره] واسطه دارد.

بنابراین ادراکات ما در مرحله اول، به دو قسم تصور و تصدیق، قابل تقسیم است که یک تقسیم عقلی و مهم هم هست. ما باید توجه داشته باشیم که تصورات ما، چه بخشی [از ادراکات ما] را تشکیل می دهند و تصدیقات ما، چه بخشی را. از جمله آثاری که بر همین تقسیم بندی بار است – که بسیار مهم بوده و کمتر به آن توجه شده است – این است که در تصورات، صدق و کذب معنا ندارد. تمام صدق و کذب ها، خطا و صواب ها و درست و نادرست ها در تصدیقات معنی پیدا می کند. در تصور، نه صدق داریم و نه کذب، نه خطا داریم و نه صواب، نه درست داریم و نه نادرست. تصور فقط تصور است. بر فرض شما «سیمرغ» را تصور می کنید؛ [به شرطی که] فقط تصور کنید و حکم نکنید! اگر بخواهید بگویید سیمرغ وجود دارد، در این صورت، این یک حکم خواهد بود و حکم خطایی هم هست؛ زیرا سیمرغ – به این صورتی که ما تصور می کنیم – وجود ندارد. یا به عنوان مثال، یک «انسان دَه سر» یا یک «انسان پری صفت» را تصور کنید. تصور کنید ولی حکم نکنید. در این صورت نه صواب است و نه خطاست، نه صادق است و نه کاذب. تصور، فقط تصور است اما اگر حکمی بر آن بار شد که مثلا هست یا نیست، آن صفت را دارد یا ندارد، چنین است یا چنان نیست، این یک تصدیق خواهد شد که هم صدق و کذب و هم صواب و خطا دارد. اما چون در صرف تصور، حکم نیست، خطا و صواب و درست و نادرست هم نیست. بنابراین نتیجه می گیریم که تمام این مسائل [و چالش های] خطا و صواب و درست و نادرست، مترتب بر حکم آدمی است. یعنی انسان در آنجا که حکم می کند، مسئول صواب و خطای آن است ولی هنگامی که حکمی [صادر] نکند، هیچ مسئولیتی برای درست یا نادرست بودن آن ندارد.

اصل بدیهی

*       در گزاره «کل بزرگتر از جزء است» شما فرمودید که ابتدا باید تصویر یا تعریفی از کل و جزء داشته باشیم و آنگاه بگوییم که کل از جزء بزرگتر است. آیا این امر که حکم ما مبتنی بر تصور کل و جزء است، از تعریف بداهت نمی کاهد؟

خیر. کسی که از کل و جزء تصوری ندارد، هرگز حکم هم نخواهد کرد که کل از جزء بزرگتر است. اولاً حکم نمی کند و ثانیاً اگر هم حکم بکند، حکم بیهوده ای خواهد بود. تنها کسی می تواند حکم کند که [تصوری از مقدمات داشته باشد]. همانطور که عرض کردیم در صرف تصور، حکم نیست و از طرف دیگر، بداهت در تصور، بداهت تصوری است و بداهت در تصدیق، بداهت تصدیقی است. این دو بداهت با هم متفاوت اند. اصلاً عالم تصور و عالم تصدیق، دقیقاً دو عالم است و بلکه نترس و بگو دو جهان است. به همین دلیل عرض کردم که این مطلب در عین سادگی، بسیار مهم است. در جهان تصورات، حکم وجود ندارد، در حالی که جهان تصدیقات، قائم به حکم است و حکم نیز، فعل نفس آدمی است.

بنابراین [تصورات و تصدیقات] دو جهان هستند و احکام یک جهان، در جهان دیگر صادق نیست. احکام تصورات بر تصدیقات بار نیست و احکام تصدیقات بر تصورات بار نیست. ضمن اینکه [تصورات و تصدیقات] نهایت ارتباط را با یکدیگر دارند؛ آنچنان به هم متصل و مرتبط اند که شگفت انگیز است! اما در عین حال، دو جهان هستند. بنابراین بداهت تصوری، یک مسئله است و بداهت تصدیقی، مسئله ای دیگر؛ نظری بودن تصوری، یک مسئله است و نظری بودن تصدیقی، مسئله ای دیگر.

اکنون بر می گردیم به پرسش نخستین حضرتعالی که وقتی صدرالمتألّهین از بداهت وجود سخن می گوید و بلکه مبنای فکری او، وجود است و فلسفه او نیز، فلسفه وجودشناسی است – بله! وجودشناسی اساس فلسفه است و از جمله صدرالمتألّهین هم وجودشناسی و در واقع، هستی شناسی می کند؛ از تعیّنات و از مسائل هستی صحبت می کند و موضوع فلسفه از نظر او، هستی یا وجود یا همان موجود بماهو موجود است. – هم مفهوم وجود را به همان معنایی که عرض کردم، بدیهی می داند [و هم خود وجود را بدیهی می داند].

تصور وجود، تصوری بدیهی است. یعنی هر کسی از هستی (حداقل از هستی خودش) تصوری دارد؛ صرف نظر از اینکه حکم کند که هستی چیست. [در مقام تصور هستی، انسان] هنوز به حکم نرسیده است که [بگوید] هستی چیست و چه مسائلی دارد. خوب هستی خیلی مسائل دارد؛ هستی خیلی تعیّنات دارد و خیلی احکام دارد. انسان صرف نظر از احکام هستی مثل هستی خارجی، هستی ذهنی، هستی مجرد، هستی مادی و …، تصوری از خود هستی دارد و این تصور، بدیهی است. یعنی هر کس بالبداهه و بدون اینکه نیاز به تصور دیگری داشته باشد، [از هستی یک تصور دارد]. یعنی تصور هستی، قبل از هر تصور دیگر است.

یک جمله ای از جناب خواجه نصیر طوسی دیدم که بعداً صدرالمتألّهین نیز آن را در بعضی از آثار خود نقل کرده است. جمله شگفت انگیزی است که اکنون به ذهنم رسید تا آن را در اینجا بگویم. خواجه می فرماید: « الوُجودُ أَعرَف مِن کُلِّ تَصَوُّرٍ و مِن کُلِّ مُتَصَوَّرٍ » [3] ؛ هستی، بدیهی تر و شناخته شده تر از هر تصور و هر متصور است. [تَصَوُّر و مُتَصَوَّر] با هم متفاوت اند. شما هیچ تصوری قبل از تصور هستی ندارید. هیچ تصوری نمی تواند بر تصور از هستی تقدم داشته باشد. شما اگر تصوری از هستی نداشته باشید، تصور دیگری نیز نخواهید داشت. باید قبل از هر تصوری، تصور هستی را در دست داشته باشید. پس تصور هستی، قبل از هر تصوری است و نیز، تصور هستی، قبل از هر متصوَری هم هست که این خیلی مهم است. تصور و متصوَر، دو چیز اند. اجازه بدهید درباره این مطلب در فرصت دیگری صحبت کنیم و فعلاً به پرسش جنابعالی برگردیم.

بنابراین تصور هستی بدیهی است. اما صدرالمتألهین از مفهوم وجود – که البته آن هم بدیهی است – بحث نمی کند. موضوع فلسفه او، مفهوم وجود نیست بلکه اصل هستی است. حالا پرسش اساسی این است که اصل هستی یعنی چه؟ اصل هستی را می توان تصور کرد و تصور آن بدیهی هم هست – تا اینجا این مطلب را گفتیم و اکنون هم می گوییم و در این گفته، ثابت قدم هم هستیم – اما آیا و باز تاکید می کنم آیا، اصل هستی را می توان در تصور آورد؟ آیا هستی – آن چنان که هست – در ذهن من می گنجد؟ باز تاکید می کنم که قطعاً من از هستی یک تصور دارم؛ هر انسانی از هستی تصور دارد و بدیهی و درست هم هست و بلکه نمی تواند تصوری نداشته باشد. اما آیا این تصور من، یک قالب یا لباسی است که به اندام اصل هستی سازگار و منطبق است؟! یعنی همین تصوری که من در ذهنم از هستی دارم، اندام کل هستی با این لباس، منطبق و سازگار است یا نه!؟

با صراحت باید عرض کنم که این قبایی که در ذهن من برای هستی دوخته شده، [یا به عبارت دیگر] تصوری که من از هستی دارم، بسیار کوتاه تر از قامت رعنای بلند غیرمتناهی هستی است. من نمی توانم قبایی بدوزم و [مفهومی را] به تصور درآورم که به قامت هستی راست آید. قامت هستی آن چنان بلند است و جایگاه او آنچنان بلند است که هرگز در ذهن من، جای نمی گیرد. ذهن من هرگز قادر نیست هستی را آن چنان که هست، در قالب محدود خویش جای دهد.

*       هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست / ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست [4]

پس ضمن اینکه تصور من از هستی بدیهی است، [اصل هستی به تصور من در نمی آید] …

*       پس در اینجا که دچار مشکل [و تناقض] خواهیم شد!

بله! معضل همین جاست! و من می خواستم به همین معضل اشاره کنم. معضل بزرگ همین جاست. عظمت هستی هم همین جاست که هر انسانی از هستی، تصور دارد و این تصور او، بدیهی و اجتناب ناپذیر است در حالی که این تصور، به قامت بلند رفیع غیرمتناهی هستی، منطبق و سازگار نیست.

از این جا [و با این نکته] ما باید تنبّه پیدا کنیم؛ باید از خواب بیدار شویم. اینجا مقام بیدار شدن از خواب است که راه ما به هستی، چگونه است؟


[1] Cogito ergo sum

[2] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۱۶۵ – ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود.

[3] ر.ک صدرالمتألّهین، شواهد الربوبیه، مشهد اول، شاهد اول، اشراق نهم: «حقیقت این است که جهل انسان به مسئله وجود، موجب جهل او به همه اصول معارف و اساس علم می باشد. زیرا با وجود، همه اشیاء شناخته می شود. وجود، اول و ابتدای هر تصور است و از هر امر (شناخته شده به امر غیر از خود) شناخته شده تر است. هر گاه مورد غفلت و جهل باشد، همه چیز مورد جهل واقع می شود.»

[4] حافظ، غزلیات، غزل شماره 71


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-011-a

شماره قسمت: 011

مدت زمان: 18:11

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=635

۱ دیدگاه

  1. خداوند به شما عزت عطا فرمایید . به تحریر در آوردن گفته های استاد دینانی ، گامی بزرگ در جهت ترویج علم و معرفت است. تأثیری که نوشته دارد هرگز در شنیدن( فایل صوتی یا تصویری) نیست.
    اجرکم عنداله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *