منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ در ابن سینا, فصل سوم, فلسفه, هستی شناسی | ۰ دیدگاه

برهان صدیقین و سه مفهوم ضرورت، امکان و امتناع

برهان صدیقین، که یکی از اصلی ترین پایه های حکمت و فلسفه اسلامی را تشکیل می دهد، از زمان فارابی مطرح شده و در بیان ابن سینا، به برهان صدیقین ملقب گشت. پس از بیان ابن سینا از برهان صدیقین (که کامل ترین بیان را تشکیل می داد) حکما و بزرگان دیگری این برهان را با تقریرهای گوناگون بیان کردند تا اینکه در زمان ملاصدرا و به دست او به بهترین نحو خود بیان شد.

بر اساس برهان صدیقین، وجود خداوند و واجب الوجود ازلی، بدون واسطه قرار دادن مخلوقات و با نظر مستقیم در حقیقت هستی و واقعیت، به اثبات می رسد. از آنجا که این برهان در میان براهین دیگر برای اثبات خداوند (از جمله برهان حدوث زمانی متکلمین)، کمترین مقدمات را لازم دارد و هر انسانی که دارای طبع متعادل و عقل سلیم باشد می تواند درستی آن را تصدیق کند، این برهان به صدّیقین منصوب گشت.

در چندین قسمت آتی و به طور مفصل به شرح این برهان (هم از نظر خود ابن سینا و هم با تقریر ملاصدرا) در برنامه معرفت خواهیم پرداخت. از آنجا که ایده اصلی و رکن اساسی این برهان، مفاهیم سه گانه «ضرورت» و «امکان» و «امتناع» می باشد، در بخش نخستین از تفسیر آن، به توضیح در مورد این سه مفهوم و علی الخصوص به مفهوم ضرورت ازلی می پردازیم و قدم به قدم تا رسیدن به نتیجه این برهان، پیش خواهیم رفت.

*       در این جلسه قصد داریم تا به برهان سینوی [=برهان صدیقین] بپردازیم. جناب بوعلی در نمط چهارم از کتاب الاشارات و التنبیهات می فرماید: وجود را نه حدّی است و نه ضدّی و نه نِدّی … ، الّآ به صریح العرفان العقلیه. سؤال اینجاست که «عرفان عقلی» به چه معناست که جناب بوعلی را به صرافت و بداهت وجود، رهنمون کرد؟

بسم الله الرحمن الرحیم

همان طور که شما به صرافت وجود یا بداهت آن اشاره کردید، در جلسات قبل نیز به این مطلب اشاره کردیم که بداهت، هم در مفهوم وجود و هم در صرافت وجود [برقرار است]. وجود، هم از نظر مفهوم، بدیهی است و هم از نظر تحقّق؛ منتها این دو جهت، مقداری با یکدیگر متفاوت است. معمولاً ما وقتی از بداهت، صحبت می کنیم، [منظورمان] همان بداهتی است که [فهم آن] در ذهن و در فکر، واسطه نمی خواهد؛ یعنی بدون هر گونه واسطه و به نحو بسیط، در ذهن حضور دارد. هر ادراکی از این دست را بدیهی می گویند.

مثال های زیادی – چه در عالم تصور و چه در عالم تصدیق – می توان برای این قسم از بداهت برشمرد. ما، هم تصورات بدیهی داریم و هم تصدیقات بدیهی. تصدیق بدیهی مانند این که: کل از جزء بزرگتر است؛ یا یک، نصف دو تا است؛ و امثال ذالک.  این ها تصدیقات بدیهی هستند. تصور بدیهی هم یعنی آن چیزی که بدون هر واسطه ای، در ذهن تحقّق پیدا می کند. مثلاً تصور انسان از هستی – هر انسانی از هستی تصور دارد – مبتنی بر چیز دیگری نیست؛ یعنی لازم نیست قبلاً شما چیز دیگری را بدانید تا هستی را بدانید. البته ممکن است شما بگویید که: نه! مثلاً من اول این میز را دیدم و بعداً متوجه هستی [آن] شدم. ولی [باید توجه داشت که] میز بودن میز، اول نیست و هستی میز، بعد از آن؛ بلکه اول هستی است و بعداً میز است. نمی توان گفت که میز بودن میز، قبل از هستی میز است. اگر هستی نبود، میز بودن هم معنی نداشت. این عبارت اخری همان تعبیر صدرالمتألّهین است که گفت: «وجود بر ماهیت تقدم دارد». ما وقتی به اشیاء نگاه می کنیم، ماهیّات در ذهن ما وارد می شوند. شجر، حجر، ملک، فلک، دریا، صحرا، … این ها ماهیّات هستند، اما چون هستند این تعیّنات را پیدا می کنند نه اینکه اول تعیّن دارند و پس از آن، هست می شوند.

بنابراین صرافت وجود هم یک نوع بدیهی [بودن] در مقام تصور است. اما همه این حرف هایی که می گوییم، [مربوط به] بداهت تصوری یا تصدیقی است؛ یعنی آنچه که به عالم ادراک [تعلق دارد] و در صحنه ذهن آدمی بروز و ظهور پیدا می کند. اما خود حقیقت هستی به ذهن نمی آید. مسئله و معضل در همین جاست! این مسئله در عین سادگی، مقداری پیچیده است، [زیرا] نمی توان آن را تصور کرد، بلکه باید نسبت به آن تنبّه پیدا کرد. ما نمی توانیم خودِ هستی را به ذهن بیاوریم. هر آنچه در ذهن ما می آید، جلوه ای از هستی است و خود هستی نیست. زیرا ذهن ما، هست! ذهن ما، خودش از جلوه های هستی است؛ اکنون چگونه جلوه هستی می تواند هستی را در خود بیاورد؟! جلوه هستی، فقط می تواند یک جلوه از هستی را نشان دهد؛ حالا اگر ذهن من، جلوه ای از هستی است، چگونه جلوه، [کل] متجلی را در خود دارد در حالی که جلوه، فقط جلوه ای از متجلی است؟

بنابراین [رسیدن به هستی] فقط با تنبّه، امکان پذیر است. تنبّه هم یعنی اینکه انسان بیدار شود، نه اینکه چیزی را تصور کند. هستی، هست. ما هر چیزی را که درک بکنیم – کوچکترین موجود یا حداقل، خودمان را – [ابتدا هستی را درک کرده ایم]. من، صرف نظر از اینکه به چیز دیگری بیندیشم، می فهمم که خودم هستم. همچنین من به هر چیزی که می اندیشم، اول می دانم که خودم هستم؛ این من هستم که به چیز دیگری می اندیشم. اگر من هستم، آیا منیّت من مقدم بر هستی من است یا هستی من مقدم بر منیّت من؟ «من» هستم. در اینجا دو کلمه داریم: یکی «من» و دیگری «هستی». آیا من در پرتو هستی، منم یا هستی در پرتو من، هستی است؟ [حقیقت این است که] من بودن من، [وابسته به] هستی من است.

بنابراین قبل از هر چیزی من، منم؛ یعنی قبل از اینکه من چیزی را درک بکنم – چه بدیهی و چه نظری – من، منم. مگر اینکه من در من بودن خودم شک بکنم! اما من نمی توانم در من بودن خودم شک بکنم! حتی وقتی که من در من بودن خودم شک می کنم، این من هستم که شک می کنم. فرض کنید که من، در من بودن خودم شک بکنم. [در این صورت هم] این من هستم که شک می کنم. شک کننده ای که هست، من هستم. بنابراین نمی توان «من» را انکار کرد. [از طرف دیگر] اگر من منم، یعنی من هستم. [و دوباره این پرسش را باید مطرح کرد که] چون من منم، پس هستم یا چون من هستم پس من، منم؟

من این پرسش ها را برای تنبّه به هستی مطرح می کنم [تا پی ببریم] که هستی، چقدر بدیهی است. واقعاً هستی، بدیهی ترین چیز است. هستی هست و کسی نمی تواند بگوید که هستی نیست.

*       شاعری هم می فرماید: هستم اگر می روم / گر نروم نیستم [1]

حتی اگر یک فرد سمج – که در مقام انکار و عناد قرار گرفته است – بگوید: نخیر! هستی نیست. یا بگوید: من نمی دانم که هستی، هست یا نیست یا اینکه اصلاً هستی را انکار می کنم، [در این صورت] وقتی می گوید هستی نیست، چه کسی است که می گوید: «هستی، نیست»؟ باز هم خود هستی است که باید بگوید: «هستی، نیست». پس هستی را نمی توان انکار کرد. وقتی ما می گوییم هستی بدیهی است [به همین دلیل است].

اجازه بدهید که با بیان دیگری این موضوع را توضیح دهیم، چون توضیح این مطلب مقداری سخت و دشوار است. ما این مسئله [= بداهت هستی] را «ضرورت ازلی» می نامیم. اجازه بدهید که وارد این بحث شویم تا شاید بتوانیم از این راه، بیشتر در مورد هستی صحبت کنیم.

برهان صدیقین و مفاهیم ضرورت، امکان و امتناع

ما سه مفهوم اساسی داریم که هر انسانی اگر تنبّه پیدا کند، به این سه مفهوم پی خواهد برد و به نظر من، بنیادی ترین مفاهیمی که بشر می تواند داشته باشد، همین سه مفهومی است که عرض می کنم. هیچ مفهومی بنیادی تر از این سه مفهوم نیست: یکی مفهوم «ضرورت» است؛ به معنای وجوب، تحقق و حتمیّت. یکی مفهوم «امتناع» است؛ به معنای نشدن و ناشدنی که از مفهوم نبودن هم بالاتر است. زیرا ممکن است چیزی موجود نباشد اما امکان بودنش باشد. خیلی چیزها هستند که الان نیستند ولی ممکن است در آینده بوجود بیایند. ولی امتناع، بیش از نبودن است. امتناع یعنی [چیزی] نیست و هرگز شدنی هم نیست. بنابراین امتناع، غلیظ تر از نبودن است زیرا نبودن یعنی آنچه که نیست، اما امتناع یعنی چیزی که هم اکنون نیست و هم هرگز نخواهد بود. [با این بیان از امتناع می توان ضرورت را نیز دوباره معنی کرد:] ضرورت یعنی چیزی که هم اکنون هست و هیچگاه هم نمی تواند که نباشد. نبودن، هرگز در آن صدق نمی کند و همواره ضروری است.

این دو مفهوم بود، اما یک مفهوم وسطی هم هست که آن، مفهوم «امکان» است. امکان یعنی [یک شیء] حالتی دارد که می تواند باشد و می تواند نباشد. شما بسیاری از موجودات را می توانید تخیل کنید که اکنون نیستند اما امکان آن وجود دارد که روزی به وجود بیایند. خیلی چیزها هست که الآن موجود نیست ولی ممکن است روزی به وجود بیاید؛ همان طور که خیلی چیزها هم هستند که هم اکنون وجود دارند ولی می توانند در آینده نابود بشوند. این معنای امکان است.

این سه مفهوم، بنیادی ترین و زیربنایی ترین مفاهیمی هستند که انسان – در صورت توجه و تنبّه – با آن روبرو است. اگر ما این سه مفهوم را شناختیم، [می توانیم در مسئله وجود و هستی شناسی موفق باشیم].

اجازه بدهید اول در مورد «امتناع» صحبت کنیم. امتناع، یعنی آنچه که ناشدنی است. ناشدنی، مصداق ندارد و من نمی توانم مثال بزنم چه چیزی هست که هرگز ناشدنی است. چون [شیء ناشدنی] نیست، پس مصداق هم ندارد و نمی توان مثالی برای آن پیدا کرد. اگر ما سعی کنیم تا در عالم مفاهیم، مصداقی برای آن پیدا کنیم می گوییم: «تناقض» [مصداق امتناع است]. تناقض، هرگز اتفاق نمی افتد. تناقض به چه معناست؟ یعنی چیزی در عین این که هست، در عین حال هم نباشد؛ در همان لحظه ای که هست، در همان لحظه هم نباشد! یعنی من الآن هم حرف می زنم و هم حرف نمی زنم. این شدنی نیست، زیرا من بالاخره یا حرف می زنم و یا حرف نمی زنم. چیزی که وجود و عدم در عین واحد در آن جمع شود، آن چیز شدنی نیست. مثلاً [پیدایش] یک دایره مربع – دایره ای که در عین دایره بودن، مربع هم باشد – شدنی نیست. ما هرگز نمی توانیم [دایره مربعی شکل را] فرض کنیم و نمی توانیم منتظر باشیم تا در آینده نیز دایره ای پیدا شود که مربع هم باشد. دایره ای که در عین دایره بودن، مثلث هم باشد، هرگز شدنی نیست و امتناع دارد. بنابراین امتناع، مصداق ندارد و تنها می توانیم با این مثال ها بگوییم که چه چیزهایی شدنی نیست.

در مقابل امتناع، ضرورت است. ضرورت، چیزی است که ناشدنی نیست و نمی تواند که نباشد. مصداق ضرورت، چه چیزی می تواند باشد؟ در بین موجودات عالم نمی توانیم مصداقی برای ضرورت بیابیم. آسمان، ضرورت ندارد؛ یعنی ممکن است که روزی نباشد، همان طور که روزی هم نبود. زمین، کهکشان، فلک، مَلک، جبرئیل، دریا، صحرا، مُلک، ملکوت و … [همه اینها اموری هستند که] می توانند نباشند. همه امور حادث را می توان فرض کرد که نباشند. اما من دنبال چیزی می گردم که نتوانیم نبودن آن را فرض کنیم. چیزی که نتوانیم فرض کنیم روزی نباشد، ضرورت است. اگر ما چیزی پیدا کردیم که نشدن آن، ناممکن باشد، آن ضرورت خواهد بود.

ضرورت، اقسامی دارد. من ناچارم تا در اینجا، تعدادی از اقسام ضرورت را بیان کنم: ضرورت ذاتی، ضرورت وصفی و ضرورت شرطی، از جمله انواع ضرورت هستند. قسم دیگری از ضرورت، «ضرورت ازلی» است. درباره انواع ضرورت، فراوان صحبت شده است، مانند ضرورت ذاتی، ضرورت وصفی، ضرورت به شرط المحمول و … . اما ضرورت ازلی در بین حکما، کمتر مورد بحث واقع شده است.

ضرورت ذاتی مانند چیست؟ مثلاً عدد چهار، زوج است؛ بالضرورة. عدد چهاری نیست که زوج نباشد [زیرا] زوجیت، ذاتی عدد چهار است. اما [ضرورت] زوجیت در عدد چهار، ذاتی است و ازلی نیست. چرا به آن ذاتی می گوییم [و آن را ازلی نمی دانیم]؟ برای اینکه یک قید دارد: عدد چهار، مادامی که چهار است، زوج است. قید «مادام» در اینجا لازم است. عدد چهار، زوج است اما مادامی که چهار، چهار است. در اینجا یک قید وجود دارد و [حکم زوجیت،] مطلق نیست.

اکنون ما می خواهیم به دنبال ضرورتی بگردیم که قید نداشته باشد. نه قید زمانی، نه قید مکانی و نه قید ذاتی؛ حتی قید ذاتی هم نباید نداشته باشد. آیا چنین ضرورتی داریم؟ آن ضرورتی که هیچ قیدی ندارد و عرفا اسم آن را «ضرورت ازلی» نامیده اند، «هستی» است. اصل هستی، نه هستی فلک و ملک و آسمان و زمین. اگر هستی را به یک ماهیت اضافه کردید، ممکن است که روزی نباشد، اما اصل هستی، قید «مادام» ندارد. هستی، همیشه هستی است. هستی نمی تواند که نیستی باشد. هستی، نیستی را نمی پذیرد.

[باید توجه داشت که] هستی یک شیء، ممکن است که نیست شود، مانند هستی فلک که ممکن است نیستی فلک شود یا هستی آسمان که ممکن است نیستی آسمان شود یا هستی کل عالم خلقت که ممکن است نیست باشد، چنانکه روزی هم خداوند عالم خلقت را نیافریده بود. ممکن است که خداوند روزی نخواهد که عالم، وجود داشت باشد؛ خوب عالم را کن فیکون و نابود می کند! اما خودِ هستی – که خداوند، همان خود هستی است – را چه کسی می خواهد نیست کند؟! شما بیرون از هستی، چه چیزی دارید؟ آیا چیزی بیرون از هستی، متصور است؟

*       نخیر!

پس هستی را – که چیزی بیرون از آن وجود ندارد – چه چیزی می تواند نیست کند؟ اصلاً تصوری از این کار وجود دارد؟ [این از آن جهت است که] بیرون از هستی، چیزی متصور نیست. چیزی بیرون از هستی این شیء و آن شیء قابل تصور است، اما اصل هستی، بیرون ندارد. پس اگر اصل هستی، بیرون ندارد، فرض نیستی هم [در آن راه] ندارد. ما به این ضرورت، «ضرورت ازلی» می گوییم.

ضرورت ازلی، قید مادام نمی خواهد، زمان و مکان هم نمی خواهد، و حتی اصلاً ذات هم نیست؛ زیرا ذات، فرع بر هستی است و تا هستی نباشد، ذات هم نیست. خودِ هستی بما هو هستی، نیستی نمی پذیرد و چیزی هم بیرون و یا فوق او نیست که بخواهد او را نیست کند. هستی، ضد ندارد، مثل ندارد، بیرون ندارد و مقابل ندارد. چه چیزی می خواهد در مقابل هستی بایستد؟ برای هر موجودی – هر چقدر هم که بزرگ باشد – چیزی هست که در مقابل آن بایستد. در مقابل یک کوه، کوه دیگری؛ در مقابل دریا، دریای دیگری؛ در مقابل رحمان، شیطان و در مقابل لطف، قهر می ایستد و به طور کلی هر چیزی یک مقابل دارد. اما در مقابل هستی چه چیزی هست؟ هستی (در واقع) مقابل ندارد.

*       شاعر هم می فرماید:

ما، که باشیم؟ ای تو ما را جانِ جان / تا که ما باشیم با تو در میان [2]

نه تنها هستی، مقابل و ضد ندارد، بلکه مثل هم ندارد. چه چیزی مثل هستی است؟

*       مولوی می فرماید:

ما عدمهاییم و هستیهای ما / تو وجود مطلقی، فانی نما [3]

بنابراین، هستی از آن جهت که هستی است، نه مثل دارد، نه ضد دارد، نه مقابل دارد، نه بیرون دارد، نه مرز دارد، نه حد دارد، نه جنس دارد، نه فصل دارد، … . پس هستی چیست؟ [نمی دانیم!] هستی همین است و چیزی جز این نمی توان درباره آن گفت. هستی، هستی است. [هستی به این معنا] ضرورت ازلی است. ما اگر بتوانیم ضرورت ازلی را بفهمیم و به آن تنبّه پیدا بکنیم، آنگاه خیلی از مسائل حل می شود و دیگر در مقام انکار هستی بر نمی آییم! چه کسی می خواهد هستی را انکار کند؟ آیا خود آن شخص، هست و می خواهد هستی را انکار کند؟! آیا شخص منکر هستی، از روی هستی، هستی را انکار می کند یا از روی نیستی؟ پس هستی، قابل انکار نیست و این همان ضرورت ازلی نام دارد.


[1] محمد اقبال لاهوری

[2] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۲۹ – اعتراض مریدان در خلوت وزیر.

[3] همان.


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-013-a

شماره قسمت: 013

مدت زمان: 16:30

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=755

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *