منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۴ اسفند ۱۳۹۱ در شناخت شناسی, فصل سوم, فلسفه, قرآن, هستی شناسی | ۰ دیدگاه

مقام حضور و شهود در کلام قرآن

به همان اندازه که ادراک و علم حضوری نقش بسیار مهم و غیر قابل انکاری در نظام معرفت شناسی فلسفی دارد، به همان اندازه نیز (و بلکه بیشتر!) فهم آن مشکل و دشوار است و اگر فهم را به معنای در آمدن در قالب مفاهیم در نظر بگیریم، فهم آن اساساً غیر ممکن خواهد بود!

این دشواری و دور از دسترسِ حصولی بودن حضور نه تنها باعث شده تا عموم مردم (و افرادی که تنها مدعی اند و به معرفت حضوری راه نیافته اند) در درک معنای آن دچار خطا و توهّم شوند، بلکه تاریخ نشان داده است که برخی از متفکران و اندیشمندان نسبتاً بزرگ در شرق و غرب عالم نیز، در رسیدن به معنای حضور واقعی به بیراهه کشیده شده اند و حضور را با برخی ادراکات خیالی و وهمی (از جمله برخی از حالات نفس) اشتباه گرفته اند.

این در حالی است که حکیم بزرگ و مسلمان ایرانی، شیخ الرئیس ابوعلی سینا با دقت و توجه تمام به این موضوع مهم، توانست تا با ارائه فرض «انسان معلّق» در صدد تنبّه و توجه به عالم حضور بر آید. اما سخنان این دانشمند و حکیم بزرگوار هم باعث نشد تا در دیار خود وی نیز، عده ای دچار خطا و مغالطه در این مطلب نشوند!

آنچه هم اکنون پیش روی شماست، سخنان فیلسوفی از تبار ابن سیناست که سعی دارد معنای آیه «شهد الله انه لا اله الا هو» که در قرآن کریم آمده است را از راه اشاره و تنبیه و با طرح پرسش های هشیار کننده در مخاطب خود آشکار ساخته و به منصه ظهور برساند.

*       موضوع مورد بحث ما، یک آیه از قرآن کریم است: « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ » [1] . می خواهیم از همین آیه شروع بفرمایید و توضیح دهید که آیا مراد از «شَهِدَ» در این آیه، اشاره به معنی بداهت است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

با بیانی که قبلاً [در جلسه قبل] عرض کردیم، اکنون بهتر می توانیم معنای «شَهِدَ» را بفهمیم. در این آیه کریمه که شما آن را قرائت فرمودید، فاعل «شَهِدَ» خود حق تعالی است. خود حق، شاهد است یعنی خودش می بیند و اوست که بیننده است. چه چیز را می بیند؟ می بیند که یکی است. خود [حق]، خود را می بیند: « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ … »

*       « … وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ »

این قسمت [ادامه آیه]، تابع «شَهِدَ» است؛ یعنی وقتی «شَهِدَ» درست شد، ملائکه و اولواالعلم هم معنی پیدا می کنند. اگر «شَهِدَ» نباشد، نه علم ملائکه معنی دارد و نه اولواالعلم. همه چیز از «شَهِدَ» شروع می شود. خدا شَهِد، یعنی خدا دید، [و به معنای درست تر] یعنی همیشه می بیند، نه اینکه فقط در زمان ماضی [می بیند]. همه افعالی که به حق تعالی نسبت داده می شوند، منسلخ از زمان هستند. [همانطور که می دانید] در تعریف فعل گفته شده است: آن که مقرون به یکی از سه زمان باشد. هر فعلی یا ماضی است یا مستقبل است و یا حال؛ یعنی یا در گذشته اتفاق افتاده است، یا در آینده اتفاق خواهد افتاد و یا هم اکنون در حال رخ دادن است. اما وقتی فعلی به خداوند نسبت داده می شود، منسلخ از زمان است. بنابراین «شَهِدَ» به معنای «یَشهَد» و «شاهَدَ» هم هست.

اما خداوند، چه چیز را می بیند؟ خداوند، خود را می بیند که «واحد» است. خداوند وحدت خود را می بیند اما این دیدن، دیدن جسمانی و با وسایل [و وسایط] نیست. خداوند وحدت خود را می بیند و وحدت همان وجود است. وجود با وحدت «مساوق» [2] است. اما چگونه خود را می بیند؟ آیا دیدن به این معنی است که تصوّری از خود دارد؟ یعنی حق تعالی خود را تصوّر می کند؟ اگر خود را به تصوّر در آورد که دوئیت حاصل می شود! تصور شیء، همیشه غیر از شیء است. تصور شیء ، تصورِ شیء است و با خود شیء متفاوت است. پس وقتی حق تعالی خود را می بیند یعنی خودش برای خود، حضور است. و این [مطلب، روشنگر] اساس حضور است. البته بحثی هم که قبلاً داشتیم، به همین جا بر می گردد.

اما درک حضور، چگونه است؟ دوباره باید برگردیم به بحث اول که درک حضور، با حصول میسّر نیست. ما نمی توانیم حضور را در حصول، بگنجانیم و به عبارت دیگر، تصویری از حضور نداریم. [تنها راه درک حضور این است که] باید خودمان به عالم حضور برسیم و اهل حضور باشیم. و ضمناً در [عالم حضور] دوئیت نیست. آیه ای که شما مطرح کردید، آیه بسیار مهمی است و واقعاً سمبل و اساس همه عرفان و همه معارف قرآن است. [در این آیه می بینیم که] شاهد (بیننده)، خود حق است. مشهود (دیده شده) کیست؟ باز هم خود حق است. یعنی حق خودش می بیند خود را.

خود را دیدن یعنی چه؟ شاهد و مشهود، یک چیز اند یا دو چیز هستند؟ به حسب ظاهر، دو چیز اند. من وقتی این میز را می بینم، من منم و این میز هم میز است؛ من شاهدم و این میز، مشهود است. حالا شاهدی که خود را ببیند چگونه است؟ در « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ » أنّه به خود حق تعالی بر می گردد. پس هم شاهد، اوست و هم مشهود؛ هم دیده شده اوست و هم بیننده اوست و ضمناً دیدن هم اوست! ما در این موضوع، سه وجه داریم؛ در هر دیدنی یک بیننده داریم، یک دیده شده داریم و یک دیدن داریم. بیننده، دیدن و دیده شده؛ شاهد، شهود و مشهود. حق تعالی در این جا هر سه مورد است! هم بیننده است، هم [عمل] دیدن است و هم دیده شده. این ها سه اعتبار اند اما سه اعتبار جدا از هم نیستند و نمی توان آنها را از هم جدا کرد. جدا کردن این سه مورد، [به منزله] کفر و شرک است، زیرا در ذات مقدس حق – تبارک و تعالی – تکثّر نیست. بنابراین بیننده، دیدن و دیده شده (شاهد، شهود و مشهود) یک چیز هستند و این [تنها در] مقام حضور [ممکن] است.

این موضوع در مورد حق صادق است [و تعجبی هم در آن نیست] اما مسئله عظیم تر آنجاست که انسان نیز در مقام حضور [دارای همین ویژگی حق تعالی است]. همان طور که در جلسه گذشته انسان معلق ابن سینا را مثال زدم، در واقع ابن سینا هم می خواهد همین مسئله را مطرح کند. [از آنجا که] انسان، ظلّ حق است، هم خود، بیننده است و هم خود را می بیند و هم دیدن دارد. انسان در آنجا که خود را می یابد، خود را [با چشم] می بیند یا خود را [حضوراً] می یابد؟ هنگامی که «خود» را می بیند، چه چیز را می بیند؟ دست و پایش را می بیند؟! آیا «من» دست و پایم هستم؟ دست از آنِ من است یا من از آنِ دستم؟! [در حقیقت] هنگامی که من دست خودم را می بینم، «خودم» را نمی بینم بلکه دستَ«م» را می بینم. یا وقتی پای خودم را می بینم که خودم را ندیده ام، بلکه پایِ «خود» را دیده ام. حتی وقتی صورت خودم را هم ببینم [باز هم نتوانسته ام خودم را مشاهده کنم، زیرا صورت من، خودِ من نیست]. ضمن اینکه صورت خودم را هم نمی توانم به صورت مستقیم ببینم و باید آن را در آینه مشاهده کنم. [از همه بالاتر] من چشم خودم را نمی توانم ببینم! چشم من، خودش را نمی تواند ببیند و تنها با واسطه و در آینه امکان رؤیت خود را دارد.

خودِ «من» کیستم؟ چشم من، چشمِ «من» است؛ گوش من، گوشِ «من» است؛ دست من، دستِ «من» است؛ پای من، پایِ «من» است، تَن من، تنِ «من» است و حتی بالاتر از آن را به شما بگویم: روح من؛ روحِ «من» است!! کسره اضافی (ــِــ) بیانگر این است که من، منم و روح از آنِ من است. آن «من»ی که روح و بدن و چشم و دست و پا و فهم و علم از آنِ اوست، آن «من» کیست؟ آن «من» جز با مقام حضور درک نمی شود. آن من، حضور من است. در اینجا لازم شد تا شعر مولانا را بخوانم. مولانا در آن شعر معروف می گوید:

زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم؟! / عربده را گوش بده، دست منه بر دهنم [3]

*       در ادامه هم می فرماید:

چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه / هرچه نهی پا بنهم هرچه بیابم شکنم

هر چه بیابم، شکنم! یعنی هر آنچه غیر از «من» است [را می شکنم] و البته قابل شکستن هم هست. آن که شکسته نمی شود، همان من اصلی و حضوری است. من حضوری قابل شکستن نیست. من اسم من های تعیّنی را من های «انضمامی» گذاشته ام. یعنی ما هر لحظه یک من، یک تعیّن و یک حالت داریم. این من ها قابل شکستن اند و می توان با شکستن آنها، یک من دیگر پیدا کرد. من در این لحظه که یک حال [بخصوص] دارم، می توان آن را بشکنم و یک حال جدید پیدا کنم. من در هر حالتی که هستم آن حالت، منِ [انضمامی] من است؛ می توانم آن را بشکنم و به حالت دیگری در آیم. می توانم این ادراک را بشکنم و ادراک دیگری پیدا کنم. اینها شدنی است و همان شیشه هایی است که مولوی می گوید می شکنم. اما من اصلی که من حضوری است و من های مختلف دیگر که همگی تعیّنات آن هستند را می سازد هیچگاه شکسته نمی شود. این مقام حضور است و هنگامی که انسان به این مقام رسید، آنگاه معنای « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ » را بهتر درک می کند.

علم حضوی در قرآن

*       استاد! چرا در این آیه به جای ریشه «شهد» از فعل دیگری استفاده نشده است؟ مثلاً اگر «شَهِدَ» به معنای دیدن است چرا از «نَظَرَ» استفاده نشده است؟ یا اگر به معنای دریافتن است پس چرا از ریشه «وَجَدَ» استفاده نشده است؟ آیا شهد به معنای چشیدن نیست؟

بله! چون در شهود چیزی هست که در نظر نیست. واژه «نظر» – که واژه خیلی عجیبی در عربی است – و [مشتقات آن مانند] ناظر، ینظر و اهل نظر بودن، هم به معنای دیدن ظاهری است (نظر کرد یعنی دید) و هم به معنای تأمل فکری است. وقتی گفته می شود فلانی اهل نظر است، یعنی اهل تأمل و تفکر و استدلال (صغری و کبری) است.

*       حافظ هم می گوید:

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری / سِرّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست [4]

در عبارت «ناظر روی تو صاحب نظرانند» که شاعر، با ظرافت در این بیت به کار برده است، واژه «نظر» در هر دو معنی به کار گرفته شده است. «ناظر روی تو» یعنی کسی که با چشم خود تو را تماشا می کند، اما «صاحب نظران» یعنی صاحب فکران. پس کلمه «نظر» هم در معنی دیدن ظاهری که دیدن با چشم است به کار برده شده و هم در معنای تأمل و فکر به کار رفته است. بنابراین واژه «نظر» می تواند در هر دو معنی به کار رود .

اما شهود، [اشاره به] آن صراحت [و خلوص در] شهود است. یعنی واسطه ای در کار نیست، تأمل نیست، مهلت نیست. شهود، خالصِ دیدن [و دیدنِ خالص] است. بنابراین کلمه «شَهِدَ» قوی تر از کلمه «نَظَرَ» و حتی «وَجَدَ» است.

*       بنابراین و با توجه به آیه « شهد الله … » آیا می توان گفت که باید خدا را معرّف و گواه همه چیز دانست؟

بله! همین طور است. همه چیز در پرتو ظهور حق، ظاهر می شود. یعنی حضور من هم در پرتو حضور حق است. و حتی اگر به عالم حصول هم بیاییم، [باید گفت] علم من در پرتو حق است. یعنی کسی که خود را ندارد، علم هم ندارد و کسی که حق را ندارد، خود را نیز ندارد. توجه کنید! من اگر حضور خود را نداشته باشم، علم حصولی هم نخواهم داشت. من وقتی به غیر از خودم علم حصولی پیدا می کنم – حالا درجه و وسعت آن علم به هر میزانی که می خواهد، باشد – که خود را داشته باشم. من اگر حضور خود را برای خود نداشته باشم، به غیر هم نمی توانم علم پیدا کنم. پس تمام علوم حصولی انسان، در پرتو [علم] حضوری اوست. از آنجا که انسان، خودش برای خود، حضور دارد می تواند به غیر نیز علم پیدا کند و در صورتی که خودش برای خودش حضور نداشت، به غیر هم عالم نمی شد. پس علم به غیر، در پرتو حضور خود انسان است و حضور انسان برای خودش نیز، در پرتو حضور حق است (نه در پرتو حصول حق). این [حدیث] قدسی شریف – که به عنوان حدیث برای ما نقل شده است اما این کلام چه حدیث باشد و چه نباشد قدسی است – که: « من عرف نفسه فقد عرفه ربه » دقیقاً به همین معنا اشاره دارد. یعنی اگر حضور حق نباشد، هیچ چیزی نیست؛ همه چیز در پرتو حضور حق، همه چیز است و هر علمی نیز در پرتو حضور حق، علم است.


[1] قرآن کریم، سوره آل عمران، آیه 18 : « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ؛ خدا که همواره به عدل، قیام دارد، گواهی می‏دهد که جز او هیچ معبودی نیست و فرشتگانِ [او] و دانشوران [نیز گواهی می‏دهند که:] جز او، که توانا و حکیم است، هیچ معبودی نیست. »

[2] دو چیز هنگامی با هم مساوق اند که در مفهوم، دو معنی داشته باشند اما در مصداق، به یک شیء اشاره کنند. به عبارت دیگر مساوی بودن یعنی اتحاد مصداقی داشتن، مانند انسان و ضاحک. هر انسانی ضاحک و هر ضاحکی انسان است. لکن اگر جهت (aspect) صدقش هم یکی باشد مساوق (concurred) و یک پله بالاتر از مساوی است. در انسان و ضاحک جهت صدق (truth) یکی نیست. ضحک امری خارج از انسانیت است. اما درباره انسان و حیوان ناطق انسان از آن جهت که ناطق (rational) است حیوان هم هست و از آن جهت که انسان است حیوان ناطق است.

[3] مولوی، دیوان شمس، غزلیات، غزل شماره 1397:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم / گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه / ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود / گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم / با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو / هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

[4] حافظ، غزلیات، غزل شماره 73


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-012-a

شماره قسمت: 012

مدت زمان: 11:50

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=695

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *