منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ در فصل سوم, فلسفه, هستی شناسی | ۰ دیدگاه

تصور هستی؛ پرده ای بر چهره حقیقت

در قسمت پیشین به این مطلب اشاره شد که یکی از معماها و مسائل غامض و پیچیده در مباحث هستی شناسی این است که انسان در عین اینکه از هستی (یا همان وجود) تصور بدیهی و روشنی دارد اما فهم و ادراک کامل هستی در قالب تصور برای او (از نظر عقلی) محال و غیر ممکن است، زیرا تصور هر شیء باید همه آن شیء را در بر داشته باشد درحالی که درمورد مسئله وجود، تحقق چنین امری امکان پذیر نیست.

متاسفانه دیده می شود که عده از متفکران و فیلسوفان اسلامی عصر حاضر نیز توجه دقیقی به این معنا نداشته و در مباحث مربوط به وجود و اصالت آن، مفهوم و تصور وجود را به خطا جایگزین اصل هستی و وجود نموده اند و به تبع آن در برخی از مسائل بنیادی در هستی شناسی به بیراهه رفته اند.

بنابراین شایسته است تا با توجه و دقت ویژه در این مسئله (که حقیقتاً مسئله ای عمیق و صعب الوصول است) از چنین خطاهایی اجتناب کرد. این امر جز با تفکر و تعقل فلسفی امکان پذیر نیست.

*       بحث ما با استاد به اینجا رسید که هر انسانی از وجود و هستی، تصوری دارد اما تصور او از هستی و وجود، متناسب با اندام غیر متناهی وجود نیست. و همانطور که استاد فرمودند، معمای قضیه در همین جاست. به قول حافظ:

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش / زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست [1]

اکنون می خواهیم که شما از دانش این مطلب بفرمایید.

خوب! شعری که از حافظ، قرائت فرمودید دقیقاً [این مطلب را می رساند]. هر نکته حافظ، عجیب است از جمله اشاره به همین نکته.

راز مسئله این است که ما – همان طور که قبلاً هم عرض کردم – ضمن اینکه به طور بدیهی و آشکار، تصوری از هستی داریم، ولی با یک تنبّه و دقت ثانوی متوجه خواهیم شد تصوری که ما از هستی داریم، منطبق بر قامت رعنای هستی نیست؛ هستی خیلی بزرگتر از این است که در قالب تصور من بگنجد. هستی در هیچ کجا نمی گنجد و ظرفی نیست که هستی را در بر بگیرد، بلکه هستی همه چیز را در بر دارد. هستی، همه چیز را در برِ خود دارد و هستی یعنی همه چیز! پس چیزی در مقابل هستی نیست که بتواند هستی را در بر بگیرد. اگر بخواهم در یک کلمه و به طور خلاصه این مطلب را بگویم، اساساً هستی مقابل ندارد. اگر بخواهیم مقابلی برای هستی تصور کنیم، «نیستی» مقابل آن است، که نیستی هم وجود ندارد. اگر بخواهیم [شیء] متقابلی برای هستی در نظر بگیریم، نیستی با هستی، متقابل است یا به عبارت دیگر، نیستی نقیض هستی است. اما نیستی هم نیست! نیستی یعنی نیست. مقابل هستی، نیستی است اما نیستی که نیست! بنابراین، هستی مقابل ندارد و ظرفی هم نیست که هستی را در خود جای دهد. هستی در هیچ چیزی نمی گنجد. هستی فقط هستی است!

ما از هستی تنها یک تصور داریم و به قول یکی از حکما، تصور ما از هستی مانند تصور ما از نیستی است و فرق چندانی ندارد. هم تصور هستی برای ما بدیهی است و هم تصور نیستی. ما از نیستی هم فهم داریم و کاملاً می فهمیم که نیستی یعنی چه و نبود و نداشتن به چه معناست. اما نیستی، وجود ندارد. نیستی کجاست؟ نیستی نیست! ولی در عین حال، من از نیستی تصور دارم. همین طور هستی؛ من از هستی هم تصور دارم. اما هستی کجاست؟ من نمی گویم که هستی نیست؛ هستی هست اما به تصور من در نمی آید. اینجاست که باید راهی به هستی پیدا بکنیم. راه رسیدن به درون هستی، از طریق تصور [قابل وصول نیست] …

*       استاد ببخشید! این هستی که شما از آن صحبت می کنید، با وجود خدا چه نسبتی دارد؟ آیا مراد شما از هستی، همان حقیقت بسیط است؟

بله! هستی حقیقت بسیط است. و اگر نترسم، باید بگویم که حق تعالی عین هستی است! حق – تبارک و تعالی – عین هستی محض است. در اینجاست که مسئله مهم می شود. به همین جهت هم خداوند، در تصور ما نمی گنجد. چون شما این مسئله را در اینجا مطرح کردید، من از فرصت استفاده می کنم و …

*       من احساس کردم که شما می خواهید این مطلب را بیان کنید.

حجاب هستی

هیچ عیبی ندارد. اتفاقاً جایش هم همین جا بود. بنابراین باید بگویم که ما، هیچ تصوری از حق – تبارک و تعالی – نداریم، ضمن اینکه هر کسی با خدای خودش مأنوس است. هر کسی بخصوص موحّدین، با خداوند ارتباط مستقیم داشته و شدیدترین رابطه را با او دارا هستند. [خداباوران] با خداوند مناجات می کنند، راز و نیاز می کنند و به او، عشق می ورزند؛ چه در خلوات و چه در جلوات. اما شما هر تصویری که از حق – تبارک و تعالی- داشته باشید، تصویر حق نیست. و اینجا من آن حدیث و جمله معروف عارفانه و حکیمانه که از مقام ولایت رسیده است را می خوانم: « كُلَّما مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ في أَدَقِّ مَعانِيهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إلَيْكُمْ » [2] هر آنچه به تصور شما در آید و هر آنچه را که به تصور در آورید، هر چقدر هم که آن تصور شما، ظریف و دقیق باشد، و هر قدر هم که تصور شما متعالی و رفیع باشد، آن تصورِ حق نیست بلکه آن، مخلوق و مصنوع ذهن شماست و بازگشت آن نیز به خود شماست. حق، به تصور در نمی آید؛ این مسئله خیلی مهم است.

بنابراین، راه به حق و حقیقت، از طریق تصور نیست، بلکه از طریق «حضور» است. در اینجاست که باب حضور، گشوده می شود.

*       مولوی نیز می فرماید:

کاشکی هستی زبانی داشتی / تا ز هستان پرده ها برداشتی
ای تـو گویی از دم هـستی بـر آن / پرده ای دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک این حال است و قال / خون به خون شستن محال آمد محال [3]

خون به خون شستن، محال آمد محال! شما با تصور می خواهید تصورات قبلی را تصحیح کنید، در صورتی که پرده ای دیگر [بر چهره حقیقت] می افزایید. شما تصوری از هستی و حق دارید و می خواهید تا با تصور دیگری، آن تصور اول را تصحیح کنید، در حالی که این کار تصحیح نیست بلکه پرده ای دیگر آویختن است؛ پرده اندر پرده است. شما به قشنگی شعر مولانا را خواندید! این شعر، دقیقاً اشاره به مطلب ماست که شما از طریق تصور، [به حق] راه ندارید. تصور شما، به اندازه شماست. چون شما شعر مولانا را خواندید اجازه بدهید من هم شعر دیگری در اینجا بخوانم؛ یک تک بیت که عظیم است! می گوید:

هر چه پیش تو غیر آن ره نیست / غایت فکر توست الله نیست

یعنی نهایت فکر و اندیشه شما هر اندازه هم که متعالی باشد و شما به پایان آن برسید، آنجا پایان فکر خودتان را اعلام کرده اید. معنای این سخن این است که آنجا پایان فکر شماست نه اینکه آنجا خداست. خدا حتی از پایان فکر شما نیز رفیع تر است. خداوند از اندیشه هر اندیشمندی در عالم، رفیع تر است.


[1] حافظ، غزلیات، غزل شماره 71

[2] امام باقر (ع) : «کُلَّما مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فی أَدَقِّ مَعانِیهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إلَیْکُمْ ؛ آنچه را در ذهن خود با دقیق ‌ترین معانی تصور و توهم کنید، [خدا از آن منزه است و] آن پندار شما مخلوقی است مثل شما». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 69، باب 37، حدیث 22، ص 292)
همچنین حدیث مقارنی از امام صادق (ع) نقل شده است با این عبارت که: « کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم و لعل النمل الصغار تتوهم ان لله تعالی زبانیتین، فان ذلک کمال‌ها و تتوهم ان عدمهما نقصان لمن لا یتصف بهما و هکذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالی به » (به نقل از توحید صدوق – اربعین شیخ بهایی، ذیل حدیث دوم)

[3] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۲۶ – با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-011-b

شماره قسمت: 011

مدت زمان: 7:13

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=672

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *