منوی برگه ها
منوی دسته ها

ارسال شده توسط در ۰۲ آذر ۱۳۹۱ در شناخت شناسی, فصل دوم | ۹ دیدگاه

خودشناسی، مقدم بر هر شناخت دیگر است

در قسمت های قبل دیدیم که اهمیت دو عامل عقل و عشق در رسیدن به کمال تا چه اندازه است و نیز تا حدودی با وجه اشتراک و وجه افتراق عقل و عشق آشنا شدیم. همچنین به اهمیت بی مثال «معرفت» در راه رسیدن به کمال پی بردیم و دانستیم که در راه حق، هیچ چیز با ارزش تر از معرفت نیست تا جایی که معرفت را هدف آفرینش دانستیم. اکنون که می دانیم تنها راه رسیدن به کمال، کسب معرفت است، پرسش های زیادی در پی آن به وجود می آید. پرسش هایی که می تواند ما را در کسب معرفت یاری دهد. اولین پرسش آن است که معنای شناخت چیست و دقیقاً چه چیز را باید شناخت؟ پرسش های بنیادی دیگری نیز مطرح می شود که عبارت اند از:

1. خودشناسی چگونه صورت می گیرد؟

2. قدم اول در خودشناسی چیست؟ آیا برای شناختن خود و کسب معرفت باید کتاب های زیاد مطالعه کرد یا باید به پیش یک استاد رفت؟

3. انتهای راه کجاست؟ آیا می توان به جایی رسید که دیگر بالاتر از آن، راهی نباشد؟

4. سلوک به چه معناست؟ آیا باید با عقل سلوک کرد یا با عشق؟

5. مقام فنا که عرفا از آن صحبت می کنند در چه مرحله ای قرار دارد و به چه معناست؟

همان گونه که می بینیم، پاسخ این پرسش ها، راهگشای ما در قدم بر داشتن در راه حق و کسب معرفت است. اگر بتوانیم قدم اول را در این راه به درستی برداریم، می توان به موفقیت و سعادت ابدی بیشتر امیدوار بود. بنابراین با توجه دقیق به پاسخ این پرسش ها می توان یک پله به حقیقت نزدیکتر شد.

پرسش این است که انسان باید چه بکند تا بتواند در مسیر سیر و سلوک خودش، قله های قرب را فتح کند؟ آیا سیر عقلانی صرف یا تنها سیر عاشقانه می تواند انسان را به مقصد برساند یا اینکه تمهیدات دیگری لازم است؟

کسانی که صحبت های ما را می شنوند و آنچه را که به عنوان عقل و عشق می گوییم در ذهن خود تصور می کنند، شاید ذهن آنها به سمت مطبوعات و کتاب هایی که در این زمینه هست منعطف شود. غافل از اینکه هم عقل در آنها هست و هم عشق در آنها هست و آنچه خود دارند ز بیگانه تمنا می کنند.

آنچه که از تعالیم اهل بیت ما بدست می آید دعوت به درونگرایی است. به این معنا که انسان بیش از همه، کتاب انفسی خود را مطالعه کند تا به نتایج بهتری برسد. آیا همین موضوع به عنوان یک مبنا، نشان دهنده اساس عرفان اسلامی نیست که انسان باید آن نسخه الهی که در درونش وجود دارد را بیشتر مورد تأمل قرار دهد؟

–        بسم الله الرحمن الرحیم

همان طور که به درستی اشاره فرمودید راه، مطالعه کتاب نفس است. و قدری ساده تر و فارسی تر باید بگوییم که راه کمال که همان راه حق است، شناختن «خود» است. کلمه «خود» در فارسی ، کلمه خیلی زیبایی است! خود، دقیقاً ترجمه «نفس» است. نفسهُ، یعنی خودش.

خودشناسی مهم ترین چیزی است که راه کمال را به روی انسان می گشاید و انسان اگر خودش را نشناسد، هیچ راهی برای تکامل او نیست. حتی اگر همه عالم را بداند – که البته این یک فرض محال است – مادامی که خودش را نشناسد، هیچ چیز دیگر را نمی شناسد. چه بسا اشخاص گمان کنند که خود را نمی شناسند اما می توانند همه چیز را بشناسند. البته ممکن است تصوراتی از اشیاء داشته باشند اما این تصور ها واقعی نیست. مادامی که انسان خود را نشناسد، به هیچ معرفتی دست پیدا نمی کند. حتی معرفت حق، متفرع بر معرفت خود است. تقریباً همه عرفا روی این جمله تکیه کرده اند که « من عرف نفسه فقد عرف ربه ». یعنی محال است که کسی خود را نشناسد و ادعا کند که خدا را شناخته است؛ محال است که کسی خود را نشناسد و ادعا کند که ذره ای از ذرات عالم را شناخته است.

من وقتی می گویم «شناخت»، [منظورم] این یک شناخت ظاهری و سطحی و حتی علمی نیست. ممکن است که شما اتم را بشکافید و تأثیر عملی هم داشته باشد ولی این، شناخت به معنای واقعی کلمه نیست. شناخت واقعی در شناختن خود است. خود که می گویم به این معنی نیست که انسان شناسی کنید و فرضاً برای انسان، یک ماهیتی در نظر بگیرید که انسان حیوان ناطق است و … . این ها هم در حد فلسفه است و ارزش خودش را دارد ولی من با اینها کار ندارم. کلمه خود، غیر از این است که شما انسان را به حیوان ناطق تعریف کنید، این هنوز کامل نیست. «خود» را باید بشناسید.

عرفای ما روی این موضوع تکیه کرده اند. حتی سقراط هم توصیه می کرد که « خودت را بشناس! » و این درحالی است که ارسطو پس از آن گفت « انسان، حیوان ناطق است. » و انسان را تعریف کرد. نمی خواهم بگویم که این تعریف غلط است ولی کافی هم نیست.

بنابراین شما که فرمودید انسان باید چکار کند؟ [پاسخ این است که] انسان باید خودش را بشناسد. خودش را بشناسد یعنی باید چکار بکند؟ خودشناسی یعنی چه؟ آیا به این معنی است که بدن خود را مطالعه کند و ببیند که مثلاً از چند سلول تشکیل شده و یا ترکیبات شیمیایی و فیزیولوژی اش چیست؟ البته اینها هم شناخت است اما اینها شناخت [اندکی است]. شما چنانچه بخواهید از نظر فیزیولوژی، انسان را بشناسید عجایبی دارد. من نمی خواهم بگویم که عجایب ندارد ولی معلوم نیست که عجایب بدن یک پَشه، کمتر از عجایب بدن یک انسان باشد. مگر عجایب ساختار فیزیکی یک پشه، کمتر از عجایب ساختار بدن یک انسان است؟ از نظر فیزیولوژی چه تفاوتی دارد؟ هر دو به یک اندازه شگفت انگیز و عجیب و غریب است. ولی حدیث نمی گوید که اگر کسی «پشه» را شناخت، خدا را می شناسد.

در خودشناسی، [مصداق] کلمه «خود» تنها بدن من نیست. من تنها بدن نیستم. [می گوییم:] بدنِ من. من کسی هستم که بدن دارم. در اینجا حتی شما نمی توانی [در معادل کلمه من] بگویی روح. روح هم باز روحِ من است. «من»، یک امر بی تعیّنی است که شناخت آن بسیار سخت است ولی باید آن من را شناخت.

خودشناسی و معرفت نفس

شاید لازمه شناخت آن «من» ، فدا کردن تن هم باشد. این طور نیست؟

–        نه لزوماً ولی اگر لازم باشد، بله. اگر تکالیف الهی [مطرح] بود، هیچ عیبی ندارد [که تن هم فدا بشود]. اما [شرط شناختن این من] لزوماً فدا کردن تن نیست بلکه تنها [راه] فقط «معرفت» است.

در اینجا ممکن است شما سؤال کنید که چگونه باید معرفت حاصل کنیم؟ البته معرفت، راه دارد اما من فکر می کنم که قدم اول [مهم است]. انسان باید چگونه قدم اول را بردارد؟ آیا باید مدام کتاب بخواند؟ بله کتاب هم خوب است و حتماً باید بخواند. آیا باید استاد ببیند؟ بله باید استاد هم ببیند. من اینها را نفی نمی کنم این ها همه باید [انجام شود] ولی هیچ کدام از اینها کافی نیست. لازم است اما کافی نیست.

من قدم اول را «صدق» می دانم. یعنی انسان باید صادق باشد. اما با چه کسی؟ بله که با خلایق باید صادق باشد اما قبل از اینکه با خلایق صادق باشد، یک صدق دیگری لازم است؛ انسان باید [اول از همه] با خودش صادق باشد!

گاهی مردم از راستی صحبت می کنند اما با خودشان کمتر صادق اند. کسی که با خودش صادق نباشد، با مردم هم صادق نیست. اگر کسی بگوید که من با مردم صادق ام اما با خودش صادق نباشد، حتماً دروغ گفته است. شرط اول [معرفت خود] این است که انسان با خودش صادق باشد.

خوب انسان چگونه باید با خودش صادق باشد؟ باید آنچه که دارد را بپذیرد، استعدادهای خود را بشناسد و بگوید که اکنون من این هستم و می توانم آن باشم. چیزی که هست را باید بپذیرد و یک «خود قلابی» نسازد. بین خود قلبی و خود قلابی تفاوت است. باید خود قلبی داشته باشد، نه خود قلابی.

اگر انسان امکانات خود را شناخت [به این معنی که بداند] من الآن چه امکاناتی دارم و امکاناتی را هم که دارم به واقع قبول کنم و به غلط، چیزی را به آن اضافه نکنم و همچنین بدانم که تا کجا می توانم پیش بروم و در آن راه حرکت کنم؛ این راه خودشناسی است. هر اندازه که در این راه بیشتر پیش برود، خودش را بیشتر می شناسد. این معرفت می تواند هر لحظه وسعت پیدا کند. هر اندازه هم که این معرفت قوی تر باشد، به حق تعالی نزدیک تر است. این معرفت، حد یقف هم ندارد و نمی تواند بگوید که من رسیدم. این از جاهایی است که «تا» ندارد. این «الی» ای است که نمی توان مقصد آن را معین کرد. تا بی نهایت راه دارد. لا یَصلُ الانسان الی حدٍ الا و قد یَتَجاوَز عنه. هیچ حد و مرتبه ای از معرفت نیست که انسان به آن برسد و بگوید تمام شد، مگر اینکه می تواند از این مرحله، یک قدم دیگر [به جلو] بردارد. حسن روز افزون و تعالی روز افزون و عشق روز افزون هم همین است. عقل روز افزون هم همین است، عقل هم روز افزون است و مرتب تعالی می یابد. آن عقلی که گاهی مذمت می شود و شما هم گاهی [این مذمت ها را] از کلمات دیگران نقل می کنید، آن عقل متوقف است. وقتی عقل به جایی رسید که متوقف شد و بالاتر را ندید یا نخواست که بالاتر برود، و گمان برد که به حد آخر رسیده، مرگ آن فرا رسیده است. آن جایی که عقل، متوقف شد و بالاتر از خود را ندید و فکر کرد که به کمال رسیده است، مرگ آن فرا رسیده و در آنجاست که مقابل عشق قرار می گیرد. همان جاست که با عشق مقابله می کند. اما اگر عقل به موقعیت خودش واقف شد و دانست که حد یقف ندارد و همواره در تعالی است [در راه کمال حرکت خواهد کرد].

وقتی من از کلمه تعالی صحبت می کنم، [مراد من] همان چیزی است که عرفا به آن «سلوک» می گویند. عرفا از اهل سلوک سخن می گویند. «سالک» یعنی «راه رو» و «سلوک» یعنی «راه رفتن». اما راه رفتن در کوچه و خیابان شهر تهران نیست، در کوچه و خیابان های شهرهای این دنیا هم نیست. این سلوک، سلوکِ معرفتی است و در آن، تعالی به جهان های ماورائی بدست می آید، جهان هایی که هنوز شناخته شده نیست. یعنی در جغرافیای این عالم نیست. [این جهان ها] در باطن خودِ [سالک] قرار دارد و لایه های وجودی اوست که لایه به لایه کشف می شود و پرده به پرده کنار می رود. هر چه بالاتر رود یک پرده کنار می رود و جهانی گشوده می شود و به همین ترتیب جهان ها گشوده می شود. گشوده شدن جهان های متعالی، یعنی باز شدن «افق». این دقیقاً همان کلمه افق است که در قرآن آمده است. قرآن کریم از آفاق صحبت کرده است: « سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ »

شما ملاحظه بفرمایید که وقتی افق را چه در شرق و چه در غرب ببینید، هر چقدر که [به سوی افق] بروید، فکر می کنید که به آن خواهید رسید. مثلاً در افق طلوع خورشید یا غروب خورشید شما فکر می کنید که اگر چند کیلومتر بروید، به افق می رسید [در حالی که] هرچه قدر هم که بروید، راه گشوده تر می شود. افق باز است ولی شما به پایان آن نمی رسید. این آفاق است. یک آفاق در عالم عِین هست و در عالم نفس هم افق وجود دارد.

وَ هُوَ بِالافُقِ الاعْلَي …

–        خوب خواندید! آن افق اعلی است. اگر انسان افق داشته باشد – که البته افق دارد اما باید آن را کشف کند – و در آن افق حرکت کند، این راه تعالی است و می توان اسم آن را «سلوک» گذاشت. سلوک عارفانه همین است و هرچه غیر از این بگوییم، آن سلوک نیست و توهّم است! اگر کسانی که ادعای سلوک می کنند، این مطلب را ندانند، دچار توهم شده اند. سلوک، راه رفتن است اما همانطور که عرض کردم، راه رفتن با دو پا نیست بلکه با قدم عقل و عشق است. عقل و عشق سالک است. عقل و عشق، دو پا هستند که انسان باید با آنها سلوک کند.

بنابراین هرچه که در این افق حرکت کنید راه باز تر می شود و آن «اعلی»، لایتناهی است. توجه کنید که لایتناهی به این معنا نیست که بروید و تمام بشود، در لایتناهی، تمام شدن نیست. افق اعلی، غیر متناهی است.

شاید فنای فی الله عرفا هم همین باشد…

–        بله! فنای عرفا هم همین است. در فنا هم توقف نیست. اجازه بفرمایید که من با یک مثال، مطلب را روشن کنم چون در این مسائل که بیان آن خیلی سخت است، باید به مثال متوسل شد.

یک قطره باران وقتی که از ابر به زمین می آید، سر انجام به جویباری متصل می شود. این جویبار باریک هم به یک جویبار وسیع تری می پیوندد. وسیع و وسیع تر تا به یک رودی وصل می شوند. رودها سرانجام به کجا منتهی می شوند؟ به دریا. چه بسا این قطره در این جویبارها و نهر ها و رودخانه های عالم، سال ها طول بکشد تا به دریا برسد. [خود همین قطره] از دریا برخاسته و ابر شده است ولی دوباره باید سال ها حرکت کند تا به دریا برسد. وقتی این قطره که سال ها در رود ها و جویبار ها حرکت کرده است به دریا می رسد، آیا سیر آن تمام می شود؟ تا حالا با جویبار و رودخانه حرکت می کرده است، اکنون با کل دریا و اقیانوس حرکت می کند. در آنجا سیر قطره تمام نمی شود بلکه سیر او، دریا صفت می شود. اول با رود باریک حرکت می کرد، بعداً با رودخانه حرکت کرد و اینجا با دریا حرکت می کند. بنابراین سِیر، تمام شدنی نیست. افق اعلی که شما در آیه شریفه « وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى » فرمودید هم همین است.


اطلاعات و مشخصات

شماره سریال: m-004-b

شماره قسمت: 004

مدت زمان: 13:50

فرمت فایل تصویری: | H.264/AVC MPEG-4 | 600×400px | 25fps | 320kbps |

فرمت فایل صوتی: | MP3 | 44.1KHz | Mono | 64kbps |

پیوند کوتاه:
www.maarefat.com/?p=154

۹ دیدگاه

  1. سلام و خسته نباشيد چرا برنامه هاي معرفت كاملاً دانلود نمي شوند و معمولاً تا قسمت ميان برنامه ضبط مي شود .

    • سلام به شما دوست عزیز.
      ما در این وبسایت قصد داریم تا در مرحله اول، بخش های مختلف هر قسمت از برنامه معرفت را جدا کرده و به صورت مستقل قرار دهیم. برای مثال پست های: «آغاز دفتر عقل و آیت عشق» و «تنها عقل تسلیم دین می شود» و «قلب انسان، لطیف ترین بخش وجودی او» سه بخش از قسمت سوم برنامه معرفت هستند که تقریباً همه ۴۵ دقیقه این قسمت را شامل می شود. علت این کار هم این است که با این که روال برنامه معرفت به گونه ای است که در هر قسمت، حول یک محور و یک موضوع بحث می شود اما از موضوعات مختلف و جداگانه ای صحبت به میان می آید که هر کدام می تواند به صورت یک بخش مستقل مورد توجه قرار گیرد. از طرف دیگر با بخش بخش کردن هر قسمت می توان به صورت کامل تری به موضوعات مطرح شده در آن قسمت پرداخته و توجه شود.
      اما ناامید نشوید! چرا که در فاز دوم از توسعه این وبسایت، همه قسمت های برنامه معرفت به صورت کامل و در قالب های صوتی و ویدیویی و متنی برای استفاده علاقه مندان بر روی سایت معرفت قرار خواهد گرفت. پس تا آن زمان، پوزش ما را پذیرا باشید. 🙂

  2. سلام
    خسته نباشید بابت فعالیت چشمگیری که دارید .
    جمله ای در بین حکما مشهور است تحت عنوان امکان اشرف که با اندک اطلاع بنده از آن و مطالعه این پست . منافات دارد با اینکه خودشناسی، مقدم بر هر شناخت دیگر است . به نظر شما آیا این مطلب درست است ؟

    • درود بر سامان عزیز و تشکر بابت نکته سنجی و دقت نظر شما.
      شما و همه خوانندگان گرامی دیگر می توانید نقطه نظرات و دیدگاه های خود را پیرامون محتوای مطالب قرار داده شده در وبسایت معرفت، ذیل صفحه همان مطلب در نسخه سبک معرفت به آدرس http://www.maarefat.ir مطرح کنید و ضمن اینکه آن را با دیگر خوانندگان در میان می گذارید می توانید از پاسخ ها و نظرات آنها (و همچنین دیدگاه و پاسخ سردبیر معرفت) در مورد دیدگاهتان بیشتر آشنا شوید. بنابراین نظر خود را مجدداً در صفحه مربوط به همین مقاله در معرفت دات آی آر به آدرس http://www.maarefat.ir/?p=172 مطرح کنید تا پیرامون آن گفتگو صورت گیرد و پاسخ شما داده شود.

      با تشکر از همراهی شما و عرض پوزش بابت این ناهماهنگی! منتظر شما در معرفت دات آی آر هستیم. 🙂

  3. سلام و درود
    سپاس فراوان از زحمات عزیزان در این سلیت و برنامه خوب معرفت
    سوالی داشتم از جناب استاد دینانی
    شاید اگر مثالی از افق می زدند و اینکه سالک چگونه به یکی از افق خود را معرفت می یابد و با مثالی بفرمایند که از امکانات و توانایی‏ها منظور چیست؟
    باز هم از شما سپاسگزارم

  4. ببخشید
    متاسفانه در نظر پیشین برخی جملات به‏هم‏ریخته و ناقص شد
    ضمن عذرخواهی پرسش را دوباره برایتان می فرستم
    سوالی داشتم از جناب استاد دینانی
    تقاضامندم مثالی از افق و اینکه سالک چگونه به یکی از افق های دنیای درونی خود معرفت می‏یابد ارائه دهند
    و مهمترین سوالی که برای من پیش آمده اینکه احتیاج به مثالی دارم برای امکانات و توانایی‏ها که ایشان در قدم اول که صدق است فرمودند.
    خدا خیرتان بدهد

    • سلام. از نظر لطف شما متشکریم.
      ضمن یادآوری این نکته که جناب آقای دکتر دینانی علی‌الاصول از وقایع و فعالیت‌های این سایت و دیگر سایت‌های مرتبط با ایشان بی اطلاع بوده و معمولاً از نظرات مخاطبان نیز بی اطلاع هستند (مگر در برخی از موارد مهم که به سمع و نظر ایشان می‌رسانیم.)، در پاسخ به سؤال اول شما که در رابطه با افق در انسان بود باید خدمتتان عرض کنم که اگر چه سؤال شما کاملاً واضح نیست و دارای ابهام است اما در پاسخ به آن باید توجه خود را به چند نکته معطوف کنیم:
      مقصود اصلی از به کار بردن اصطلاح و واژه افق در اینجا، بیان حالت بی انتها و بی پایان بودن مراتب هستی انسان است. همان طور که می دانیم و در متن هم به آن اشاره شد، افق در عالم محسوس، به یک امتداد بی انتها گفته می‌شود. به عبارت دیگر، تا جایی که شما قدرت دید مستقیم داشته باشید، افق است. اما این افق و این امتداد، ثابت نیست و با تغییر قدرت درک و بینایی شما افزایش یا کاهش می‌یابد. هر چقدر موانع جلوی دید شما کمتر باشد و از طرف دیگر، قدرت بینایی شما افزایش یابد، افق به روی شما بازتر و بازتر می‌شود به طوری که هرگز نمی‌توانید انتهایی را برای افق در نظر بگیرید.
      این مطلب، گزارشی از افق بیرونی و محسوس در این جهان بود اما می‌توان این موضوع را مثالی برای بیان وسعت بی انتهای وجود انسان نیز در نظر گرفت. انسان هم هر اندازه در درون خود فرو برود و به لایه های عمیق وجود خود برسد، هیچ‌گاه راه گسترش این وسعت را مسدود و متناهی نمی‌بیند. هر چه بیشتر تعمق می‌کند، دنیای او (یا به عبارت دیگر، افق او) بازتر و گسترده تر می‌شود. و این همان خاصیت افق است!
      اما درباره اینکه شما برای افق‌های درونی انسان، مثالی خواسته‌اید باید توجه داشت که افق‌های درونی انسان، هر چه عمیق‌تر می‌شود و به باطن می‌رود، بیشتر وارد عالم حضور شده و بیان حالات آن، دشوار خواهد شد. اما یک نمونه بسیار مناسب در این رابطه، قدرت تفکر شماست. فکر و اندیشه و حتی خیال شما می‌تواند تا بی انتها جولان دهد و محدودیتی برای او در این کار نیست. آیا شما می‌توانید مرحله ای را مثال بزنید که در آنجا راه اندیشه و تفکر و راه جولان و یکه تازی قدرت خیال انسان در آنجا بسته باشد؟! مرغ خیال انسان تا کجا می‌پرد که دیگر از فرا رفتن از آن، عاجز و درمانده شود. بنابراین گستره بی انتهای اندیشه و خیال که هر دو از جنبه های غیر مادی و درونی انسان به شمار می‌روند می‌تواند مثالی خوبی برای تبیین بی‌کرانگی دنیای درون انسان باشد.
      اما پرسش دوم شما که درباره امکانات و توانایی‌های سالک در ابتدای راه بود؛
      همان‌طور که ملاحظه فرمودید، جناب استاد اولین قدم را در راه خودشناسی، صدق معرفی کردند و اضافه کردند که در مرحله اول، انسان باید با خودش صادق باشد. اما در بیان اینکه چگونه باید با خود صادق بود اشاره به این نکته کردند که اولاً باید آنچه که هستیم را بپذیریم و ثانیاً آنچه که می‌توانیم باشیم (استعدادها و امکان‌ها) را بشناسیم. با انجام این دو مرحله می‌توانیم نقشه راه را برای خود ترسیم کنیم. اولاً باید بدانیم که هم اکنون در چه مرحله و چه جایگاه معرفتی هستیم، سطح معرفت و علم ما نسبت به دیگران اعم از خواص و عوام، تا چه اندازه است؟ پس از اینکه به راستی و صدق، اکنونِ خود را شناختیم و بدون اینکه نقابی به صورت زده باشیم از خود تصویری بدست آوردیم، در واقع جایگاه فعلی خود را در عالم هستی مشخص کرده‌ایم!
      در گام بعدی باید بدانیم که چه می‌توانیم باشیم؟ استعدادها و نیروهای بالقوه من چیست؟ نهایت حد یک انسان تا کجاست و من می‌توانم به کجا و به چه جایگاهی برسم؟
      با دریافتن پاسخ این پرسش‌ها که جز با دو عامل شناخت (معرفت) و صدق، امکان پذیر نیست می‌توانیم در افق بی‌کرانه و نامتناهی که قبلاً راجع به آن صحبت شد، قدم در راه سلوک برداریم و سیر بی انتهای خود را آغاز کنیم. در اینجا مناسب است تا یک رباعی از مولوی نقل شود با این مضمون که:
      ای نسخه نامه الهی که تویی / ای آینه جمال شاهی که تویی
      بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست / از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

  5. با سلام و تشکر از کار ارزشمندتان
    سوالی داشتم که بسیار ذهنم را مشغول کرده است.
    اگر معرفت نفس و پس از آن معرفت الله هدف خلقت است عقل میگوید اولین دغدغه هر انسانی باید کسب معرفت باشد. کسی که ممهز در کسب معرفت و علم و کسب فیض از محضر اساتید در حوزه نباشد و برای امرار معاش مجبور باشد از صبح تا شب مشغول کار مثلا در صنعت باشد کی وقت میکند معرفت کسب کند؟/اگر هم بگویید خب بیاید و اشتغال تام به درس دین داشته باشد که نمی شود. هم خودش متحمل فشار اقتصادی میشود هم اگر همه بیایند تو حوزه دیگر نیازهای جامعه در زمینه اقتصادی و سیاسی و نظامی و … روی زمین میماند. من خودم ارشد فنی دارم بنا به همین استدلال قصد حوزه کرده ام. چه کار باید کرد؟؟؟ پاک سر در گم شده ایم…

    • ضمن عرض سلام و همچنین تشکر بابت ابراز لطف شما نسبت به این سایت؛

      اولا باید عرض کنم که بنده حقیر کوچکتر از آن هستم که به این سؤال مهم و حقیقتاً چالش برانگیز شما بخواهم پاسخ دهم و با اینکار شما را در انتخاب مسیر آینده زندگیتان راهنمایی کرده باشم.

      تنها چیزی که می توانم در مورد این مسئله بیان کنم (که آن را هم از استادان فرا گرفته ام) این است که معرفت به آسانی قابل کسب نیست، بلکه نیاز به جنگ و ستیز در صحنه زندگی دارد. چیزی که مسلم است معرفت تنها با خواندن کتاب و درک محضر استاد بدست نیامده و میزان نیل به حقیقت متناسب با رنج و دردی است که سالک این راه تحمل می کند. همان قدر که داشتن یک زندگی آرام و بی دغدغه و اشتغال به کسب و کار زندگی می تواند آسان و بی رنج باشد، در طلب علم و معرفت بر آمدن و تن آسایی به منظور مطالعه و تفکر نیز می توان راه آسانی برای انسان باشد.

      بنابراین معرفت را باید به گونه ای تفسیر کرد که در راه رسیدن به آن، همه ظرفیت های عالی و دانی و ضعیف و قوی انسان در ذیل چتر آگاهی به منصه ظهور برسد. مگر نه این است که خداوند انسان را تجلی کاملی از صفات خود قرار داده است؟ پس مظهریت جمال کسب معرفت و جلال کسب معیشت نیز باید در انسان تحقق یابد. که البته این به هیچ وجه کار آسانی نخواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *